add_action('wp_footer', function () { echo ''; }, 99); داستان ها Archives - سایت شخصی حمید طهماسبی https://dimaht.com/category/داستان/ علاقه‌مند به کارآفرینی و مدیریت - Hamid Tahmasebi Wed, 04 Dec 2024 01:57:03 +0000 fa-IR hourly 1 https://wordpress.org/?v=7.1.3 https://dimaht.com/wp-content/uploads/2019/08/cropped-favicon-32x32.png داستان ها Archives - سایت شخصی حمید طهماسبی https://dimaht.com/category/داستان/ 32 32 فاندر بودن و مسئولیت های آن | صحبتی با بنیانگذران و مدیران اجرایی https://dimaht.com/%d9%81%d8%a7%d9%86%d8%af%d8%b1-%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%86-%d9%88-%d9%85%d8%b3%d8%a6%d9%88%d9%84%db%8c%d8%aa-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a2%d9%86-%d8%b5%d8%ad%d8%a8%d8%aa%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%d8%a8%d9%86/ https://dimaht.com/%d9%81%d8%a7%d9%86%d8%af%d8%b1-%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%86-%d9%88-%d9%85%d8%b3%d8%a6%d9%88%d9%84%db%8c%d8%aa-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a2%d9%86-%d8%b5%d8%ad%d8%a8%d8%aa%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%d8%a8%d9%86/#comments Fri, 01 Sep 2023 00:17:33 +0000 http://dimaht.com/?p=11757 در کل این مطلب بیشتر به درد مدیری می خورد که پوستش درگیر بازی است. براساس تجربه زیسته خودم میگم که وقتی فاندر هستی و مدیرعامل هم هستی باید تصمیمات خیلی سخت زیاد بگیری. خیلی وقت ها شاید نتیجه اون تصمیات زیاد با روحیه ما سازگار نباشند اما ما می دانیم که آن تصمیم در کل به نفع شرکت است. به نظرم مهم است که چگونه رفتار کنی، چون همکاران در شرکت به طرز رفتار و صحبت تو نگاه می کنند و همان در کل مجموعه رشد و نمو پیدا می کند.   اگر ترسو باشی، ترس را ترویج میدهی اگر عصبانی باشی، عصبانیت را اگر با صراحت باشی، صریح گویی و بی پرده صحبت کردن را اگر محکم باشی و با چالش ها در بیافتی، روحیه جنگنده را ترویج میدهی   مسئولیت دیگری هم داری، اینکه همکاران در شرکت بدانند هر وقت اتفاقی بیافتاد در نهایت می توانند به تو مراجعه کنن و خاطرشان جمع باشد که تو پشت ایشان هستی و در همه حال حمایتشان می کنی. یه سر بریم اردیبهشت 97: یک روز از شرکت با من تماس گرفتند و گفتند: پول توی حساب گوگل ادز مان صفر شده است در صورتی که ما شارژ داشتیم. بهم […]

نوشته فاندر بودن و مسئولیت های آن | صحبتی با بنیانگذران و مدیران اجرایی اولین بار در سایت شخصی حمید طهماسبی پدیدار شد.

]]>
در کل این مطلب بیشتر به درد مدیری می خورد که پوستش درگیر بازی است.

براساس تجربه زیسته خودم میگم که وقتی فاندر هستی و مدیرعامل هم هستی باید تصمیمات خیلی سخت زیاد بگیری. خیلی وقت ها شاید نتیجه اون تصمیات زیاد با روحیه ما سازگار نباشند اما ما می دانیم که آن تصمیم در کل به نفع شرکت است.

به نظرم مهم است که چگونه رفتار کنی، چون همکاران در شرکت به طرز رفتار و صحبت تو نگاه می کنند و همان در کل مجموعه رشد و نمو پیدا می کند.

 

اگر ترسو باشی، ترس را ترویج میدهی

اگر عصبانی باشی، عصبانیت را

اگر با صراحت باشی، صریح گویی و بی پرده صحبت کردن را

اگر محکم باشی و با چالش ها در بیافتی، روحیه جنگنده را ترویج میدهی

 

مسئولیت دیگری هم داری، اینکه همکاران در شرکت بدانند هر وقت اتفاقی بیافتاد در نهایت می توانند به تو مراجعه کنن و خاطرشان جمع باشد که تو پشت ایشان هستی و در همه حال حمایتشان می کنی.

یه سر بریم اردیبهشت 97:

یک روز از شرکت با من تماس گرفتند و گفتند: پول توی حساب گوگل ادز مان صفر شده است در صورتی که ما شارژ داشتیم. بهم گفتن که با شرکت مربوطه تماس گرفتیم گفته که چون ما اخر ماه با شرکت گوگل تسویه می کنیم، در ان لحظه که می خواستیم تسویه کنیم، قیمت دلار بالاتر از آن زمانی بود که شما پرداخت را انجام دادید، آن مبلغ را بابت مابه التفاوت برداشتیم.

من اصلا باورم نمیشد همچین استدلالی

پنجشنبه بود، من خودم شنبه طرفای 10 صبح تماس گرفتم ابتدا خودم را معرفی کردم و سپس شروع به صحبت. واقعا همین داستان را گفتند. برایم غیر قابل باور بود و من هر چه می گفتم باز هم همین استدلال پوچ را  می آورد.

می دانستم که این شرکت به این بزرگی، هرگز این پول را پس نمی دهد. بزارید همین جا بگم که عددی نبود، 20 دلار بود. اما به چند دلیل خود عدد 20 دلار مهم نیست. مهم این بود که این مبلغ باید برمی گشت:

1- من همیشه به خودم می گویم اگر در این سن (آن زمان 29 سالم بود) برای 20 دلار ارزش قائل نباشی و بگذاری راحت این را از تو بگیرند، 5 سال دیگر قطعا سرت شلوغ تر است و بیخیال تر هم شده ای و هم برایت جا افتاده پس بیخیال 2000 دلار میشی، پس 5 سال بعدش بیخیال 20,000 دلار میشی و …
این برای تو تبدیل به الگو می شود، پس همین الان جلویش را بگیر

2- تیم من وقتی به من مراجعه می کند، من باید بتوانم به آن ها نشان دهم که من حمایتتان می کنم، من درستش می کنم، می توانید به من اعتماد و اتکا کنید و حتی آن ها ببینند و یاد بگیرند و خوشان هم در زندگی با جسارت و پیگیر حق ایشان باشند.

3- اینگونه رفتار ها در هر زمان برای خودم آزمایش است، من باید بدانم چه کارهایی چه جاهایی می توانم انجام دهم و چه جاهایی واقعا توانش را ندارم و در جهت درست کردن نقطه ضعف هایم قدم بردارم. چون اعتقاد دارم تا بر مرز توانایی ها قدم نزنیم دقیقا متوجه نمی شوم این مرز نامرئی کجاست

به اون کسی که مسئول ادز اون شرکت بود گفتم، توی گوگل سرچ کن “آموزش گوگل ادورز” (می دانستم لینک یک سایت شخصی خودم است). گفتم دوست عزیز می خواین توی این مطلب کمی از مشتری مداری شما برای مخاطبان بگویم؟
کمتر از 2 ساعت بعد، شارژ به حساب برگشت.

واقعا چاره ای به جز این نمی دانستم و نمی دانم. وقتی منی که شرکتم بسیار کوچک است و اول راهم و کسی من را نمی شناسد، جلوی شرکتی که از سال 83 فعالیت دارد و فقط مزایای شرکتش در آگهی های استخدامی 23 خط است، چه باید بکنم؟!

برگردیم امروز

شاید کسی از بیرون این رفتار را ببینید و خوشش نیاید، اما متاسفانه یا خوشبختانه اینجا کسب و کار است. و زیاد برایش مهم نیست چه کسی خوشش می آید یا برعکس.

بار ها گفتم و باز هم می گویم: (نقل از مهدی نائبی بنیانگذار الوپیک)

کسب و کار مثل جنگ است، فقط گلوله توش نیست

گاهی اوقات شما با افرادی مواجه می شوید و حرف هایی می شنوید که اصلا یک انسان منطقی و با استدلال حتی نمی تواند جلویشان دهان باز کند، چه برسد حرف بزند و متقاعدشان کند (لااقل من این بازی را بلد نیستم)

وقتی هم فاندری و هم مدیرعامل وظیفه ات 3X می شود.

یه سر بریم خرداد امسال:

همین چند مدت پیش توی گروه تلگرامی با یکی از شرکت ها، یکی از همکارن ما تکستی نوشت، یکدفعه (نمی دونم پرسنل شرکت مقابل خودش با لحن بد خونده بود، برداشتش بد بود یا چی) گفت: آقا از موضع بالا صحبت نکن، برو بگو مدیر ارشدت بیاد، اگر هم خودت مدیر ارشد هستی، پس قرار داد کنسله

باید اینجا وارد شد، صحبت کرد وقتی که می دانی همکار ما در شرکت از سردلسوزی آنقدر پیگیر است و واقعا آدم مودبی است.

من که گفتم به درک می تونیم همکاریمون رو کنسل کنیم، اما اجازه نمیدم کسی با بچه های شرکت ما اینجوری صحبت کنه. در نهایت این موضوع با صحبت حل شد و چندین بار از سمت ما پیگیری شد که حتما بدانند ما شرکتی نیستیم که وقتی با اعضای ما بد صحبت شود ما یادمان رود یا پیگیری نکنیم.

یه نکته رو تو پرانتز بگم: به نظر من کلا  کسی که میگه با من از موضع بالا صحبت نکن، خودش مشکل داره. نمی دونم شاید زیاد زدن تو سرش. والا آدم سالم که دغدغه این چیزها رو نداره، مشکل داری بیا راجع به همون صحبت کن. نگاه بالا به پایین چیه دیگه؟!

از امروز بریم 2 سال پیش:

حدود 2 سال پیش بود اگر اشتباه نکنم اکانت های گوگل ادز جی ادزگوگل ادز جی ادز ساسپند شدن، همان موقع بالای سایت یک بنر زدند با این مضمون:

ما در حال پیگیری هستیم، لطفا در صورت امکان خروج پول نزنید

جی ادز دمت گرم

ما هم حدود یک ماه صبر کردیم و باقی پول را خروج ردیم رفتیم با همین شرکتی که الان داستانش رو میگم

نکته توی پرانتز: من الان دیگه اطلاعی از جی ادز ندارم و از سطح خدماتشون بی اطلاعم

 

برگردیم امروز

حالا این روزها درگیر با شرکت ادزی دیگر هستم (حدود 45 روز است). این روزها دوباره اکانت های زیادی ساسپند شدند و این ها هم از تیغ گوگل در امان نبودند، اما با یک تفاوت بزرگ با جی ادز، اینا لحن بدی دارند، و دست پیش را می گیرند پس نیافتند. خلاصه این است که مدیرعامل شرکت رو بسته به درخت رفته دنبال کارهای خودش

این شرکت اعلام می کند ما در تحریم های گوگل هستیم، حالا که اکانت ها بسته شده است. پول شما رفته

این چه صحبت و استدلالی است. همین مبلغی که رفته شما کارمزدش رو هم گرفتی

سوالم این است: چطور وقتی که کارمزد روی ارز خارجی (دلار، درهم، لیر) می گیرید درآمد تابع ارز خارجی و خوردن از تحریم خوب و پر سود است، اما حالا به ما می گویید خوشتان بیاید یا نه، ما در ایران هستم و هم رده کره شمالی، سودان و کوبا هستیم

وقتی من بیشتر اصرار کردم، صحبتی کردند (به قول خودشان آفری دادند) که ایکاش نمی کردند

گفتند بیاید 5 حساب گوگل ادز پیش ما باز کنید از اول (ما 5 حساب پیش ایشان داشتیم) هر کدام 300 دلار پروموشن می گیرند شما اون رو مصرف کنید جای طلبتون

یعنی اینا بدهی خودشون رو با پروموشنی که خودِ شرکت گوگل میده رفع می کنند.

نکته دیگر این هست که باید 1 یا 2 تا 300 دلار شارژ کنی تا اون 300 دلار را بگیری و نکته دیگر ساختن کمیپن ها هستند، مدت زمان learn کردن دارند. یعنی اینکه اگر ما اینکار را بخواهیم بکنیم دیگر دلیل ندارد بعد 2 ماه دوباره اکانت ها را رها کنیم.

از طرف دیگر ما می توانستیم خودمان هم حساب باز کنیم، با این شرکت انجام دادیم که ریسک های تحریم و مسائل اینچنینی برایمان کم شود. پس آن حدود 10% شارژ روی هر دلار بابت چی بود؟ وقتی مدیریت اکانت ها هم با خود ماست

من 10 سال هست که شرکت دارم و آنلاین فعالیت می کنم، 7 سال از این مدت را کاملا در فضای دیجیتال مارکتینگ و استارتاپ نفس کشیدم و با شرکت های IT ایران کار کردم، تا به حال همچین توهینی را تجربه نکرده بودم.

وقتی هم می گویی فلان شرکت قبلا این اتفاق برایش افتاده بود، مثل شما رفتار نکرد بحث را می کشند به صحبت های تکنیکی که اونا اکانتشون مانثلی بوده نبوده ما الان اینجوری هستم و …

تجربه شخصی: وقتی دید کسی که تا دیروز با زبان مشتری مداری با شما صحبت می کرده اما حالا شروع کرده استدلال های فنی – تکنیکی میاره که اصلا ربطی به شما نداره و می خواد بگه مشکل شما این هست که اینا رو نمی دونی. بدونید که خودش میدونه داره چیکار می کنه

اصلا وظیفه مشتری نیست که بدونه نوع اکانت چیه یا پیمنتش چجوریه یا …

من نمی دانم فقط این شرکت اینگونه رفتار می کند یا همه شرکت های ادز ایران با هم بسته اند و به این نتیجه رسیدند که دلیلی ندارد وقتی حساب ها ساسپند شد خودمان جوابگو باشیم و مشتری را روی زمین می کشیم تا زمانی که گوگل از ساسپند خارج کند و پول را خروج بزنیم یا با اکانت جدید رفع شود یا حالت سومی نیست، می زنیمش تو دیوار

روی صحبتم با بنیانگذاران و مدیرهای SME هست (اون شرکت های بزرگ اکانت های خودشان را دارند) هیچ وقت جلوی این سنگ اندازی ها و یاوه گویی ها شانه خالی نکنید. سر و کله زدن با این ها جزئی از کار است و درس های زیادی در دلش دارد. اینجا دقیقا کارزار تصمیم گیری و مدیریت بحران و محک زدن کلی مهارتهای دیگر است.

 

پی نوشت: کنجکاو بودید اسم شرکت ها رو بدونید، ایمیل بزنید info@dimaht.com .

نوشته فاندر بودن و مسئولیت های آن | صحبتی با بنیانگذران و مدیران اجرایی اولین بار در سایت شخصی حمید طهماسبی پدیدار شد.

]]>
https://dimaht.com/%d9%81%d8%a7%d9%86%d8%af%d8%b1-%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%86-%d9%88-%d9%85%d8%b3%d8%a6%d9%88%d9%84%db%8c%d8%aa-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a2%d9%86-%d8%b5%d8%ad%d8%a8%d8%aa%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%d8%a8%d9%86/feed/ 4
این داستان: دو نمونه از پارتی بازی من در زندگی https://dimaht.com/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%af%d9%88-%d9%86%d9%85%d9%88%d9%86%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa%db%8c-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c-%d9%85%d9%86-%d8%af%d8%b1/ https://dimaht.com/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%af%d9%88-%d9%86%d9%85%d9%88%d9%86%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa%db%8c-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c-%d9%85%d9%86-%d8%af%d8%b1/#comments Fri, 10 Apr 2020 07:42:58 +0000 http://dimaht.com/?p=6903 داستانک اول: تازه از کارشناسی فارغ التحصیل شده بودم که بابام به شدت اصرار داشت من برم سر یک کار عمرانی. چون من عمده زمانم مربوط می شد به کارهای بازاریابی و فروش به من گفت که یک دوستی در شرکت های زیر مجموعه قرارگاه خاتم النبیا دارد و می توانم آنجا شروع به کار کنم. روز مصاحبه رسید، وقتی که فرم مصاحبه را دیدم خیلی تعجب کردم، چون من اصلا مهارت خاصی نداشتم و نمی دانشتم باید چه بنویسم. فقط گوشه برگه یک کادر بود که نوشته بود: نام معرف. من همین کادر را پُر کردم. چون گفته بودند فقط همان مهم است. بعد از اینکه برگه را تحویل دادم گفتند که با شما تماس می گیریم 🙂 الان حدود ۷ سالی هست که هنوز منتظرم با من تماس بگیرند. این اولین و آخرین مصاحبه شغلی بود که داشتم.   داستانک دوم: حدود یکی دو سال بعد چون یکی از دوستانم در شهرداری شهر دیگری کارهای پیمانکاری رنگ جداول را می گرفت و سود خوبی داشت. من هم به فکر انجام این کار افتادم. (آن زمان اوج خلاقیتم همین بود) به بابام که گفتم، گفت مشکلی نیست و فلانی را در شهرداری کل می شناسد. با اوتماس گرفت. دوست […]

نوشته این داستان: دو نمونه از پارتی بازی من در زندگی اولین بار در سایت شخصی حمید طهماسبی پدیدار شد.

]]>
داستانک اول:

تازه از کارشناسی فارغ التحصیل شده بودم که بابام به شدت اصرار داشت من برم سر یک کار عمرانی. چون من عمده زمانم مربوط می شد به کارهای بازاریابی و فروش

به من گفت که یک دوستی در شرکت های زیر مجموعه قرارگاه خاتم النبیا دارد و می توانم آنجا شروع به کار کنم.

روز مصاحبه رسید، وقتی که فرم مصاحبه را دیدم خیلی تعجب کردم، چون من اصلا مهارت خاصی نداشتم و نمی دانشتم باید چه بنویسم. فقط گوشه برگه یک کادر بود که نوشته بود: نام معرف. من همین کادر را پُر کردم.

چون گفته بودند فقط همان مهم است. بعد از اینکه برگه را تحویل دادم گفتند که با شما تماس می گیریم 🙂

الان حدود ۷ سالی هست که هنوز منتظرم با من تماس بگیرند. این اولین و آخرین مصاحبه شغلی بود که داشتم.

 

داستانک دوم:

حدود یکی دو سال بعد چون یکی از دوستانم در شهرداری شهر دیگری کارهای پیمانکاری رنگ جداول را می گرفت و سود خوبی داشت. من هم به فکر انجام این کار افتادم. (آن زمان اوج خلاقیتم همین بود)

به بابام که گفتم، گفت مشکلی نیست و فلانی را در شهرداری کل می شناسد. با اوتماس گرفت. دوست بابام گفت که اول باید برود  شرکت سهامی خاص ثبت کند. این اقدام را انجام بدهد، بعد باقی راهنمایی را انجام می دهم.

من هم درگیر ثبت شرکت شدم. بعد از آن هم شروع به گرفتن یک سری لوح تقدیر از اینجا و آنجا برای رزومه سازی کردم.

تمام کارها را که انجام دادم رفتم پیش دوست بابام. گفت خیلی عالیه، حالا برو پیگیر روزنامه باش. شهرداری مناقصه هاش رو آنجا اعلام می کند.

من آن لحظه اینجوری بودم ?

خلاصه که اینم نشد

 

آن زمان با چیزی به نام خلق ارزش و در پی آن خلق ثروت آشنایی نداشتم و نمی دانستم عزت نفس از کجا شارژ می شود. بیشتر به دنبال پول بودم ولو با دلالی و سفته بازی.

بعد از اینکه چند تا مورد دلالی هم داشتم (در این مطلب کمی از آن کارها نوشتم: سه چیز که به من اعتبار داد) متوجه شدم که اینکارها من را ارضا نمی کند.

خیلی خوشحالم که هر دو بار سرم به سنگ خورد.

در پی خلق ثروت ناشی از ارزش آفرینی “خدمت از ما” متولد شد و الان ۳ سال و ۷ ماه و ۴ روز هست که مشغول هستیم. (معرفی خدمت از ما)

 

لینک مطلب مرتبط: درباره خدمت از ما | سامانه آنلاین درخواست خدمت

 

با تشکر

حمید طهماسبی

 

نوشته این داستان: دو نمونه از پارتی بازی من در زندگی اولین بار در سایت شخصی حمید طهماسبی پدیدار شد.

]]>
https://dimaht.com/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%af%d9%88-%d9%86%d9%85%d9%88%d9%86%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa%db%8c-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c-%d9%85%d9%86-%d8%af%d8%b1/feed/ 1
این داستان: من و سفته https://dimaht.com/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%85%d9%86-%d9%88-%d8%b3%d9%81%d8%aa%d9%87/ https://dimaht.com/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%85%d9%86-%d9%88-%d8%b3%d9%81%d8%aa%d9%87/#comments Tue, 24 Sep 2019 17:35:21 +0000 http://dimaht.com/?p=6071 دفتر تهران بودم که همکارهای شرکت شیراز تصمیم گرفتند که سفته یکی از سرویسکارها را اجرا بگذارند. متاسفانه چون من تنها امضا دار تعهد دار شرکت هستم، خود لعنتیم باید پا میشدم و می رفتم. حبیب رفت و به زور یه سری کارها رو انجام داد (به زور: منظورم با وجود تمام قوانینی که خود حمید طهماسبی باید باشد) حبیب گفت هیچ کار دیگه ای نمونده فقط برو پرونده رو بگیر بده اجرای احکام (حبیب راست می گفت. اما زهی خیال باطل?) چهارشنبه رفتم برای گرفتن پرونده(خیلی شانسی رفتم، چون حوصله نداشتم و می خواستم شنبه برم) چهارشنبه ساعت ۱۱ رفتم، گفتن شما جلسه اتون ساعت ۸:۳۰ بوده (من و باش که می خواستم شنبه برم ?) رفتم تو اتاق گفت برو فرم فلان و فلان رو بگیر. با پله پنج طبقه اومدم پایین، تا فرم رو خریدم و برگشتم (احساس کردم تو عصر حجرم). پنج طبقه رو با پله اومدم بالا، برگه ها رو دادم پر کنن. ۲ نفر تو اتاق بودن که روی این موضوع نظر می دادن و یک نفر هم منشی مانند دم در. بعد از اینکه کارهام تموم شد از اون دو نفر فقط یکیشون تو اتاق بود پرسیدم: من کارم اینجا تموم شده؟ گفت: […]

نوشته این داستان: من و سفته اولین بار در سایت شخصی حمید طهماسبی پدیدار شد.

]]>
دفتر تهران بودم که همکارهای شرکت شیراز تصمیم گرفتند که سفته یکی از سرویسکارها را اجرا بگذارند. متاسفانه چون من تنها امضا دار تعهد دار شرکت هستم، خود لعنتیم باید پا میشدم و می رفتم. حبیب رفت و به زور یه سری کارها رو انجام داد (به زور: منظورم با وجود تمام قوانینی که خود حمید طهماسبی باید باشد)
حبیب گفت هیچ کار دیگه ای نمونده فقط برو پرونده رو بگیر بده اجرای احکام (حبیب راست می گفت. اما زهی خیال باطل?)
چهارشنبه رفتم برای گرفتن پرونده(خیلی شانسی رفتم، چون حوصله نداشتم و می خواستم شنبه برم)
چهارشنبه ساعت ۱۱ رفتم، گفتن شما جلسه اتون ساعت ۸:۳۰ بوده (من و باش که می خواستم شنبه برم ?)
رفتم تو اتاق گفت برو فرم فلان و فلان رو بگیر. با پله پنج طبقه اومدم پایین، تا فرم رو خریدم و برگشتم (احساس کردم تو عصر حجرم). پنج طبقه رو با پله اومدم بالا، برگه ها رو دادم پر کنن. ۲ نفر تو اتاق بودن که روی این موضوع نظر می دادن و یک نفر هم منشی مانند دم در.

بعد از اینکه کارهام تموم شد از اون دو نفر فقط یکیشون تو اتاق بود
پرسیدم: من کارم اینجا تموم شده؟
گفت: برو به سلامت
داشتم از در میومدم بیرون اون یکی رو دیدم
پرسیدم: من کارم اینجا تموم شده؟
گفت: برگه سفته غیابی رو خریدی، گفتم آره
گفت برو به سلامت
اومدم بیرون منشی رو دیدم.
گفتم: کار من اینجا تمومه؟
گفت: نه، شما روی پرونده ات تقاضای تامین خواسته داده بودی. برو فرم فلان و فلان رو بگیر (حس کردم دارن دستم میندازن)
دلم می خواست شروع کنم داد و بیداد اما می دونم کار بدتر میشه. اونجا من داشتم ایران واقعی رو میدیدم. حالا باید ۵ طبقه لعنتی رو برم پایین. یه فرم کاغذی عصر حجری لعنتی تر رو بخرم و پنج طبقه لعنتی تر تر رو با پله بیام بالا (چون دم آسانسور مثل نونوایی شلوغه – تازه به فرض هم که جا میشدم توی آسانسور بو میداد. می دونید چه بویی؟ بوی بد نه نه .بزارید بهتر توضیح بدم. بوی لاشه سگی که توی دمای ۵۰ درجه، ۱۰ کیلومتر دویده عرق کرده حسابی . بعد مُرده و ۲۰ روز گوشه خیابون بوده. بردن یک هفته هم توی فاضلاب خوابوندنش تا قشنگ بو بره تو جسمش)
رفتم بالا برگه رو بهش دادم اون برگه رو پر کرد. گفت برو طبقه یک برای اجرای احکام
رفتم طبقه یک برای اجرای احکام
گفتن الان کارتون انجام نمیشه. شنبه ساعت ۷:۳۰ بیاین روی در یه کاغذ هست اسمتون رو بنویسید بعد اون موقع معلوم میشه نفر چندم هستیم و باید کی بیاین کارتون انجام شه. (یعنی الان دلم می خواد همه فحش های دنیا رو بدم – البته می دونم کاربردی نداره)
خلاصه شنبه یکی از همکارها رفت صبح وقت بگیره، گفتن نه نمیشه، خودش باید بیاد (یه حسی بهم میگه اصلا این سیستم مهندسی چیده شده که اذیت کنه. به خدااااا)

همکارمون اومد گفت حمید ساعت ۱۱:۳۰ بدون نوبت برو کارت رو راه می اندازن.
۱۱:۳۰ رفتم گفتن شما نوبت نداری. گفتم حالا یه کاریش بکن دیگه.
رفتم تو اتاق طرف گفت آخر وقته. شِت ۱۲ ظهر آخر وقته؟?
کارم رو راه ننداخت گفت برو پیش رئیس
رئیس ۲ تا صندلی با خودش فاصله داشت. گفتم آقای رضایی لطفا کار من رو راه بندازید
گفت نوبت نداشتی برو فردا بیا
۷ ۸ دقیقه وایسادم کارم رو راه انداخت. نمی دونم چرا من لعنتی زبون التماس ندارم، حقیقت زبون پرخاش هم ندارم.بیشتر چشم برای دیدن دارم
امضا کرد (۱۰ ثانیه طول کشید)
رفتم پیش یه خانومی که ثبت سیستم کنه. گفت کپی ثنا روی پرونده نیست (وای خدای من) بعد گفت عیبی نداره بدون کپی ثنا راهت میندازم.
رفتم پیش همون نفر اولی که گفته بود برو پیش رئیس (فامیلش زارع بود)
گفت دیگه آخر وقته برو فردا بیا. چند دقیقه بعد اون خانومی که ثبت سیستم زد اومد سفارشم رو کرد.
آقای زارع به اندازه یه سر سوزنی نرم شد. ۲۰ دقیقه من رو نگه داشت. پرونده رو باز کرد یه دفعه دیدم از تو چشمام اشک شوق و نور شور و شعف می باره
فکر کردم لای پرونده ام بلیط لاتاری دیده
نه نه نه
یه اشتباه تایپی در مورد عدد سفته دید که مربوط به اون شعبه ای می شد که چهارشنبه رفته بودم. (شعبه طبقه پنجم همین ساختمون هست)
گفت برو بالا بگو درستش کنن
ساعت ۱۲:۳۰ بود
رفتم بالا اون شعبه دیگه تعطیل شده بود (ببین به خدااااااا اینا صحنه سازی شده. نکنه دوربین مخفیه. اصلا مگه میشهههههه)
آقای زارع گفت فردا بیا. برو بهشون بگو این عدد سفته رو مشخص کنه که ریال هست یا تومن
فردا هم با نوبیت می یایااااااااااااااا – فرم ۸۰ و ۲۱ رو هم بخر
فرداش که می شد یکشنبه
که میشه امروز. دیگه همکارم با کارت ملی من رفت نوبت گرفت (یعنی منه)
گفت ساعت ۱۰ برو نوبتت میشه
ساعت ۱۰:۳۰ اونجا بودم. رفتم بالا که بگم کجا رو اشتباه کردن تا تصحیح کنن
گفت بگو زارع نامه بده (بزار هرچی از دهنم در میاد بگمممممممممممممم)
اومدم پایین نامه بگیرم گفتن نه
باید نوبتت بشه بری تو اون موقع بهت نامه میدن
همین امروز نفراتی که میان کارشون طول کشیده و من نفر ۲۶ لیست هستم. الان ساعت ۱۱:۳۰ هست و من هنوز نامه رو هم نتونستم بگیرم که طرف تصحیح کنه عدد رو و برگه جدید بهم بده که بدم به زارع
خیلی با خودم فکر کردم.
من اصلا مال اینجا ها نیستم
فکر کنم اگر به یه وکیل، وکالت بدم میره این کارها رو انجام میده. اما قطعا هزینه اش در حالت فعلی برای ما نمی صرفه (لعنت به من که این هزینه رو ندارم – آخ آخ بدم میاد از این حالت که نگو)
خیلی جالبه برخورد هااااااااا
بی اهمیتی به وقت

بد رفتاری با مراجعین
کسانی که دم در نشستن یه جوری نشستن که انگار به دنیا اومدن تو صف بشینن
آخه چراااا
الان که دارم این رو می نویسم با گوشی تایپ می کنم تا بعد تو وبلاگم منتشر کنم (بین دوتا کوه بو نشسته ام – متاسفانه نفر سمت چپم هم داره تکستی رو که می نویسم کامل می خونه?)

گفتم بزار عین شلغم نشینم
برم اون شعبه بالا بهشون بگم خودشون بدون نامه تصحیحش کنن

رفتم پیش خانومه اون شعبه ای که گفت با نامه بیا. گفت بزار ببینم چی میشه. سرش خلوت بود
فکر کنم داره کارم رو راه می ندازه
گفت بشین بیرون خبرت میدم

جالبه
گفت چند دقیقه دیگه تصحیحش می کنم بهت میدم
اه – نکنه اینجا نشستم پایین نوبتم بگذره. حالا لج کنه بگه اسمت رو خوندیم نبودی.

هنوز من طبقه پنجم نشسته ام

نامه رو تصحیح کرد داد
ساعت ۱۲ هست. سریع رفتم پایین در انتظار نشستم
الان شده ساعت ۱۲:۱۰ دقیقه و ۷ نفر جلوی من هستن
تا ۱۲:۳۰ بیشتر پرونده نمی بینن
اگر ۱۲:۳۰ بشه و من نرم توی اتاق
یعنی فردا دوباره باید نوبت گرفته شه
و دوباره من بیام
الان در حالی که تایپ می کنم خونسردم از بیرون اما دورنم مملو هست از حس تنفر و هر چیز بدی که فکرش رو کنی

بالاخره نوبتم شد و رفتم توی اتاق. کارهام انجام شد. دیگه فکر کنم حدودای ساعت ۲ شده بود. همه چی تموم شد اما به نظر من داستان هنوز ادام داره، چرا؟ چون این بنده خدا که سفته اش رو گذاشتیم اجرا قبلا فامیلش X بوده و حالا شده Y. زمانی که شما کارهای قضایی داشته باشی باید کدی داشته باشی در سیستم ثنا.

این بنده خدا کد در سیستم ثنا داشت اما با فامیلی قبلی. یعنی الان سیستم قضایی دنبال آقای X هست که اصلا وجود خارجی نداره البه اینا چیزی هست که من فکر می کنم. در انتظار می مانیمممم تا ببینیم چی میشه.

 

با تشکر

حمید طهماسبی

نوشته این داستان: من و سفته اولین بار در سایت شخصی حمید طهماسبی پدیدار شد.

]]>
https://dimaht.com/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%85%d9%86-%d9%88-%d8%b3%d9%81%d8%aa%d9%87/feed/ 11
این داستان: دو داستان کوتاه + ۱ https://dimaht.com/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%af%d9%88-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87/ https://dimaht.com/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%af%d9%88-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87/#comments Thu, 31 Jan 2019 14:30:10 +0000 http://dimaht.com/?p=5298 داستان اول: بده بیاد داستان از اونجا شروع می شود که خرداد امسال بود که یک روز از خواب بلند شدم و به تمام مشکلاتی که بر سرمان ریخته شده بود فکر می کردم. هر چه بیشتر به آن فکر می کردم بیشتر به این نتیجه می رسیدم که مشکلات چقدر زیاد و پیچیده و در هم تنیده شده اند. اما در این میان داستان نکته ای بود که برای من بسیار جای تعجب داشت. من حالم خوب بود و اصلا ناراحت نبودم! برای خودم خیلی عجیب بود، با حبیب (دوست و شریکم) تماس گرفتم و همین مسئله رو با او در میان گذاشتم. یادم نیست جزییات صحبت مان چه بود اما او هم به اندازه من تعجب کرده بود. گذشت تا ۳ ماه پیش در رویدادی شرکت کردم. آنجا بحث کشیده شد به خصوصیاتی که باید CEO یک مجموعه داشته باشد. می گفت CEO یک مجموعه باید از خصوصیات زیر برخوردار باشد: شکست ناپذیر (یا حداقل روحیه شکست ناپذیری داشتن) مستحکم از نظر روانی آدم پیچیده ای باشد فهم مالی خوبی داشته باشد گول مارکترها را نخورد نرمش قهرمانان داشته باشد نتیجه گرا باشد مدیریت بحران بتواند بکند ادبیات کسب و کار بزرگ داشته باشد (لفظی که ایشان به […]

نوشته این داستان: دو داستان کوتاه + ۱ اولین بار در سایت شخصی حمید طهماسبی پدیدار شد.

]]>
داستان اول: بده بیاد

داستان از اونجا شروع می شود که خرداد امسال بود که یک روز از خواب بلند شدم و به تمام مشکلاتی که بر سرمان ریخته شده بود فکر می کردم. هر چه بیشتر به آن فکر می کردم بیشتر به این نتیجه می رسیدم که مشکلات چقدر زیاد و پیچیده و در هم تنیده شده اند.

اما در این میان داستان نکته ای بود که برای من بسیار جای تعجب داشت. من حالم خوب بود و اصلا ناراحت نبودم!

برای خودم خیلی عجیب بود، با حبیب (دوست و شریکم) تماس گرفتم و همین مسئله رو با او در میان گذاشتم. یادم نیست جزییات صحبت مان چه بود اما او هم به اندازه من تعجب کرده بود.

گذشت تا ۳ ماه پیش در رویدادی شرکت کردم. آنجا بحث کشیده شد به خصوصیاتی که باید CEO یک مجموعه داشته باشد. می گفت CEO یک مجموعه باید از خصوصیات زیر برخوردار باشد:

  1. شکست ناپذیر (یا حداقل روحیه شکست ناپذیری داشتن)
  2. مستحکم
  3. از نظر روانی آدم پیچیده ای باشد
  4. فهم مالی خوبی داشته باشد
  5. گول مارکترها را نخورد
  6. نرمش قهرمانان داشته باشد
  7. نتیجه گرا باشد
  8. مدیریت بحران بتواند بکند
  9. ادبیات کسب و کار بزرگ داشته باشد (لفظی که ایشان به کار بردند این بود: ملی باشد)
  10. خودآزاری داشته باشد (یعنی هر چه مشکلات بزرگتر شود بیشتر برانگیخته شود و از مشکلات بزرگ تر بیشتر ارضا شود)

 

من اصلا به درست بودن تمام موارد بالا کاری ندارم (چون فرصت نکرده ام در موردش تحقیق و مطالعه کنم) اما در مورد آخر، باید اقرار کنم من این خصوصیت را دارم و تا قبل از این رویداد اصلا به این اندازه به آن دقت نکرده بودم. نمی دانم اسم درستش چیست؟ اما اخلاقی دارم که وقتی مشکلات و چالش ها بیشتر می شود، وقتی که می بینم همه درمانده و به حالت استیصال درآمده اند بیشتر حل ان مسئله برایم لذت بخش می شود و تمایل حل من به آن افزایش پیدا می کند.

در کسب و کار هم وقتی که می بینم مشکلات خیلی زیاد شده اند و رقبا سرعت گرفته اند، من جَری تر (نمی دانم لفظ دقیق و درستش چیست) می شوم.

پس حرفی که به مشکلات، چالش ها، تعارضات و درگیری ها می زنم این هست: بده بیاد

 

 

View this post on Instagram

 

هیچ چیز زیباتر از این نیست که کاری کنی زندگی دیگران هم زیبا شود . خوشبختی از آن کسیست که به یکی از این دو چیز دسترسی دارد ۱-کتاب_خوب ۲-دوست_خوب و چه خوشبخت تر هست کسی که دوستان اهل کتاب دارد . دل نوشت : این کتاب رو‌ من به زبان #چینی خوندم . روزی که داشتم این متن رو مینوشتم همش از خودم سوال میکردم مثل آقای لی جیا چنگ چه کسی رو تو ایران داریم که نمونه یک مرد ثروتمند خیر رسون باشه و مردم به نام نیک بهش نگاه کنند . نه نام بد (آقازاده ، رانت خوار ، وصل به سیستم و …) ————————————————————————پ ن : زیر نویس برای حمایت از فرشتگان #ناشنوا هست ❤. پ ن دو : ساعتی تینک کردن بهتر از هفتاد سال عبادت هست 😂😂 ___________________________________ 跟着苍蝇到厕所🚽跟着蜜蜂🐝到哪里? #دکتر_آرشی #آرشی #آرش_استیلاف #华波波 #李嘉诚 #arashi #arashestilaf #راه_بهتر_زیستن #istanbul #turkey #iran #china #استانبول #ترکیه #چین #love #fashion #beautiful #happy #cute #like4like #followme #repost #nature #girl #fun #smile #فوتبال

A post shared by Arashi华波波아라시 (@arashestilaf) on

 

شاید برایتان جالب باشد که مردم این روزها در مورد داستان کلمات زیر را در گوگل سرچ می کنند:

سایر عبارت هایی که سرچ می شوند:

داستان کوتاه آموزنده

داستان نویسی

داستان ترسناک

کتاب داستان

 

داستان

 

مطلب غیر مرتبط : سئو چیست و سئوکار کیست – مشاور کسب و کار

داستان دوم: در شکاف مانده

در حال حاضر که شدیدا تیم سازی برای ما مهم شده است و بحث استخدام ها بیش از پیش برای من حساس هستند بیش از پیش در یک شکاف مانده ام.

  1. عده ای هستند که خیلی اطلاعات بالایی دارند، کلی کتاب خوانده اند و اهل مطالعه هستند
  2. عده ای اهل اجرا هستند و اساسا رابطه ای با مطالعه یا کتاب خوانی ندارند

وقتی از گروه اول نفرات را انتخاب می کنم، متوجه می شوم که چقدر در اجرای مطالبی که خوانده اند ضعف دارند و انگار نه انگار که این ها همان هایی هستند این همه مطلب را مطالعه کردند. پیش خودم می گویم ایکاش نصف همان زمانی را که برای مطالعه گذاشته بودی صرف به کاربستن همان هایی که خوانده ای می کردی.

وقتی از گروه دوم نفرات را جذب می کنم، می بینم چقدر فرایند ها یشان می توانست بهینه تر باشد. کار خود را درست انجام می دهند اما اگر فلان مطلب را می دانستند یا فلان منبع را مطالعه کرده بودند چقدر می توانستند مفیدتر، بهینه تر و حرفه ای تر ظاهر شوند.

و من در شکاف مانده این دو گروه هستم.

 

یاد حرف محمدرضا در مدیریت منابع افتادم: بعد از مدتی ما با یک جامعه دو قطبی طرف هستیم، عده ای که کلا کاری به مطالعه و خواندن ندارند و عده ای که بابت حرص جمع کردن منابع هر چه به دستاشان رسیده خوانده اند. (نقل به مضمون)

 

پی نوشت: نمی دانم چرا اما دوست داشتم این پاراگراف را اینجا بازگو کنم: منبع: گوسفند نگری ۲

کسی که معتقد است تلاش، رابطه‌ی مستقیم با موفقیت و رشد و ارتقاء دارد، جدا از اینکه به یک توهم غیر واقعی (و بدون شواهد کافی در دنیا) باور دارد، مستعد ناامیدی و شکست خوردن است. ضمن اینکه وی را می‌توان به خوش بینی بیمارگونه و ساده لوحی نیز متهم کرد!

 

با تشکر

حمید طهماسبی

Nothing Found!!


 

سایر داستان ها:

  1. این داستان: دو نمونه از پارتی بازی من در زندگی
  2. این داستان: من و سفته
  3. این داستان: نمی دانم چرا
  4. این داستان: صبوری کنم
  5. این داستان: ساده اما هزینه دار
  6. این داستان: هم زمین گرد است، هم سیب
  7. عدم مدیریت، بحران را تشدید می کند
  8. این داستان: دفتر صفر و دفتر اول
  9. این داستان: بازار کساد نیست، ما …
  10. این داستان: ۳ درس از روزمرگی
  11. این داستان: کپی نکنیم، اگر می کنیم بگیم
  12. این داستان: زیاد زور نزن، تغییر نمی کنه
  13. این داستان: دست به تیغ
  14. حریم خصوصی
  15. این داستان: اسنپ، زبل خان این روزها
  16. این داستان: واقعاً انقدر؟
  17. این داستان: سخن به جا و در زمان مناسب
  18. این داستان: حال خوب، بهانه جدید عمل ناگراها
  19. این داستان: نَه بیشتر

 

 

 

نوشته این داستان: دو داستان کوتاه + ۱ اولین بار در سایت شخصی حمید طهماسبی پدیدار شد.

]]>
https://dimaht.com/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%af%d9%88-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87/feed/ 7
این داستان: نمی دانم چرا https://dimaht.com/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%86%d9%85%db%8c-%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%85-%da%86%d8%b1%d8%a7/ https://dimaht.com/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%86%d9%85%db%8c-%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%85-%da%86%d8%b1%d8%a7/#comments Mon, 22 Oct 2018 17:14:03 +0000 http://dimaht.com/?p=5181 شدت گرفتاری از اول سال تا به حال در حدی هست که تمام منابع فکری من را درگیر کرده (البته منظورم از گرفتاری، گرفتاری خوب و کسب وکاری هست). صفحه را برای نوشتن باز می کنم اما فکر و ذهنم برای نوشتن جمع نمی شود. اتفاقا کلی مطلب هم هست که دوست دارم راجع به آن ها بنویسم. (مثلا همین الان که در حال نوشتن این متن بودم یک کاری پیش آمد رفتم و حدود نیم ساعت بعد برگشتم.)   یکی از مطالبی که دوست داشتم در ۹ شهریور در موردش بنویسم دو سالگی دیماتی (dimaht.com) بود، اما میزان درگیری کاری باعث شد زمانی متوجه شوم که ۱۰ روز از آن گذشت. دوست داشتم از تجربه نوشتن در این دوسال بگویم و اینکه چه مزایایی داشته و چقدر برای آن هزینه کرده ام و در نهایت داشتن وبلاگ شخصی را توصیه می کنم یا نه و بحث راجع به هزینه فرصت آن (عیبی ندارد، در سال سوم قول می دهم گزارش کامل تری ارائه کنم)   مطلب دیگری که دوست داشتم در ۱۶ شهریور راجع به آن بنویسم دوسالگی خدمت از ما بود. دوست داشتم کمی توضیح دهم که مدیریت یک کسب و کار service marketplace چه مزایا و چه […]

نوشته این داستان: نمی دانم چرا اولین بار در سایت شخصی حمید طهماسبی پدیدار شد.

]]>
شدت گرفتاری از اول سال تا به حال در حدی هست که تمام منابع فکری من را درگیر کرده (البته منظورم از گرفتاری، گرفتاری خوب و کسب وکاری هست). صفحه را برای نوشتن باز می کنم اما فکر و ذهنم برای نوشتن جمع نمی شود. اتفاقا کلی مطلب هم هست که دوست دارم راجع به آن ها بنویسم. (مثلا همین الان که در حال نوشتن این متن بودم یک کاری پیش آمد رفتم و حدود نیم ساعت بعد برگشتم.)

 

یکی از مطالبی که دوست داشتم در ۹ شهریور در موردش بنویسم دو سالگی دیماتی (dimaht.com) بود، اما میزان درگیری کاری باعث شد زمانی متوجه شوم که ۱۰ روز از آن گذشت. دوست داشتم از تجربه نوشتن در این دوسال بگویم و اینکه چه مزایایی داشته و چقدر برای آن هزینه کرده ام و در نهایت داشتن وبلاگ شخصی را توصیه می کنم یا نه و بحث راجع به هزینه فرصت آن (عیبی ندارد، در سال سوم قول می دهم گزارش کامل تری ارائه کنم)

 

مطلب دیگری که دوست داشتم در ۱۶ شهریور راجع به آن بنویسم دوسالگی خدمت از ما بود. دوست داشتم کمی توضیح دهم که مدیریت یک کسب و کار service marketplace چه مزایا و چه مشکلاتی دارد و کمی صحبت راجع به پلتفرم های دوسویه و اینکه اسکیل کردن ما که برخورد کرد به دلار ۱۰ ۱۵ هزارتومان برما چه گذشت (البته کلا حالمان خوب است و راضی تر از همیشه)

 

دوست داشتم در ۶ مهرماه برای معلم خودم (محمدرضا شعبانعلی) متنی بلند و بالا بنویسم و دقیقا اشاره کنم به تک تک رفتارها، عادت ها، مدل ذهنی و … که در ما ایجاد کرده و این ها باعث شده که امروز روز چقدر به ما کمک کنند (مخصوصا در این شرایط حساس) و در نهایت تولدش را تبریک بگویم (می دانم که زیاد از این کار خوشش نمی آید، اما من دوست دارم)

 

در ۱۵ مهرماه می خواستم در مورد ۱۶۰۰ روز (حدود چهار سال و نیم) حضور خودم در متمم بنویسم و بگویم فرق بین این ۱۶۰۰ روز حضور در متمم و عدم حضور در آن چه می توانست باشد. چه نکاتی یاد گرفتم و چه اتفاقاتی در این مدت برای من افتاد و بگویم که متمم خوانی و ماندن با متمم یکی از درست ترین تصیمات من در زندگی بوده است.

 

پی نوشت:دلایلی که هیچ وقت دوست نداشتم از مشکلاتم برای کسی تعریف کنم:

  • برخی تلاش می کنند نشان دهند، این مشکل تو که چیزی نیست من خودم مشکلات بزرگتری دارم (انگار مسابقه بدبختیه)
  • از دست کسی کار خاصی بر نمی آید، پس چرا ذهن آن ها را هم درگیر کنم
  • چه بسا خوشحال هم بشوند
  • برخی اوقات با گفتن جملاتی مانند: عمر دو روزه کجا رو می خوای بگیری. امکان دارد دیگر همان کنترل خودم را از دست بدهم و دهانم کنترل را به دست بگیرد

 

با تشکر

حمید طهماسبی

نوشته این داستان: نمی دانم چرا اولین بار در سایت شخصی حمید طهماسبی پدیدار شد.

]]>
https://dimaht.com/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%86%d9%85%db%8c-%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%85-%da%86%d8%b1%d8%a7/feed/ 6
این داستان: صبوری کنم https://dimaht.com/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b5%d8%a8%d9%88%d8%b1%db%8c-%da%a9%d9%86%d9%85/ https://dimaht.com/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b5%d8%a8%d9%88%d8%b1%db%8c-%da%a9%d9%86%d9%85/#comments Mon, 24 Sep 2018 17:14:14 +0000 http://dimaht.com/?p=5142 داستان اول: مخابرات چند ماه پیش مخابرات منطقه بودم، اکثرا بیکار نشسته بودند و  در دهانشان این بود که: امورز این مدارک کامل نیستف برو فردا بیا یا سیستم قطعه نمونه بارز یک شرکت دولتی خانمی که من با او کار داشتم حدود یک ربع داشت جلوی من با تلفن (فکر کنم زن داداشش بود) صحبت می کرد. راجع به اینکه لباسشویی باید چگونه باشد و چند لیتر حجم داشته باشد. یکم عصبانی* شدم و رفتم از خانم دیگری که انجا بود پرسیدم: ببخشید مسئول این بخش چه شخصی هستن؟ با انگشت اشاره کرد.    توضیح داخل پرانتز یکم عصبانی: چرا یکم عصبانی؟ چرا زیاد نه. من برای خودم یک حدی از آرامش و خونسردی را تعریف کردم که وقتی وارد یک ارگان دولتی میشم دقیقا این اتفاق برام می افتد.    Relax mode:ON –  به خودم میگم حمید ما داریم وارد جایی میشیم که کلا نه وقت آدم ها براشون ارزش داره نه خود آدم ها   سمت انگشت به سوی همان خانمی بود که من با او مشکل داشتم. به خودم گفتم برم پیش رئیس مخابرات منطقه و نزد او شکایت کنم بعد گفتم خُب از دو حالت که بیشتر خارج نیست: از اینکه وضع در مرکز مخابراتش […]

نوشته این داستان: صبوری کنم اولین بار در سایت شخصی حمید طهماسبی پدیدار شد.

]]>
داستان اول: مخابرات

چند ماه پیش مخابرات منطقه بودم، اکثرا بیکار نشسته بودند و  در دهانشان این بود که: امورز این مدارک کامل نیستف برو فردا بیا یا سیستم قطعه

نمونه بارز یک شرکت دولتی

خانمی که من با او کار داشتم حدود یک ربع داشت جلوی من با تلفن (فکر کنم زن داداشش بود) صحبت می کرد. راجع به اینکه لباسشویی باید چگونه باشد و چند لیتر حجم داشته باشد. یکم عصبانی* شدم و رفتم از خانم دیگری که انجا بود پرسیدم: ببخشید مسئول این بخش چه شخصی هستن؟

با انگشت اشاره کرد.

 

 توضیح داخل پرانتز یکم عصبانی: چرا یکم عصبانی؟ چرا زیاد نه. من برای خودم یک حدی از آرامش و خونسردی را تعریف کردم که وقتی وارد یک ارگان دولتی میشم دقیقا این اتفاق برام می افتد.    Relax mode:ON –  به خودم میگم حمید ما داریم وارد جایی میشیم که کلا نه وقت آدم ها براشون ارزش داره نه خود آدم ها

 

سمت انگشت به سوی همان خانمی بود که من با او مشکل داشتم. به خودم گفتم برم پیش رئیس مخابرات منطقه و نزد او شکایت کنم بعد گفتم خُب از دو حالت که بیشتر خارج نیست:

  1. از اینکه وضع در مرکز مخابراتش اینچنین است خبر ندارد : پس کلا ول معطله – پس صحبت فایده ندارد
  2. خودش می داند که اینجا چه خبر است – پس صحبت فایده ندارد

 

خلاصه کار ما انجام نشد، تماس گرفتم با دوستی که زحمت این کار را برای من بکشد. گفت برو پیش رئیس مخابرات کار را برایت انجام می دهد.

رفتم و کار انجام شد. اما چقدر خوب شد که آن روز نرفتم و شروع انتقاد نکردم والا الان هم حس خوبی نسبت به این ماجرا نداشت.

 

 

داستان دوم: بانک

در بانک کار داشتم که به من گفتند تنها مسئول انجام این کار آن خانم است که انتها نشسته است. رفتم سمت خانم و متوجه شدم که مراجعه کننده دارند. ۵  ۱۰  ۱۵  دقیقه صبر کردم و آن شخص کارهایش تمامی نداشت (آقای مسن و خوشتیپی بود).

رفتم جلو و گفتم ببخشید من فقط یک سوال داشتم. گفت: می بینید که من مشغولم – منم در آن ۱۵ دقیقه ای که ایستاده بودم متوجه شده بودم که این آقای مسن خوشتیپ یکی از کسانی هست که بخش قابل توجهی نقدینگی در بانک شعبه ایشان دارند و خانم تمامی کارهای آقا را شخصا انجام می دهند.

راستی خانم، معاون بانک بودند – یادم رفته بود بگم

اول خواستم بروم به رئیس بانک اعتراض کنم، بعد پیش خودم گفتم قطعا این ها در طول روز آنقدر از این موارد اعتراض دیدند که دیگر زیاد برایشان مهم نیست.

رفتم پیش رئیس بانک با یک لحن خیلی خیلی ملایم گفتم که من همچین کاری دارم، شما می توانید برای من انجام دهید، چون خانم معاون مشتری مهمی دارند و دستشان گیر است.

خیلی ریلکس گفت بله حتما و کار من را انجام داد.

 

ادارات دولتی مکان های خوبی برای تمرین صبر هستند، قدر آن ها را بیشتر بدانیم و در حفظ آن ها کوشا باشیم.

 

با تشکر

حمید طهماسبی

نوشته این داستان: صبوری کنم اولین بار در سایت شخصی حمید طهماسبی پدیدار شد.

]]>
https://dimaht.com/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b5%d8%a8%d9%88%d8%b1%db%8c-%da%a9%d9%86%d9%85/feed/ 7
این داستان: هم زمین گرد است، هم سیب https://dimaht.com/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%87%d9%85-%d8%b2%d9%85%db%8c%d9%86-%da%af%d8%b1%d8%af-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%8c-%d9%87%d9%85-%d8%b3%db%8c%d8%a8/ https://dimaht.com/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%87%d9%85-%d8%b2%d9%85%db%8c%d9%86-%da%af%d8%b1%d8%af-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%8c-%d9%87%d9%85-%d8%b3%db%8c%d8%a8/#comments Fri, 21 Sep 2018 16:14:08 +0000 http://dimaht.com/?p=5124 داستان کوتاه اول:  زمانی با دوستی کار می کردم و من مسئولیت توسعه بازار را داشتم. شرکت از صفر رشد کرده بود و از سال ۹۱ تا ۹۳ به سهم بازار خیلی خوبی در ایران دست پیدا کرده بودیم. در این بین راه باز شد برای کار کردن بر روی محصولات حرفه ای تر و حاشیه سودی بسیار بالا (شاید باورتان نشود بعضا تا ۸۰ درصد سود). تیم بازاریابی و فروش من اگر نگویم بی نظیر اما کم نظیر بودند. آموزش های ما بسیار ساده و کارساز بود و سهم بازار ما گواه همین ماجرا. دوستم دائما به من می گفت: بهتر از این دیگه نمیشد زمان فروش آن محصولات پر سود که رسید (که بابت فروش خوب محصولات قبلی توانسته بودیم به فروش این محصولات روی بیاوریم) حاشیه سود بسیار پایین و معمولی برای من و تیمم تعیین شد. مدتی بعد من از آن شرکت رفتم.حاشیه سود پایین محصولات جدید یکی از ده دلیلی بود که آنجا را ترک کردم. من روابط دوستی خودم را حفظ می کنم همچنان که این را هم حفظ کردم. در نقطه کنونی نمودار رشد شرکت من و دوستم دقیقا خلاف همدیگر هستند. ما در این وضعیت خراب میانگین هفته ای یک الی دو […]

نوشته این داستان: هم زمین گرد است، هم سیب اولین بار در سایت شخصی حمید طهماسبی پدیدار شد.

]]>
داستان کوتاه اول: 

زمانی با دوستی کار می کردم و من مسئولیت توسعه بازار را داشتم. شرکت از صفر رشد کرده بود و از سال ۹۱ تا ۹۳ به سهم بازار خیلی خوبی در ایران دست پیدا کرده بودیم. در این بین راه باز شد برای کار کردن بر روی محصولات حرفه ای تر و حاشیه سودی بسیار بالا (شاید باورتان نشود بعضا تا ۸۰ درصد سود). تیم بازاریابی و فروش من اگر نگویم بی نظیر اما کم نظیر بودند. آموزش های ما بسیار ساده و کارساز بود و سهم بازار ما گواه همین ماجرا.

دوستم دائما به من می گفت: بهتر از این دیگه نمیشد

زمان فروش آن محصولات پر سود که رسید (که بابت فروش خوب محصولات قبلی توانسته بودیم به فروش این محصولات روی بیاوریم) حاشیه سود بسیار پایین و معمولی برای من و تیمم تعیین شد. مدتی بعد من از آن شرکت رفتم.حاشیه سود پایین محصولات جدید یکی از ده دلیلی بود که آنجا را ترک کردم. من روابط دوستی خودم را حفظ می کنم همچنان که این را هم حفظ کردم. در نقطه کنونی نمودار رشد شرکت من و دوستم دقیقا خلاف همدیگر هستند. ما در این وضعیت خراب میانگین هفته ای یک الی دو نفر را به تیم مان اضافه می کنیم و او اکثر پرسنل خود را تعدیل کرد.

 

داستان کوتاه دوم:

یک از دوستانم، دوستی دارد (یا شاید بهتر باشد بگویم داشت) که قصد مهاجرت به اروپا را داشت.

دوستم تعریف می کرد که یک روز اطرافیان از دوستش گله می کردند که دیگر در جمع ها نیست و رفت و آمد ندارد. وقتی دوستم علت را از خود آن شخص جویا شد. این پاسخ را شنید: ببین من دیگه دارم میرم، برام مهم نیست کی از من ناراحته یا کیا چی میگن.

ارزش ریال افت کرد و چند اتفاق دیگر افتاد و باعث شد که این بنده خدا رفتنش کلا کنسل شود. در ایران است اما نه پیش ما

 

داستان کوتاه سوم:

دوستی دارم که چندین سال است در پی رفتن از کشور است، حتی یکبار هم رفت. رفتنی که شاید برگشتی در آن نبود، اما متاسفانه بود. قبل از رفتن رفتارش به گونه ای بود که انگار وقتی برود به سیاره ی دیگری می رود و نمی دانست هنوز در همین کره زمین اس و زمین گرد. برگشت و هنوز در ایران است اما با رفتارهای شایسته تر با اطرافیان.

 

داستان کوتاه چهارم:

زمانی برنامه نویسی در شرکت داشتم وقتی که به این نتیجه رسیدم که ادامه همکاری ما دیگر سازنده نیست از او خواستم شرکت را ترک کند. او هم پسر خوبی بود، حرفم را گوش کرد. اما قبل از رفتن چند میلیون گرفت بعد رفت تا یادم بماند دیگر همه چیزم را دست یک نفر نسپارم. مثل سرور و هاست سایت و …

بعد از چند سال به یکی از دوستانم تماس گرفت. از دوستم خواسته بود واسطه برگشت بین من و او شود.

گفته بود: به حمید طهماسبی سلام برسان، بگو آن موقع بچه بودم و درک نکردم، ترکیب بین من و حمید تیم خیلی قوی از آب در میاد. من فنی ام خوب است و او بازاریابی اش.

این برنامه نویس داستان کوتاه ما بعد از شرکت ما، برنامه نویس یک آژانس شده بود، می خواستند اپلیکیشنی بسازند مانند اسنپ (البته آن زمان هنوز اسنپ، اسنپ نبود). اما بعد از آنجا رفت.

بعد از آن به یک تیم دیگر پیوست که در کار حمل و نقل هوشمند بودند و بعد از آن، از آنجا هم رفت.

به تازگی شنیده ام که در یک تیم فعالیت می کند که در کار ساختن گیم هستند. امیدوارم که موفق باشد

زمانی که در شرکت ما کار می کرد یک روز که از فشار کار کمی با هم بحثمان شده بود به من گفت: من حقم است با این سوادم از ایران بروم و در گوگل کار کنم نه شرکت تو

بهش گفتم: اگر تو رفتی و گوگل تو رو در شرکت خودش راه داد، من از اون به بعد همه سرچ هام رو روی یاهو می زنم 🙂

 

داستان های اینچنینی مطمئنا برای شما هم زیاد پیش آمده و برای من هم کماکان پیش میاید. حتی در همین یکی دو ماه پیش

 

نتیجه گیری از دیدگاه من:

  1. زمین گرد است و خیلی کوچکتر از آن که فکرش را کنیم. به هم می رسیم پس به گونه ای رفتار کنیم که پل های برگشت را خراب نکنیم.
  2. یک سیب را وقتی بالا می اندازیم هزار تا چرخ می خورد تا به زمین افتد.  گول چرخ های ابتدایی را نخوریم. قیمتمان پایین نباشد. خودمان را کم ارزش گذاری نکنیم. به آنی ورق بر می گردد.
  3. نه از شکست کسی خوشحال شویم و نه از موفقیت ها و پیشرفت هایمان دچار غرور

 

به چشم خویش دیدم در گذرگاه

که زد بر جان موری مرغکی راه

هنوز از صید منقارش نپرداخت

که مرغی دیگر آمد کار او ساخت

 

با تشکر

حمید طهماسبی

نوشته این داستان: هم زمین گرد است، هم سیب اولین بار در سایت شخصی حمید طهماسبی پدیدار شد.

]]>
https://dimaht.com/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%87%d9%85-%d8%b2%d9%85%db%8c%d9%86-%da%af%d8%b1%d8%af-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%8c-%d9%87%d9%85-%d8%b3%db%8c%d8%a8/feed/ 4
این داستان: ساده اما هزینه دار https://dimaht.com/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d8%a7%d8%af%d9%87-%d8%a7%d9%85%d8%a7-%d9%87%d8%b2%db%8c%d9%86%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b1/ https://dimaht.com/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d8%a7%d8%af%d9%87-%d8%a7%d9%85%d8%a7-%d9%87%d8%b2%db%8c%d9%86%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b1/#comments Sun, 08 Jul 2018 14:58:46 +0000 http://dimaht.com/?p=4848 در این متن نه می خواهم راجع به سئو صحبت کنم نه محتوا و نه مسائل کارآفرینی و استارتاپی فقط می خواهم اینجا این مطلب را یادداشت کنم تا همیشه در خاطم بماند که از کنار مسائل و تجربیات کوچک هم نباید ساده گذشت.   کمیسیون مشاور املاک در قرارداد اجاره چقدر است؟   به هر میزان که پول رهن داریم در 30 هزار تومان ضرب می کنیم با اجاره جمع می کنیم و تقسیم بر 4 می کنیم. چنانچه اجاره نامه رسمی هم بخواهیم 9% همین مبلغ را هم باید بدهیم. مثال عددی: اگر رهن 50 میلیون تومان باشد و اجاره 3.5 میلیون تومان محاسبه اش به این شکل است. 50*30000=1,500,000 تومان (عدد 30,000 از آنجا می آید که در بازار هر میلیون رهن را معادل 30 هزارتومان اجاره در نظر می گیرند) حالا 1,500,000+ 3,500,000 = 5,000,000 در این قسمت 5,000,000/4=1,250,000 1,250,000 تومان مبلغی هست که ما باید بابت کمیسیون به مشاور املاک بدهیم. (برخی از مشاوران املاک 1/4 حساب نمی کنند و از بی اطلاعی مشتری سواستفاده می کنند و مثلا 1/3 محاسبه می کنند) چنانچه قرارداد را رسمی و هولوگرام دار بخواهیم، 9% مالیات بر ارزش افزوده هم باید پرداخت کنیم. 9% از همان مبلغ 1,250,000 تومان […]

نوشته این داستان: ساده اما هزینه دار اولین بار در سایت شخصی حمید طهماسبی پدیدار شد.

]]>
در این متن نه می خواهم راجع به سئو صحبت کنم نه محتوا و نه مسائل کارآفرینی و استارتاپی

فقط می خواهم اینجا این مطلب را یادداشت کنم تا همیشه در خاطم بماند که از کنار مسائل و تجربیات کوچک هم نباید ساده گذشت.

 

کمیسیون مشاور املاک در قرارداد اجاره چقدر است؟

 

به هر میزان که پول رهن داریم در 30 هزار تومان ضرب می کنیم با اجاره جمع می کنیم و تقسیم بر 4 می کنیم. چنانچه اجاره نامه رسمی هم بخواهیم 9% همین مبلغ را هم باید بدهیم.

مثال عددی: اگر رهن 50 میلیون تومان باشد و اجاره 3.5 میلیون تومان محاسبه اش به این شکل است.

50*30000=1,500,000 تومان (عدد 30,000 از آنجا می آید که در بازار هر میلیون رهن را معادل 30 هزارتومان اجاره در نظر می گیرند)

حالا

1,500,000+ 3,500,000 = 5,000,000

در این قسمت

5,000,000/4=1,250,000

1,250,000 تومان مبلغی هست که ما باید بابت کمیسیون به مشاور املاک بدهیم. (برخی از مشاوران املاک 1/4 حساب نمی کنند و از بی اطلاعی مشتری سواستفاده می کنند و مثلا 1/3 محاسبه می کنند)

چنانچه قرارداد را رسمی و هولوگرام دار بخواهیم، 9% مالیات بر ارزش افزوده هم باید پرداخت کنیم. 9% از همان مبلغ 1,250,000 تومان (برخی از مشاوران املاک این 9% را از آن 5,000,000 تومان حساب می کنند، که متاسفانه مشتری پول بیشتری باید پرداخت کند)

 

شرکت مسئولیت محدود ثبت کنم یا سهامی خاص:

 

به جرائت می گویم که کل وب فارسی را شخم زدم، با 4 وکیل و یک مشاور ثبت شرکت صحبت کردم تا توانسته ام به قطعی بودن این مطلبی که می نویسم مطمئن شوم.

خیلی خلاصه و صریح می گویم

 

چنانچه شرکت شما درآینده قصد گرفتن هر کدام از موارد ذکر شده در پایین را دارد حتما حتما حتما می بایست شرکت سهامی خاص باشد، در غیر این صورت مسئولیت محدود کار شما را راه می اندازد.

  • گرفتن وام
  • جذب سرمایه گذار
  • شرکت در مناقصه

 

در کل از منظر دولتی و حقوقی شرکت های مسئولیت محدود را کم اعتبار می دانند. شاید اینفوگرافی زیر به فهم مطلب بیشتر کمک کند.

شرکت مسئولیت محدود ثبت کنم یا سهامی خاص

متاسفانه در خاطرم نیست که این عکس را چند هفته پیش از کدام سایت برداشتم.

 

دو مطلبی که نوشتم ساده بود؟ بله

پیش پا افتاده بود؟ اصلا

 

ایکاش یک نفر این دو مطلب را به من گفته بود. حدود 3 میلیون تومان به صورت ریالی و حدود 3 ماه به صورت زمانی، برای من صرفه جویی می شد.

 

با تشکر

حمید طهماسبی

نوشته این داستان: ساده اما هزینه دار اولین بار در سایت شخصی حمید طهماسبی پدیدار شد.

]]>
https://dimaht.com/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d8%a7%d8%af%d9%87-%d8%a7%d9%85%d8%a7-%d9%87%d8%b2%db%8c%d9%86%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b1/feed/ 17
عدم مدیریت، بحران را تشدید می کند https://dimaht.com/%d8%b9%d8%af%d9%85-%d9%85%d8%af%db%8c%d8%b1%db%8c%d8%aa-%d8%a8%d8%ad%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%b1%d8%a7-%d8%aa%d8%b4%d8%af%db%8c%d8%af-%d9%85%db%8c-%da%a9%d9%86%d8%af/ https://dimaht.com/%d8%b9%d8%af%d9%85-%d9%85%d8%af%db%8c%d8%b1%db%8c%d8%aa-%d8%a8%d8%ad%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%b1%d8%a7-%d8%aa%d8%b4%d8%af%db%8c%d8%af-%d9%85%db%8c-%da%a9%d9%86%d8%af/#respond Sat, 30 Jun 2018 16:12:10 +0000 http://dimaht.com/?p=4837 شاید از تیتر حدس زده باشید که این متن هم در مورد بی کفایتی مسئولین است و می خواهم در مورد دلار افسار گسیخته و قیمت سکه صحبت کنم و کمی هم گلایه با آن همراه سازم. اما نه   این متن بیشتر نگاه به منابع درونی و نحوه مدیریت خودمان در بحران ها و پیشگیری در حد توان در مقابل آن هاست. امروز عدم مدیریت من باعث نوشتن این مطلب شد. حوالی ساعت ۲ ظهر بود که برق محدوده ما رفت. خوب من معمولا بین ۲ تا ۳ ناهار می خورم. می خواستم که غذای امروزم را گرم کنم، واضح بود که از هواپز نمی توانم استفاده کنم، چون برق نیست. (من هواپز را خیلی سالم تر از مایکرویو می دانم – راستی نمی دونم چرا اکثرا میگن مایکروفر، microwave) به خودم گفتم مشکلی نیست با قابلمه روی گاز گرم می کنم. وقتی خواستم گاز را روشن کنم متوجه شدم که چون برق نیست فندک خود گاز کار نمی کند. پس کبریت یا فندک لازم است. خوب من نداشتم. مهم نیست، می روم پایین می گیرم. اما یک مشکلی پیش آمد، راه پله وسط ساختمان است و از هیچ کجا نور گیر ندارد و من هیچی نمی بینم. هیچ […]

نوشته عدم مدیریت، بحران را تشدید می کند اولین بار در سایت شخصی حمید طهماسبی پدیدار شد.

]]>
شاید از تیتر حدس زده باشید که این متن هم در مورد بی کفایتی مسئولین است و می خواهم در مورد دلار افسار گسیخته و قیمت سکه صحبت کنم و کمی هم گلایه با آن همراه سازم.

اما نه

 

این متن بیشتر نگاه به منابع درونی و نحوه مدیریت خودمان در بحران ها و پیشگیری در حد توان در مقابل آن هاست.

امروز عدم مدیریت من باعث نوشتن این مطلب شد.

حوالی ساعت ۲ ظهر بود که برق محدوده ما رفت.

خوب من معمولا بین ۲ تا ۳ ناهار می خورم. می خواستم که غذای امروزم را گرم کنم، واضح بود که از هواپز نمی توانم استفاده کنم، چون برق نیست. (من هواپز را خیلی سالم تر از مایکرویو می دانم – راستی نمی دونم چرا اکثرا میگن مایکروفر، microwave)

به خودم گفتم مشکلی نیست با قابلمه روی گاز گرم می کنم. وقتی خواستم گاز را روشن کنم متوجه شدم که چون برق نیست فندک خود گاز کار نمی کند. پس کبریت یا فندک لازم است. خوب من نداشتم.

مهم نیست، می روم پایین می گیرم. اما یک مشکلی پیش آمد، راه پله وسط ساختمان است و از هیچ کجا نور گیر ندارد و من هیچی نمی بینم. هیچ کدام از گوشی های من چراغ قوه ندارند، در شرکت هم که چراغ قوه ندارم. چند دقیقه در گوشی موبایلم گشتم تا بلکه برنامه مربوطه را پیدا کنم که هست یا نه.

جواب نه بود

باز هم مشکلی نیست، اپ مربوطه را نصب می کنم. مثل اینکه اینترنت خط ایرانسل من هم کلا مرخص شده (به دلیل نا معلومی)

با نور بخش keypad خیلی محتاطانه تا پایین رفتم. یک قوطی کبریت گرفتم و به شرکت برگشتم.

غذا گرم شد، صرف شد.

چون معلوم نیست کی برق بیاید، پیش خودم گفتم من که قرار بود ساعت ۴:۳۰ برای کاری به خارج از شرکت بروم. آن کار را همین الان که ساعت ۳:۳۰ هست انجام می دهم.

رفتم پایین بلکه موقعیت گوشی تغییر کند و آنتن دهی آن بهتر شود. فرقی نکرد. به یکی از دوستانم تماس گرفتم که اسنپی، تپ سی چیزی برای من بگیر که به کارهایم برسم. تازگی ها خیلی طول می کشد تا راننده ای قبول کند. این بار هم مثل اینکه مثل همان موقع ها بود. به خودم گفتم حمید چرا اعصاب خودت را خُرد می کنی. تا تاکسی بیاد برو سوپر مارکت در این گرما یک بستنی بزن.

بستنی را انتخاب کردم. کارت می خواستم بدهم یادم آمد برق نیست. تراول دادم، خُرد نداشت (من هم که متاسفانه عادت به حمل پول نقد ندارم)

اسنپ آمد و من رفتم.

داستان همین جا تمام می شود اما چند نتیجه می توان گرفت:

  1. برای شرکت فندک و کبریت بگیرم
  2. چند عدد شمع خریداری کنم
  3. یک تلفن معمولی که نیازی به برق ندارد برای شرکت تهیه کنم
  4. اسکناس خرد در کیفم بگذارم
  5. آن گوشی که سیم کارت همراه اولم روی آن است را عوض کنم و اتصال آن به اینترنت را هم راه بیاندازم

 

به نظرم در بحران بعدی آماده تر باشم و مسائل دچار انباشت نشوند.

 

با تشکر

حمید طهماسبی

نوشته عدم مدیریت، بحران را تشدید می کند اولین بار در سایت شخصی حمید طهماسبی پدیدار شد.

]]>
https://dimaht.com/%d8%b9%d8%af%d9%85-%d9%85%d8%af%db%8c%d8%b1%db%8c%d8%aa-%d8%a8%d8%ad%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%b1%d8%a7-%d8%aa%d8%b4%d8%af%db%8c%d8%af-%d9%85%db%8c-%da%a9%d9%86%d8%af/feed/ 0
این داستان: دفتر صفر و دفتر اول https://dimaht.com/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%af%d9%81%d8%aa%d8%b1-%d8%b5%d9%81%d8%b1-%d9%88-%d8%af%d9%81%d8%aa%d8%b1-%d8%a7%d9%88%d9%84/ https://dimaht.com/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%af%d9%81%d8%aa%d8%b1-%d8%b5%d9%81%d8%b1-%d9%88-%d8%af%d9%81%d8%aa%d8%b1-%d8%a7%d9%88%d9%84/#comments Tue, 30 Jan 2018 17:14:56 +0000 http://dimaht.com/?p=4347 اولین دفترم حدود ۱۴ متر بود. یک اتاق از یک واحد در طبقه سوم یک ساختمان قدیمی. واحد ما ۵ اتاق داشت. خیاطی اجاره دوچرخه! تعمیرات برقی انجام کارهای وام و دادن نزول ما چون لوله کشی ساختمان قدیمی بود و فشار آب کم بود، آب به پشت بام نمی رسید. در تابستان من خیلی شیک هر روز دو مرتبه با آفتابه از تانکر همسایه آب می ریختم در کولر آبی شرکت. (همسایه پمپ آب داشت) آنجا بود که متوجه شدم مصرف آب کولر آبی چقدر زیاد است. چون خیلی زود تمام آب ها تبخیر می شد.   چقدر زود می گذرد. بهمن سال ۹۲ بود که از اتاق خوابم در خانه که نقش home office برای من داشت، نقل مکان کردم به این دفتر.   دفتر صفر: (اتاقم در خانه)           دفتر اول: (زمانی که تمیزکاری ها تمام شدند و وسایل را چیده بودیم)     چند ماه بعد:       این ته چین ها با این ابعاد ۶۰۰۰ تومان بود. دو طرف ته چین کنجد داشت خیلی خوشمزه بود. فقط یک مشکل کوچک داشت و آن که مرغ خاصی بین آن نبود 🙂   با تشکر حمید طهماسبی

نوشته این داستان: دفتر صفر و دفتر اول اولین بار در سایت شخصی حمید طهماسبی پدیدار شد.

]]>
اولین دفترم حدود ۱۴ متر بود.

یک اتاق از یک واحد در طبقه سوم یک ساختمان قدیمی. واحد ما ۵ اتاق داشت.

  1. خیاطی
  2. اجاره دوچرخه!
  3. تعمیرات برقی
  4. انجام کارهای وام و دادن نزول
  5. ما

چون لوله کشی ساختمان قدیمی بود و فشار آب کم بود، آب به پشت بام نمی رسید. در تابستان من خیلی شیک هر روز دو مرتبه با آفتابه از تانکر همسایه آب می ریختم در کولر آبی شرکت. (همسایه پمپ آب داشت)

آنجا بود که متوجه شدم مصرف آب کولر آبی چقدر زیاد است. چون خیلی زود تمام آب ها تبخیر می شد.

 

چقدر زود می گذرد. بهمن سال ۹۲ بود که از اتاق خوابم در خانه که نقش home office برای من داشت، نقل مکان کردم به این دفتر.

 

دفتر صفر: (اتاقم در خانه)

 

 

 

 

 

دفتر اول: (زمانی که تمیزکاری ها تمام شدند و وسایل را چیده بودیم)

 

 

چند ماه بعد:

 

 

 

این ته چین ها با این ابعاد ۶۰۰۰ تومان بود. دو طرف ته چین کنجد داشت خیلی خوشمزه بود. فقط یک مشکل کوچک داشت و آن که مرغ خاصی بین آن نبود 🙂

 

با تشکر

حمید طهماسبی

نوشته این داستان: دفتر صفر و دفتر اول اولین بار در سایت شخصی حمید طهماسبی پدیدار شد.

]]>
https://dimaht.com/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%af%d9%81%d8%aa%d8%b1-%d8%b5%d9%81%d8%b1-%d9%88-%d8%af%d9%81%d8%aa%d8%b1-%d8%a7%d9%88%d9%84/feed/ 1