این داستان: دست به تیغ

واقعا ممنونم که به اینجا سر زدید و می خواهید این مطلب را بخوانید، اما به صورت عاجزانه از شما تقاضایی دارم. اگر اکثر مطالب این وبسایت را نخوانده اید و مدل ذهنی من و فکرکردن مرا نمی دانید لطفا این مطلب را نخوانید. مطالب قبلی من را نخواندید، چه شد؟ هیچی

من به شما قول میدم که این مطلب را بخوانید یا نخوانید در زندگی شما تفاوتی حاصل نمی شود. پیشاپیش از این دسته از کسانی که مرا نمی شناسند و این مطلب را نمی خوانند کمال تشکر را دارم.

 

 

یک نفر دست به تیغ می شود:

  1. چندین میلیون پول دریافت می کند تا جانی را بازگرداند
  2. چندین میلیون پول پرداخت می کند، چه بسا جانی را هم بگیرد
  3. چند هزار تومان دریافت می کند، زیبایی می بخشد

 

اولی می تواند یک جراح باشد، دست به تیغ می شود، مشکلی را حل می کند و اجرت چند ده میلیونی هم می گیرد.

یک داستان داخل پرانتزی: حدود 7 یا 8 سال پیش در فیزیوتراپی کار می کردم. یکبار که فرصت شد با یکی از فیزیوتراپیست ها صحبت کنم، جویا شدم از اینکه پزشکان و تخصص ها و درآمد آن ها به چه صورت است. درآمد متخصص قلب بیشتر هست یا مغز و اعصاب یا ارتوپد و …

جواب جالبی بهم داد، گفت: در ایران کلا هر کس که دست یه تیغ باشه درآمدش خوبه. جراح ها در هر زمینه ای از درآمد خوبی برخوردارند.

در ادامه توضیح داد که در کشورهای جهان سوم به دلیل صبر پایین و عدم آگاهی میزان جراحی ها بالا است. شاید یک نفر یک مشکل داشته باشد که با 9 ماه فیزیوتراپی حل شود اما می گوید عمل می کنم خلاص می شوم. کشورهای توسعه یافته بحث پیشگیری خیلی مطرح است. پرانتز بسته

دومی یک لات (جاهل) است، که دست به تیغ می شود و هم خودش، هم طرف مقابل را درگیر یک سری مشکلات می کند.

واقعا قدیمی ها خیلی درست می گفتند. آن ها به یک نفر که لات و لاابالی بود می گفتند جاهل

الان هم در جامعه بسیارند، اما تفاوت های کوچکی دارند، کمی در ظاهر و کمی در نحوه ابراز جهالت

آن زمان چاقو بود، قمه بود، دشنه بود اما الان یک اکانت اینستاگرام، یک اکانت تلگرام، یک اینترنت برای وصل شدن و خلاصه در هر زمینه ای اظهار نظر کردن و نقد کردن

جاهلان عصر خود را بشناسید

سومی یک آرایشگر است، که اگر در کار خود خبره باشد می توان آن را هنرمند دانست. او جان نمی بخشد، اما به تو زیبایی می دهد، چه بسا از این جانی که داری بیشتر لذت ببری.

تیغ یک ابزار است.

می تواند خیلی خوب باشد، می تواند خیلی بد باشد.

خیلی چیزها در زندگیمان مانند  همین تیغ هستند. هم می توانیم با آن ها ثروت آفرینی کنیم و هم شان و شخصیت اجتماعی بسازیم. هم می توانیم به بدترین نحوه ممکن از آن استفاده کنیم. شاید همین جا نقطه عطف تفاوت ما با حیوان است.

تیغ یک استعاره است. گاهی اوقات ما با حرف هایمان یک نفر را بُرش می دهیم. اسلایس اسلایس مثل کالباس

حرف زدن کار راحتیست (حداقل در ظاهر به این شکل خود را نشان می دهد). حرفمان را می زنیم، در همان لحظه خالی می شویم. اما ممکن است بعد ها متوجه شویم که  چه کردیم و خبر نداشتیم. ممکنم هست هرگز متوجه نشویم.

خطرناک تر از حرف زدن، نوشتن است، آن هم در فضای وب. شاید حرف باد هوا باشد، اما نوشتن در فضای وب قطعا سند است. رزومه است.

 

 

در این بخش با هم می خوانیم:

چرا در هر جامعه تعداد احمق ها بیشتر است؟

ذات انسان بیشتر به سمت راحتی تمایل دارد. ما اینرسی خاصی داریم که همینی که هستیم بمانیم.

شما به خودتان فشار نمی آورید بیشتر بخوابید، ولی برای کمتر خوابید باید به خودتان سختی و فشار وارد کنید.

شما به خودتان فشار وارد نمی کنید که بیشتر بخورید، اما برای کمتر خوردن باید یک سری سختی ها را تحمل کنید.

کتاب خواندن برای اکثریت سخت است، اما محدودند کسانی که کتاب نخواندن برایشان سخت و مشکل باشد.

زیاد کار کردن نیاز به تلاش و اراده دارد، اما از زیر کار در رفتن نیاز به هیچ چیزی ندارد.

مثال های از این دست بسیارند

پس ما اگر خودمان را در این وادی رها و آزاد نگه داریم، احتمال اینکه به سمت احمق ماجرا برویم بیشتر است، چون احمق بودن از ما انرژی نمی گیرد. ذات هستی هم به شکلی است که هر زمان خود را رها کنیم بیشتر به سمت موارد منفی می رویم تا مثبت.

در جامعه اکثیرند کسانی که بیشتر تلاش به هیچ کاری نکردن دارند. (یک سطح از کسانی که واقعا هیچ کاری نمی کنند هم بالاترند)

پس زمانی که کسی کاری نمی کند و جامعه دست به اقدام خاصی نمی زند بیشتر به سمت احمق بودن سوق پیدا می کنیم.

 

 

در این بخش با هم می خوانیم:

چرا احمق ها نابغه اند؟

 

صحبت خود را با یک عکس بسیار با معنا آغاز می کنم.

وقتی جامعه به دو دسته تقسیم شود، یعنی احمق ها و کسانی که دوست ندارند احمق باشند. به شکل عجیب و غیر قابل باوری احمق ها سازمان یافته می شوند. سازمان یافته بابت اینکه هر کس که تلاشی نکند بی شک می تواند جزو این گروه باشد و وجه مشترک این گروه هیچی ندانستن است.

در صورتی که کسانی که نمی خواهند احمق باشند، دستشان بسته است. آن ها می توانند در حوزه های خاصی احمق نباشند.

مهندس عمران در حوزه عمران احمق نیست

دبیر ریاضی در حوزه ریاضی احمق نیست

مکانیک در حوزه کار خود احمق نیست

و …

 

پس تا اینجا متوجه شدیم درصد بیشتری از جامعه احمق هستند و این احمق ها به صورت احمقانه ولی موثری با هم سازمان یافته هستند چون نقطه مشترک بزرگی با هم دارند، آن نقطه مشترک هیچ کاری نکردن و اهمیت قائل شدن به هیچی است. این مسئله در احمق ها سینرژی ایجاد می کند از این رو با این قدرت عجیب، احمق ها نابغه می شوند.

شاید پیش خود بگویید خُب آنان که احمق نیستن دارای دانش هستند، فَن می دانند، پس می توانند زمام امور را به دست گیرند

بله

حق با شماست

اما روی کاغذ و به صورت تئوری حرف شما درست است

مثالی می زنم

افرادی به نام A B C X Y Z. این ها نویسنده اند و در گروهی در جامعه هستند که احمق نیستند.(چون نوشتن کار هر کسی نیست و شما اگر خود را رها کنید بعید است به سمت نوشتن بروید)

Z مطالب بسیاری تا به حال نوشته، کتاب های بسیاری چاپ کرده. سعی کرده است که گروهی که احمق نیستند را ارتقا دهد (در حد وسع خودش) و از گروه احمق های جامعه هم به گروه خود بیافزاید (یعنی عضو گیری کند به گروهی که احمق نیستند)

کیفیت کتاب های او را می توان به طور میانگین از 10،  5 درنظر گرفت (به طور میانگین، یعنی او کتاب هایی هم دارد که امتیاز 8 یا 9 گرفته باشند). اما چه عیبی دارد، او جوان است و مهمتر از همه نیت او مثبت است.

یک روز اتفاقی که می افتد این است که، کتابی از او منتشر می شود که کیفیت آن 1 است.

به نظر شما واکنش گروهی که احمق نیستند چیست؟

A B C X Y همه او را ملامت می کنند و از او انتقاد می کنند. برخی برای اینکه بگویند Z هیچی نمی فهمد کتاب چاپ می کنند.

مدتی می گذرد Z دیگر کتاب نمی نویسد، ترجیح می دهد کاری نکند، حرفی نزند.

Z از گروهی که احمق نیستند دلخور است. به گروه احمق ها نمی رود اما در این گروه هم احساس راحتی نمی کند. اینگونه می شود که گروهی که احمق نیستند اگر یک میلیون هم که باشند، یک میلیونی هستند که منتقد همدیگرند و با هم وجه اشتراکی ندارند و هر کدام درگیر زمینه کاری خود هستند و به صورت جزیره زندگی می کنند.

پس دائما گروهی که احمق نیستند به احمق ها می بازند. چون خودشان نمی گذارند که خودشان جان بگیرند.

 

A B C X Y دست به تیغ شدند.

 

با تشکر

حمید طهماسبی
این داستان: دست به تیغ
3.9 امتیاز از 15 رای

2 دیدگاه برای “این داستان: دست به تیغ

  1. آن زمان چاقو بود، قمه بود، دشنه بود اما الان یک اکانت اینستاگرام، یک اکانت تلگرام، یک اینترنت برای وصل شدن و خلاصه در هر زمینه ای اظهار نظر کردن و نقد کردن
    این قسمتش چقدر برام جالب بود تا بحال همچین تعبیری ندیده بودم.
    چقدر هم جالب بود نوشته و چقدر خوب با مثال و تمثیل و استعاره پیش رفتی.
    کارت درسته حمیدجان!توقعمون رو از خودت بالاتر بردی منتظر متن های اینچنینی هستیم از تو.
    موفق باشی

  2. “به صورت جزیره کار می‌کنند” قشنگ بود!
    به نظرم یه گروهی هم این وسط هست به اسم “نفهم” شاید خودشون دو دسته‌اند. کسایی که خودشونو زدن به نفهمی و کسانی که واقعا نفهمن.
    ولی حداقل تکلیف با این گروه مشخصه! ولی با گروه احمق نه!
    نفهم اِس دیگر نمی‌فهمد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *