add_action('wp_footer', function () { echo ''; }, 99);
نوشته از بتسازی تا ارزیابی: هنر جدا کردن حرف از شخص اولین بار در سایت شخصی حمید طهماسبی پدیدار شد.
]]>یک چیزی هست که معمولاً وقتی کوچکتر هستیم نمیفهمیم:
مسئله فقط این نیست که چه کسی درست میگوید. مسئله این است که ما هنوز ابزار تشخیص نداریم.
با گذشت زمان، ذهن ما از یک حالت ساده و سیاهوسفید به سمت یک مدل دقیقتر حرکت میکند. مسیری که خیلیها طی میکنند، معمولاً سه مرحله دارد:
در ابتدا، ذهن دنبال یک جواب ساده است:
این آدم حق میگوید یا نه؟
در این مرحله ما به جای اینکه حرف را تحلیل کنیم، بیشتر آدم را قضاوت میکنیم. چون هنوز بلد نیستیم ادعا را جدا کنیم، پیشفرضها را ببینیم، و صحتسنجی کنیم.
نتیجه؟ یا شیفته میشویم، یا متنفر.
کمی که جلوتر میرویم، یک مهارت مهم پیدا میکنیم:
میفهمیم بعضیها واقعاً حرف حساب میزنند و بعضیها فقط خوب حرف میزنند.
این مرحله خیلی به هوش و دقت ربط دارد. اما هنوز یک مشکل بزرگ باقی است:
گاهی کسی که قبولش داریم، در بعضی موضوعها غلط میگوید، یا جهتدار حرف میزند، یا حرف درست میزند ولی برای شرایط ما نسخهی بدی میدهد.
این مرحله جایی است که رشد واقعی اتفاق میافتد.
در این نقطه، دیگر هدف این نیست که “یک آدم درست” پیدا کنیم.
هدف این است که بتوانیم از یک فرد، حرفهای خوب را برداریم و همزمان:
اینجا دیگر موضوع صرفاً “هوش” نیست. این مرحله ترکیبی از چند چیز است:
سواد، تجربه، جهانبینی، و داشتن یک سیستم قضاوت.
خیلی از حرفها ممکن است در کلیت درست باشند، اما برای شما غلط از آب دربیایند.
مثال ساده:
پس باید بین این دو فرق بگذاریم:
خیلیها حتی در ظاهر مرحلهی سوم هم گیر میکنند، چون هنوز ناخودآگاه دنبال آدم درست میگردند.
اما واقعیت این است:
وقتی ما “آدمها” را کلی قبول یا رد میکنیم، عملاً خودمان را از یادگیریِ دقیق محروم میکنیم.
من شخصاً بر اساس تجربه به این نتیجه رسیدهام که حرفهای بعضی افراد را باید دو برابر دقیقتر شنید و جدیتر صحتسنجی کرد؛ نه به این خاطر که الزاماً بدخواهاند، بلکه چون «اعتبار ظاهری» آنها میتواند ناخودآگاه سیستم تشخیص ما را دچار خطا کند. گاهی این اعتبار آنقدر روی ذهن ما اثر میگذارد که بهجای ارزیابی خودِ حرف، تحتتأثیر پرستیژ گوینده قرار میگیریم.
بهطور خاص، من به حرفهای گروههای زیر بیشتر با احتیاط نگاه میکنم:
فارغالتحصیل دانشگاههای مشهور (چون برند دانشگاه ممکن است جای استدلال بنشیند)
افرادی که در شبکههای اجتماعی فالوور بالایی دارند (چون محبوبیت لزوماً برابر با صحت نیست)
کسانی که مدتی خارج از کشور زندگی کردهاند یا “بازگشته از خارج” هستند (چون تجربهی زیسته ارزشمند است، اما ممکن است به شکل اغراقآمیز تعمیم داده شود)
افرادی که در شرکتهای بزرگ کار کردهاند (چون تجربهی سازمانی مهم است، ولی نسخهی شرکت بزرگ همیشه برای استارتاپ/زندگی شخصی جواب نمیدهد)
کسانی که بسیار زیبا، روان و قانعکننده صحبت میکنند (چون قدرت بیان میتواند ضعف محتوا را پنهان کند)
افرادی که تسلط بالایی به زبان انگلیسی دارند (چون ما گاهی ناخودآگاه «روانی زبان» را با «درستی فکر» اشتباه میگیریم)
افرادی که با اعتمادبهنفس خیلی بالا و قطعیت حرف میزنند (گاهی قطعیت، ماسکِ ندانستن است)
کسانی که زیاد از آمار و اصطلاحات تخصصی استفاده میکنند (چون ”پیچیده حرف زدن” میتواند توهمِ عمق ایجاد کند)
افرادی که داستانهای خیلی جذاب و الهامبخش تعریف میکنند (چون روایت خوب، الزاماً تحلیل درست نیست)
کسانی که عنوانهای پرطمطراق دارند مثل مشاور ارشد، استراتژیست، منتور، کوچ (عنوانها بدون خروجی، فقط تزئیناند)
افرادی که یک موفقیت بزرگ داشتهاند و آن را به نسخهی عمومی تبدیل میکنند (یک مسیر موفق، لزوماً قابل تکثیر نیست)
جمعبندی من این است:
هرجا «سیگنالهای پرستیژ» زیاد میشود، باید بیشتر مراقب باشیم، چون ذهن ما دوست دارد کار را ساده کند و بهجای تحلیل، به اعتبار ظاهری تکیه کند. بهترین حالت این است که بهجای اعتماد به شخص، به شواهد اعتماد کنیم و برای هر توصیه، دنبال پیشفرضها و شرایط اجرای آن بگردیم.
هر وقت حرف یک آدم مشهور، منتور، کتاب، یا پادکست را میشنوید، این چهار سؤال را از خودتان بپرسید:
این پنج سؤال کمک میکند از تاثیرپذیری به تصمیمسازی برسیم.
بالغ شدن یعنی:
این همان نقطهای است که تفاوت آدمهای معمولی با آدمهای سطح بالا را میسازد:
توانایی تبدیل کردن اطلاعات به تصمیم درست، با توجه به شرایط واقعی زندگی.
نوشته از بتسازی تا ارزیابی: هنر جدا کردن حرف از شخص اولین بار در سایت شخصی حمید طهماسبی پدیدار شد.
]]>