add_action('wp_footer', function () { echo ''; }, 99);
نوشته مزایای جانبی وبلاگ داشتن اولین بار در سایت شخصی حمید طهماسبی پدیدار شد.
]]>این لیوان

در کامنت زیر همان پست در جواب به دوست عزیزم مهدی حسینی این کامنت را منتشر کردم.

و هدیه ای که دیروز از دوست عزیزی به من داده شد. (خیلی خوبه)

پی نوشت 1: به نظر من لیوان خودم از لحاظ فونت و ترکیب رنگ از لیوان اصلی هم جالب تر و زیباتر است.
پی نوشت 2: قرار شده که از این به بعد حواسم باشه که دقیقا چه چیزهایی می خوام 
پی نوشت 3: این پست را در کتگوری “گذری” خواستم بذارم، اما نتونستم ساده از این حرکت زیبا گذر کنم. پس در کتگوری “کاشته های من” قرار دادم.
پی نوشت 4: مطالب بسیار زیادی را تدارک دیدم که در روزهایی آینده طبق برنامه زمان بندی منتشر میشن، اما مطالب زیادی هم هستن که دوست دارم در موردشون براتون بنویسم. به فکر یک پست بلند هم هستم. در مورد یک تجربه بسیار پیچیده، جالب و سازنده که خیلی دوست دارم با شما به اشتراک بذارم.
با تشکر
نوشته مزایای جانبی وبلاگ داشتن اولین بار در سایت شخصی حمید طهماسبی پدیدار شد.
]]>نوشته نکته کنکوری رفیق بازی اولین بار در سایت شخصی حمید طهماسبی پدیدار شد.
]]>تا به حال شده است بعد از یک مدت طولانی در رابطه دوستی ناامید شوید؟
چقدر در روابط تان ضربه خورده اید؟
روی حمایت شخصی حساب می کردید اما در یک شرایط بحرانی یا کمی بحرانی متوجه شدید که، نه این آدم آنی نبود که من فکر می کردم؟
تا به حال به این فکر کرده اید که بتوانید آدم ها را زودتر بشناسید؟
من قبلا در مورد اینکه به چه شدت اهل برقراری رابطه و دوستان زیاد بوده ام، در مطلب “من برونگرا در وب” نوشته ام.
وقتی که کمیت اطراف خود را بالا می بریم در پی این هستیم که با بالا بردن جامعه آماری بتوانیم آن افراد با کیفیت اطراف خودمان را افزایش دهیم اما تجربه به من ثابت کرده است که این کار بسیار من را دچار فرسایش می کند. چندین سال بود دوست داشتم بدانم چگونه می شود هر چه سریعتر یک نفر را شناخت؟ تا وقتم و سایر منابعم را بی خودی تلف نکنم و بعد از اینکه از طرف مقابل ناامید می شوم، کلی به خودم بد و بیراه نگویم.
بعد از چند سال اتلاف منابع و فرسایش و آزمایش موارد مختلف در دوستی هایم بالاخره توانستم به یک روش دست پیدا کنم (این روش برای من خیلی مفید بوده، امیدارم برای شما هم مفید باشد).
در ابتدای دوستی بدون در نظر گرفتن بازخورد به صورت Non stop شروع می کنم به توجه و دادن سرویس. به شکلی که طرف مقابل به خود می گوید: این حمید طهماسبی بالاخره بین این همه آدم روی زمین، قدر من را فهمید. از هرگونه هزینه کردن دریغ نمی کنم (ریالی، زمانی، توجه ای، فکری و …). این رفتار من به طرف مقابل قدرت می دهد یا حداقل خودش اینگونه حس می کند. بعد از مدتی حالا دیگر وقت نشستن و نظاره کردن طرف مقابل است. خیلی سریع تر از آنکه فکر کنید، فکر کنند و فکر کنیم، خودشان را نشان می دهند.

کاملا به این جمله باور دارم که “برای شناختن افراد، باید به آنان قدرت داد“.
حالا قدرت برای هر کس می تواند متفاوت باشد و این دیگر بر می گردد به خلاقیت شما در ارائه این حس. (خواندن “آدم خوب پولدار، آدم خوب بی پول” در این لحظه خالی از لطف نیست)
این روش باعث می شود در ابتدای دوستی هزینه زیادی به شما وارد شود، اما باور بفرمایید نسبت به هزینه ای که قرار است بعد از چند ماه یا چند سال متوجه شما شود به مراتب پایین تر است.(در صورتی که آن دوست، فرد مورد نظری که شما فکر می کردید نباشد)
برای من که برای حلقه دوستانم هر کاری از دستم بربیاید انجام می دهم، شناخت زودتر افراد خیلی مهم است. چون بعضی افراد با رفتار اشتباه و ناشایست ذهنیت ما را حتی برای روابط بعدی خراب می کنند و این می تواند دید ما را نسبت به دوستی های جدید، کوتاه و محدود کند.
شاید شما پیش خودتان فکر کنید که خُب اینکه در حال حاضر یک خودافشایی بود و کسانی که از این به بعد این مطلب را می خوانند و بعد به حلقه دوستان من اضافه می شوند که دیگر بازی را می دانند. این سخن درست است
اما
نکته جالب این روش این است حتی اگر این موضوع را بدانند اثر آن کم می شود اما حذف نمی شود. (یاد فایل صوتی ترفندهای مذاکر ه افتادم. ترفند مذاکره 7 )
راستی شما دوستی هایتان را چگونه محک می زنید؟
شاید هم می گذارید در گذر زمان همه چیز مشخص شود.
با تشکر
نوشته نکته کنکوری رفیق بازی اولین بار در سایت شخصی حمید طهماسبی پدیدار شد.
]]>نوشته برای دانشجویان اولین بار در سایت شخصی حمید طهماسبی پدیدار شد.
]]>شاید برای غر نشنیدن از خانواده قصد ادامه تحصیل کردید.
شاید تحصیلات تکمیلی را برای اینکه در جامعه یک روال است انجام می دهید، مانند راهنمایی و دبیرستان.
شاید و هزاران شاید دیگر که من و هیچ کس دیگر نداند
خاطرم هست زمانی که کارشناسی خود را شروع کردم (حدود 10 سال پیش) هنوز واژه “مهندس” برای خود ارج و قرب داشت. من هم خیلی دوست داشتم “مهندس” باشم. اما از همان ابتدای دانشگاه شروع به کار کردم.
یکی از کارهایی که انجام دادم “تراکت پخش کردن در پمپ بنزین بود” خیلی برایم سخت بود، همه اش به این فکر می کردم نکند آشنایی من را ببیند. اما همیشه به خودم می گفتم اکنون (همین الان) زمان انجام این کارهاست، پس فردا با عنوان “مهندس” نمی شود دیگر هر کاری را انجام داد. (البته همین الان هم بدانم این کار مفید هست حتما انجامش می دهم با یک تفاوت، سرچ گوگل می زنم تا متوجه شوم چگونه تراکت پخش کنم که اثربخش تر باشد). بعد هم که دیگر واژه مهندس همان بیشتر به درد …
بگذریم.
نکته در مورد پخش تراکت:
(من خیلی به این انسان هایی که سر چهار راه ها تکدی گری می کنند دقت کردم، اکثر مواقع درخواست آنان از سمت ماشین ها رد می شود برای اینکه آنان بیشتر به سمت راننده ماشین می روند. در صورتی که راننده خودرو پشت فرمان و دنده و دقت به اینکه چه زمانی چراغ سبز می شود و سریع حرکت کند که ماشین پشت سری بوق نزند گیر و گرفتار است. احتمال کمک به او از سمت سرنشین کنار راننده خیلی بیشتر است. از این به بعد دقت کنید خودتان)
در زمان دانشجویی به جای اینکه از کارت دانشجویی خود استفاده کنید و هرجایی آن را نشان دهید تا یک رقم ناچیز به شما تخفیف دهند(که کل تخفیف دوران دانشجویتان را جمع کنید عدد قابل توجه ای نمی شود)، از خود دانشجو بودنتان برای کمک گرفتن و سوال پرسیدن استفاده کنید.
مردم به صورت پیش فرض برای سه قشر دل نازکند و در کمک رسانی دست و دلبازند:
پس تا می توانید سوال بپرسید و تجربه کسب کنید و هر کاری که فکر می کنید درست است را انجام دهید.
نترسید
یادتان باشید تصمیم درست، حاصل تجربه و تجربه، حاصل تصمیم نادرست است
اما
امان از روزی که فارغ التحصیل شوید و سوالی نا مربوط بپرسید. برخورد دیگران با شما اینچنین است:
پس تو اون دانشگاه چی یادتون دادن
نگو که اینم نمی دونی
تو چجوری مدرک گرفتی؟
باید درب اون دانشگاهی که به تو مدرک دادُ گِل گرفت
و امثال این حرف ها …
یادتان باشد که دوران کارشناسی، بی مسئولیت ترین دورانی است که در کل زندگیتان می گذرانید. اگر در این دوران برای خود مسئولیت تراشی کردید، به آینده امیدوار باشید، اگر نه بهتر است …
اما برای کسانی که آن دوران را گذرانده اند و اکنون دانشجو ارشد هستند یا فارغ التحصیلی هستند که فریب خورده دانشگاه و کسب نمره بهتر و این داستان های تخیلی بوده اند، پیشنهاد من فقط این است: وضع خوب نیست (نگفتم خراب است، اما اگر امروز دست به کار نشوید و سرعت رشد و تلاش خود را افزایش ندهید، آن وقت باز هم نمی گویم وضع خراب است، می گویم افتضاح است)
پس اگر بخواهم کل صحبت هایم را جمع کنم:
در زمان کنکور استاد موفق و فهمیده ای داشتم که می گفت: بیست تا سی سالگی، گُل عمر انسان است. هر کاری برای زندگیتان می خواهید بکنید، حواستان به این دهه باشد.
باتشکر
نوشته برای دانشجویان اولین بار در سایت شخصی حمید طهماسبی پدیدار شد.
]]>نوشته سه چیز که به من اعتبار داد اولین بار در سایت شخصی حمید طهماسبی پدیدار شد.
]]>
تا تابستان سال 91 همه بدهی ها را توانسته بودم بدهم و تمام دارایی من 1 میلیون تومان بود. از سال 88 خیلی خیلی دلم می خواست سیم کارت با پیش شماره ای که دوست داشتم بخرم. پیگیر شدم دیدم قیمتش 620 هزار تومان هست (یعنی 62% کل دارای من). در آن زمان با یکی از دوستانم کار می کردم که بسیار انسان قوی و پخته ای در بیزنس می دانستمش. با او تماس گرفتم و ماجرا را شرح دادم. او که از سال 88 من را می شناخت و با هم کار کرده بودیم گفت:
حمید شک نکن و برو بخرش. با شناختی که از تو دارم انگیزه ای که به تو میده، پولش خیلی بیشتر برمی گرده.
من هم چون قبولش داشتم رفتم و آن سیم کارت را خریدم. باید اعتراف کنم زیاد هم خوشحال نشدم، چون بعد 3 سال بهش رسیدم. ولی از لیست اهداف کوتاه مدتم خط خورد.
اواخر آذر سال 91 بود که یکی از دوستانم که هنوز هم با یکدیگر رفیق و شریک هستیم با من تماس گرفت.
گفت: حمید من حدود 20 میلیون پول دارم تو کاری به ذهنت میرسه که بتوانی باهاش انجام بدی؟
گفتم: من اینجوری نمی تونم بگم، پول را بزن به حسابم تا جلو چشمم باشه یادم نره، یه فکری به حالش می کنم.
گفت: اوکی
فرداش پول را زد به حساب.
همان طور که از جلوی یک دکه رد می شدم به فکر آن افتادم که با آن پول سیگار بخرم. حالا توضیح می دهم که چرا این به ذهنم رسید و زیاد هم یکدفعه ای نبود.
فلش بک 1:
زمستان سال 88 زمانی که من دانشجوی کارشناسی بودم. آن زمان مد بود که همه سیگار ESSE black می کشیدند، قیمتش 800 تومان بود. سال تمام شد و بعد از عید 89 برگشتیم به دانشگاه سیگار ESSE black شد 1000 تومان(25 % افزایش). از دوستم که جویا شدم علت این تورم چه می تواند باشد
گفت: معمولا سیگار بعد از عید گرون میشه
فلش بک 2:
سال 90 بود که در شرکت یکی از دوستانم بودم. یکدفعه در یکی از اتاق ها باز شد دیدم به اندازه یک دیوار کامل کارتن سیگار هست (یادم هست Kent بود).
گفتم: اینا چیه؟
گفت: بابا از یک نفر طلب داشتم پول نداشته بده اینا رو آورده.
گفتم: خُب اینا رو می تونی بفروشی؟
گفت: سیگار پول نقده. از روزی که اینجا بوده وقت نکردم برم بفروشمشون سیصد چهارصد تومن هم اومده روشون.
فلش بک 3:
این یکی را اصلا خاطرم نیست چه زمانی بود. فکر کنم سال 87 بود. دوستی دارم که شوهر خواهرش سوپر مارکت داشت و سوپر مارکت هم طبیعتا بخشی از درآمدش فروش سیگار است. یک روز داشت برای من تعریف می کرد که شوهر خواهرش تعریف کرده، از زمانی که روی سیگارها دیگر عکس ریه افراد سالم و افراد سیگاری را می زنند فروشش پایین آمده و مردم رغبتی به خرید سیگار با پاکت جدید که عکس دار است را ندارند. قبلی هم چون تقاضا برایش بالارفته قیمتش افزایش پیدا کرده.

برگردیم سال 91، جلوی دکه. به کسی که مسئول آنجا بود،
گفتم: آقا الان سیگار ها روشون چه عکسیه؟ قبلنا ریه بود.
گفت: الان کت شلواریه.
گفتم: کت شلوار دیگه کدومه؟
گفت: اینجوریه

کلا زمانی که همین به اصطلاح سیگار کت شلواری هم آمده بود مردم اعتقاد داشتند که آن قبلی که روی پاکتش عکس ریه بود کیفیتش بهتر بود. (انسان ها همیشه نسبت به تغییر مقاوم هستند)
شروع کردم به یک تحقیق کوچک. حدود یکی دو هفته ای وقت گذاشتم و متوجه شدم که سیگار وینستون در بازار فروش بالای دارد.
در مرحله بعد متوجه شدم سیگار کت شلواری هم دیگر تولیدش متوقف شده و قرار است سیگار کفشی به بازار بیاید.(کفشی!)

خُب حالا دو علت برای افزایش قیمت می دانستم:
مطلب را با دوستم که پول را به من داده بود در میان گذاشتم. فکر می کرد شوخی می کنم. وقتی که تمام موارد را برایش توضیح دادم.
گفت: من واقعا نمی دونم تو می خوای چیکار کنی، ولی اگر فکر میکنی این کار درسته انجامش بده. من تو رو قبول دارم
اواخر دی بود با همان دوستم که شوهر خواهرش سوپرمارکت داشت هماهنگ کردم گفتم من می خواهم این کار را انجام دهم.
19 میلیون سیگار وینستون کت شلواری خریدم و بدون اینکه اصلا من سیگاری ببینم خودشان زحمت کشیدند و در انبارشان نگهداری کردند.
حالا هم دوستم که انبارشان را در اختیارم گذاشته بود هم آن دوستم که هزینه سیگار ها را داده بود سوالشان این بود
این ها را چه زمانی می خواهی بفروشی؟
من که بازار را خوب Track کرده بودم و می دانستم قرار است چه کار کنم
گفتم: آخر اردیبهشت
خیلی دوست داشتند بدانند چرا آخر اردیبهشت، ولی باور کنید بعضی اوقات توضیح یک سری مسائل سخت است و آدم نمی داند چگونه آن حس و فکر را در قالب کلمه بگنجاند.
گفتم: صبر کنید متوجه می شوید
آخر اردیبهشت شد، سیگارها فروش رفت (به همان کسی که از او خریده بودیم فروختیم!)
27 میلیون تومان – یعنی 8 میلیون تومان سود در چهار ماه
بدون اغراق ماجرا خیلی سریع در بین همه دوستان پیچید. حالا همه دوست داشتند که پولشان را بدهند و من با آن پول کار کنم. اما من از این پول درآوردن ها دوست نداشتم. به چند دلیل:
و خیلی موارد دیگر
چهار میلیون از آن پول مربوط به من میشد، که حدود چند ماه بعد مقداری هم روی آن گذاشتم و کامل به یک خیریه دادم. (البته پول ندادم، چون اعتقاد دارم کلا به خیریه ها نباید پول نقد داد. با چند تا از دوستان یکی از خوابگاه های یک خیریه را متقبل شدیم که ما پیمانکار رنگ آمیزی بیاوریم و هزینه اش را هم متقبل شویم)
من از سال 93 عضو سایت متمم هستم و همیشه سعی کردم اطلاعاتم را از طریق این سایت آپدیت نگه دارم. به خودم قول دادم که تا جایی که در توانم هست هر آنچه می آموزم را باید عملی کنم و از آن خروجی بگیرم.
حدود شاید یکسال پیش بود که سایت متمم تعدادی از دوستان را از یک تا پانصد براساس امتیاز ها رتبه بندی کرد. اگر اشتباه نکنم آن زمان نفر 18 بودم.
یک نکته توی پرانتز بگم: تمام دوستان و اطرافیان من همه متمم را می شناسند، محمدرضا شعبانعلی را می شناسند و خوب می دانند او کیست و متمم چه طور سایتی است.
این رتبه برای من یک ملاک و شاخص عددی شد که در بین دوستان بتوانم بر آن چیزی که می دانم پافشاری کنم و آن فکری که در ذهنم هست را محقق کنم.
من در زندگی دستاورد زیاد داشته ام اما دستاوردی که قابل رجوع باشد خیلی مهم است.
پارسال تصمیم گرفتم به توصیه معلم عزیزم، وبسایت شخصی بزنم. این کار را انجام دادم.
خُب من چون شرکتم در زمینه تجارت الکترونیک فعالیت دارد زدن یک سایت شخصی و بهبود آن کار پر زحمتی برای من نیست. آن هم بعد از داشتن چند وب سایت تجاری.
پس از حدود سه الی چهار ماه رتبه سایت من زیر 10،000 شد. در این مدت کوتاه این پیشرفت برای من جالب بود.
از بابت این پیشرفت بازخوردهای جالبی می گرفتم، که دو تای آن ها واقعا در ذهنم مانده
حمید طهماسبی تو چند تا سایتِ رو به رشد داری و من در جریانم ولی پیشرفت dimaht، به من نشون داد تو واقعا می دونی داری چیکار می کنی.
گفت: تو زمانی که در متمم پیشرفت کردی، زیاد جدیت نگرفتم و بالا آمدنت را هم به پای دوستان زیادت گذاشتم. سایت شخصی که زدی، واقعیت باز هم برایم مهم نبود. رتبه سایتت که رسید زیر 10،000 دیگه به خودم گفتم، نه فکر کنم این پسر یه چیزی بلده که من بلد نیستم.
با تشکر
حمید طهماسبی
نوشته سه چیز که به من اعتبار داد اولین بار در سایت شخصی حمید طهماسبی پدیدار شد.
]]>