add_action('wp_footer', function () { echo ''; }, 99);
نوشته خلاصه کتاب The Psychology of Money (روانشناسی پول) اولین بار در سایت شخصی حمید طهماسبی پدیدار شد.
]]>موفقیت مالی هشتاد درصد رفتار است و بیست درصد دانش. فرقی نمیکند چقدر تئوری بلدی، بدون رفتار درست نتیجه درستی نمیگیری. هاوزل میگوید دو نفر با اطلاعات مالی کاملاً یکسان ممکن است نتایج کاملاً متفاوتی بگیرند. چون یکی صبور، منظم و واقعبین است و دیگری احساسی، عجول، و گرفتار مقایسه. تصمیمهای مالی بزرگ نه از روی منطق خالص، بلکه از روی ترس، غرور، طمع، و تجربههای کودکی ساخته میشوند.
هر کس بر اساس دنیایی که توش بزرگ شده تصمیم میگیره. کسی که تورم شدید دیده با پول متفاوت رفتار میکنه از کسی که رونق دیده، نه از روی حماقت بلکه از روی تجربه. رفتار مالی آدمها از بیرون عجیب به نظر میرسه ولی از درون دنیای خودشان کاملاً قابل فهمه. (فقر احمق میکند)
موفقیت را کاملاً به مهارت و شکست را کاملاً به بیعرضگی نسبت ندهید. شانس و ریسک همیشه حضور دارند. بیل گیتس نه فقط به خاطر نبوغش، بلکه به این دلیل هم ثروتمند شد که یکی از معدود نوجوانان جهان بود که در ۱۹۶۸ به کامپیوتر دسترسی داشت. فروتنی در برابر هر دو لازم است.
هاوزل این فصل را با یک سوال شروع میکند: چرا وقتی کسی موفق میشود همه میگویند سخت کار کرد و باهوش بود، و وقتی کسی شکست میخورد همه میگویند بدشانس آورد؟ این دوگانگی نشان میدهد که ما در ارزیابی نقش شانس و ریسک به شدت سوگیری داریم.
داستان بیل گیتس و دوستش
بیل گیتس در دبیرستانی درس میخواند که در سال ۱۹۶۸ به یک کامپیوتر دسترسی داشت. در آن زمان تعداد دبیرستانهایی در آمریکا که چنین امکانی داشتند از انگشتان یک دست تجاوز نمیکرد. گیتس خودش گفته که اگر آن مدرسه را نمیرفت، احتمالاً مایکروسافت هرگز ساخته نمیشد.
دوست گیتس در همان مدرسه، Kent Evans، به همان اندازه باهوش و جاهطلب بود. همان فرصت شانسی را داشت. ولی قبل از فارغالتحصیلی در یک حادثه کوهنوردی کشته شد. شانس در یک جهت، ریسک در جهت دیگر. هر دو به یک اندازه واقعی، هر دو به یک اندازه خارج از کنترل.
چرا نقش شانس را نادیده میگیریم
ذهن انسان داستانپرداز است. وقتی یک نتیجه میبینیم دنبال سادهترین علت میگردیم. این روایتها قانعکنندهاند ولی ناقصند. واقعیت اینه که هر نتیجهای ترکیبی است از مهارت، تلاش، تصمیم، و مقدار بزرگی از اتفاقاتی که هیچکس کنترلی روشان نداشته. زمانی که به دنیا آمدی، کجا به دنیا آمدی، خانوادهات چه کسانی بودند، در چه دورهای وارد بازار کار شدی، در چه لحظهای سرمایهگذاری کردی. اینها همه شانسند و اثرشان گاهی از سالها تلاش بیشتر است.
سوگیری بازماندگان
ما فقط موفقها را میبینیم. کسی که همان ریسک را کرد و شکست خورد دیده نمیشود. وقتی میگویی فلانی ریسک کرد و برنده شد پس ریسک کردن درست است، داری فقط نیمی از داده را میبینی. هزار نفر دیگر همان ریسک را کردند و نابود شدند، ولی چون نابود شدند کسی داستانشان را نمیشنود. به همین دلیل هاوزل میگوید به جای تمرکز روی یک نفر خاص، دنبال الگوهایی بگرد که در میان افراد زیادی تکرار شده.
شانس و ریسک در لحظه تصمیم قابل تشخیص نیستند
در لحظه تصمیمگیری نمیتوانی بگویی این شانس است یا این ریسک. هر دو شبیه هم به نظر میرسند. به همین دلیل نباید نتیجه یک تصمیم را معیار درستی یا غلطی آن بدانی. یک تصمیم بد ممکن است نتیجه خوبی بدهد چون شانس کمک کرده. یک تصمیم خوب ممکن است نتیجه بدی بدهد چون ریسک محقق شده. ارزیابی تصمیم باید بر اساس منطق آن در لحظهای باشد که گرفته شده، نه بر اساس نتیجهاش.
خطر باور به کنترل کامل
آدمها به طور ذاتی دوست دارند باور کنند همه چیز تحت کنترلشان است. این باور آرامشبخش است ولی خطرناک است. باعث میشود بیش از حد به توانایی پیشبینی و کنترل اوضاع اطمینان داشته باشی و برای ناشناختهها آماده نشوی. هاوزل میگوید پذیرفتن اینکه بخشی از نتایج زندگی خارج از کنترل توست، نه ضعف است و نه تسلیم شدن به سرنوشت، بلکه واقعبینی است.
پیام عملی
این فصل دو نتیجه کاربردی دارد.
اول اینکه در برنامهریزی مالی باید برای رویدادهایی که پیشبینی نمیکنی جا بگذاری. نه فقط برای چیزهایی که میدانی ممکن است اتفاق بیفتد، بلکه برای چیزهایی که اصلاً به ذهنت نمیرسد.
دوم اینکه فروتنی در برابر موفقیت خودت و عدم قضاوت شتابزده درباره شکست دیگران، هر دو از همین درک میآیند. وقتی بپذیری که بخشی از موفقیتت شانس بوده، دیگر آن را تنها معیار ارزشگذاری خودت قرار نمیدهی. و وقتی بپذیری که بخشی از شکست دیگران ریسک بوده، دیگر آنها را بیش از حد قضاوت نمیکنی.
جمعبندی فصل
شانس و ریسک دو روی یک سکهاند. هر دو همیشه حضور دارند، هر دو غیرقابل کنترلند، و هر دو نقشی بزرگتر از آنچه معمولاً فکر میکنیم در نتایج زندگی بازی میکنند. فروتنی در برابر این واقعیت، قویترین موضعی است که میتوانی داشته باشی. نه بیتفاوتی، نه تسلیم، بلکه پذیرفتن اینکه دنیا همیشه آنطور که برنامهریزی کردی پیش نمیرود و این ضعف تو نیست.
بدون نقطه «کافی»، هیچ مقدار ثروتی کافی نیست. خطرناکترین بازی مالی اینه که خط پایان مدام جابهجا بشه و برای رسیدن بهش ریسکهای بیدلیل انجام بشه. آدمهایی که «کافی» ندارن، در نهایت چیزهایی را که ندارند میخواهند به قیمت چیزهایی که دارند به دست بیاورند.
بخش بزرگی از ثروت وارن بافت بعد از ۶۵ سالگی ساخته شده. راز او نبوغ در انتخاب سهام نیست بلکه مدت زمانه. هفتاد و پنج سال سرمایهگذاری پیوسته.
لازم نیست نابغه باشی، کافیه تصمیمهای معقول را برای مدت طولانی ادامه بدی و از نابود شدن جلوگیری کنی. (momentum)
ساختن ثروت نیاز به
دارد.
نگه داشتنش نیاز به
دارد.
این دو مهارت کاملاً متفاوتند و به شخصیتهای متفاوتی نیاز دارن. بیشترین آسیبها از کسانی میاد که بلدن پول به دست بیارن ولی نمیدونن چطور نگهش دارن.
تفاوت مهمی بین پولدار بودن و ثروتمند بودن وجود دارد. پولدار بودن یعنی درآمد فعلی بالا که در ظاهر دیده میشود. ثروتمند بودن یعنی داراییهای دیدهنشده؛ پولی که خرج نشده، سهامی که فروخته نشده، گزینههایی که برای آینده ذخیره شده.
ماشین لوکس نشانه ثروت نیست، نشانه مصرف است.
بالاترین ارزشی که پول میخره کنترل زمانته. هر صبح بیدار بشی و تصمیم بگیری چه کار کنی، با چه کسی کار کنی، کِی نه بگی، این واقعیترین ثروته. کسی که بتواند بر زمانش کنترل داشته باشد، از بسیاری از آدمهای بسیار ثروتمند موفقتر است.
پسانداز فقط برای روز مبادا نیست. پسانداز یعنی نه گفتن به هر کاری، نترسیدن از هر بحرانی، شکار فرصتهایی که دیگران نمیتونن بگیرن. وقتی پول ذخیره داری، در مذاکره ضعیف نمیشی، زیر بار هر کاری نمیری، و میتونی صبر کنی تا فرصت درست بیاد.
بازی مقایسه پایانی نداره. همیشه کسی هست که خانه بزرگتری دارد، درآمد بیشتری دارد، شرکت بزرگتری ساخته. اگه معیار رضایتت مقایسه با دیگران باشه، هیچوقت به آرامش نمیرسی چون خط پایان مدام جابهجا میشه.
برنامه خوب برنامهای نیست که فقط در شرایط عالی جواب بده. دنیا غیرقابل پیشبینی است و برنامهریزی مالی نباید شکننده باشد. زندگیات رو روی فرض همیشهخوببودن اوضاع نساز. حاشیه امن یعنی اشتباهاتت کشنده نباشن.
سرمایهگذار روزانه و سرمایهگذار بلندمدت در یک بازار هستند ولی دو بازی کاملاً متفاوت بازی میکنند. توصیههای هر کدام برای دیگری میتونه مخرب باشه.
قبل از هر توصیهای، بفهم بازی کسی که توصیه میکنه چیه و ببین همون بازی توئه یا نه.
سرمایهگذاری که روی کاغذ بهینهست ولی شب نمیتونی باهاش بخوابی، از سرمایهگذاری ضعیفتری که باهاش زندگی میکنی بدتره. استراتژیای که میتونی باهاش زندگی کنی، نه استراتژی که روی کاغذ کامله، در بلندمدت برنده میشه.
پول بازی رفتاری است، نه تحلیلی. دانش فنی کمتر از صبر و انضباط اهمیت دارد.
شانس و ریسک را دستکم نگیر. فروتنی در مورد موفقیت خودت شرط لازمه.
نقطه «کافی» تعریف کن. بدون سقف، طمع تو را از بازی خوب وارد بازی نابودی میکند.
زمان از نبوغ مهمتره. تصمیمهای معقول در مدت طولانی از تصمیمهای نابغهوار در مدت کوتاه بهترند.
ثروت واقعی دیده نمیشه. دارایی انباشتهشده، نه نمایش مصرف.
پول آزادی بخر، نه نمایش. کنترل روی زمانت بالاترین شکل ثروته.
برای ناشناخته پسانداز کن. قدرت واقعی پسانداز اینه که به تو گزینه میده.
بازی مقایسه تمامی ندارد. خط پایانی که مدام جابهجا میشه هیچوقت قابل رسیدن نیست.
استراتژی قابل اجرا بر استراتژی کامل. بهترین برنامهای که نمیتونی باهاش زندگی کنی بیارزشه.
حاشیه امن برای ناشناخته بساز. سیستمی بساز که در روزهای بد هم تو را نابود نکند.
موفقیت مالی نه از دانش میاد، نه از هوش، بلکه از رفتار صبورانه، فروتنانه، و منضبط در طول زمان میاد. آدمی که صبور، منظم، فروتن، کمتظاهر، و بلندمدتنگر است، در نهایت شانس بسیار بیشتری برای ساختن و حفظ ثروت دارد.
“the ability to do what you want, when you want, with who you want, for as long as you want, is priceless” — Morgan Housel
نوشته خلاصه کتاب The Psychology of Money (روانشناسی پول) اولین بار در سایت شخصی حمید طهماسبی پدیدار شد.
]]>نوشته خلاصه کتاب Scarcity (فقر احمق میکند) اولین بار در سایت شخصی حمید طهماسبی پدیدار شد.
]]>این کتاب با یک سوال ساده شروع میشه:
جواب معمول اینه که «مشکل شخصیتی دارن» یا «بیعقلن» یا «برنامهریزی بلد نیستن». نویسندهها میگن این جواب کاملاً اشتباهه.
ادعای اصلی کتاب اینه که کمبود خودش ذهن آدم رو تغییر میده — نه برعکس. یعنی آدم فقیر به خاطر اینکه احمق بوده فقیر نشده، بلکه فقر مغزش رو در حالتی نگه میداره که نمیتونه خوب فکر کنه. این یه تفاوت بنیادیه که کل نگاه ما رو به فقر، مشغله و تصمیمگیری عوض میکنه.
نویسندهها یه اقتصاددان رفتاری و یه روانشناس شناختی هستن که با هم تحقیقات گستردهای روی این موضوع انجام دادن. اونا نشون میدن که مکانیزم روانشناختی کمبود — چه پول باشه، چه وقت، چه کالری، چه هر چیز دیگهای — یکسانه. یعنی آدمی که رژیم سختی داره، آدمی که بدهی زیادی داره، و مدیری که وقتش نمیرسه، همه دارن یه اتفاق مشابه توی مغزشون تجربه میکنن.
تعریف کمبود
کمبود به معنای «نداشتن» نیست — به معنای «کمتر از اونچه احساس میکنیم نیاز داریم» هست. این تمایز مهمه. یه آدم که ماهی ۵ هزار دلار درمیاره ممکنه احساس کمبود کنه، در حالی که یه نفر با ۲ هزار دلار ممکنه احساس راحتی کنه. مهم درک ذهنی از کمبوده، نه واقعیت عینی.
این تعریف مهمه چون نشون میده کمبود یه تجربه جهانیه. همه ما در جایی از زندگیمون با کمبود وقت، پول، توجه، یا انرژی روبرو میشیم. و وقتی این اتفاق میافته، مغز ما به شکل خاصی واکنش نشون میده — صرفنظر از اینکه چقدر باهوش یا آموزشدیده باشیم.
نویسندهها با آزمایشهای جالبی این رو ثابت میکنن. مثلاً به آدمهای مختلف با سطح درآمد متفاوت یه مسئله مالی نشون میدن که باعث میشه «احساس کمبود» کنن. بعد آزمون IQ میگیرن. نتیجه: همون آدمها بعد از اینکه احساس کمبود مالی کردن، نمرات پایینتری میگیرن. نه چون واقعاً کمهوشتر شدن — چون ذهنشون مشغوله.
مکانیزم «دزدیده شدن» ذهن
وقتی کمبود احساس میشه، مغز به صورت خودکار و غیرارادی شروع میکنه به اون موضوع فکر کردن. مثل اینکه یه مهمان ناخوانده توی سرت باشه که همیشه حاضره. داری با یه دوست صحبت میکنی؟ یه گوشهای از ذهنت داره حساب میکنه که چقدر پول داری. داری یه کتاب میخونی؟ یه صدایی توی سرت میگه «چند کار دیگه هم داری».
این «دزدیده شدن» ذهن دو تا اثر داره.
پهنایباند ذهن چیست؟
نویسندهها یه مفهوم کلیدی معرفی میکنن: «پهنایباند ذهنی».
این شامل دو چیزه:
این دو با هم «CPU» ذهن ما رو میسازن.
مثل کامپیوتر، وقتی برنامههای زیادی در پسزمینه اجرا میشن، کل سیستم کند میشه. نگرانی مالی، استرس زمانی، یا هر نوع کمبودی مثل برنامهای هستن که همیشه در پسزمینه ذهن اجرا میشن و از ظرفیت کلی کم میکنن. فرقی نمیکنه که آدم باهوشی باشی یا نه — این محدودیت فیزیکی مغزه.
نویسندهها با آزمایشهای بسیار دقیق نشون میدن که کشاورزهای هند قبل از برداشت محصول (وقتی پول ندارن) نمرات پایینتری در آزمونهای شناختی میگیرن نسبت به همان کشاورزها بعد از برداشت (وقتی پول دارن). همون آدم، همون مغز — اما در شرایط مختلف کمبود. این یعنی فقر بهطور مستقیم هوش عملکردی رو کاهش میده.
تأثیر در زندگی روزمره
این مالیات ذهنی در همه جا خودش رو نشون میده. مدیری که زیر فشار کاریه، تصمیمهای احساسی بیشتری میگیره. آدمی که نگران پول ماه آیندهست، در بحثهای خانوادگی تحمل کمتری داره. کارمندی که deadlineهای زیادی داره، خطاهای سادهای میکنه که در شرایط عادی هرگز نمیکرد.
مهمترین نکته اینه که این اثرات قابل اندازهگیری هستن. نویسندهها نشون میدن کمبود مالی میتونه معادل ۱۳ امتیاز IQ از آدم بگیره — تقریباً مثل یه شب بیداری کامل. یعنی آدم فقیر هر روز با یه ذهن خستهتر تصمیم میگیره — نه به خاطر انتخاب، بلکه به خاطر محیط.
نکته ظریف اینجاست که این مالیات ذهنی پنهان است. آدم احساس نمیکنه که ظرفیتش کاهش یافته. فکر میکنه همه چیز عادیه، اما در واقع با کمتر از ظرفیت کامل داره عمل میکنه. این چرا آدمها اغلب تصمیمهایی میگیرن که بعداً تعجب میکنن چطور ممکن بوده چنین کاری بکنن.
تونل چطور کار میکند
تصور کن داری از یه تونل نگاه میکنی. چیزی که مستقیم جلوت هست رو خوب میبینی، اما دوروبرت کاملاً تاریکه. کمبود دقیقاً همین کار رو با ذهن میکنه. مشکل اضطراری (پول کم برای این ماه، deadline فردا) کاملاً واضحه — اما همه چیز دیگه محو میشه.
نویسندهها یه آزمایش جالب دارن: به آدمها یه بازی ویدیویی میدن که توش باید بودجه مدیریت کنن. وقتی بودجه کمه، خیلی بهتر از بودجه استفاده میکنن — تمرکزشون بالاست. اما همزمان، چیزهایی که خارج از «تونل بودجه» هستن (مثل ذخیره برای آینده) رو کاملاً نادیده میگیرن. دقیقاً مثل آدم واقعی که پول کم داره.
مشکل اینجاست که چیزهایی که اغلب «خارج از تونل» قرار میگیرن، مهمترین چیزا هستن. پیشگیری از مشکل بعدی، سرمایهگذاری در یادگیری، حفظ رابطه با آدمهای مهم، برنامهریزی بلندمدت — اینا همه چیزهایی هستن که اضطراری نیستن ولی حیاتیترین کارهای ممکن هستن. کمبود باعث میشه اینا قربانی بشن.
چرخه معیوب
تونلبینی یه چرخه معیوب میسازه. وقتی روی مشکل فوری تمرکز میکنی، از چیزهای مهم غافل میشی. این غفلت مشکلات جدیدی میسازه. مشکلات جدید تونل جدیدی میسازن. و همینطور ادامه پیدا میکنه. فقر ادامهدار، مشغله ادامهدار — اینا محصول این چرخه هستن.
مثال کلاسیک: آدمی که پول کم داره نمیتونه ماشینش رو سرویس کنه. ماشین خراب میشه. تعمیرش گرانتر میشه. برای تعمیر وام میگیره. وام بازپرداخت میشه از پول ماهانه. پول ماهانه کمتر میشه. نمیتونه دوباره سرویس کنه. و چرخه ادامه پیدا میکنه. از بیرون «بیمسئولیتی» به نظر میرسه، اما از داخل، تونلبینی این رو اجتنابناپذیر میکنه.
همین الگو برای زمان هم صدق میکنه. آدم پُرمشغله deadline فردا رو حل میکنه ولی برنامهریزی هفته بعد رو نمیکنه. هفته بعد دوباره بحران داره. و همیشه در حال آتشخاموشکنی است، نه پیشگیری از آتش.
مکانیزم وام
وقتی کمبود وجود داره و نیاز فوریه، ذهن به راهحل سریع میرسه: از آینده قرض بگیر. این «وام» میتونه به شکلهای مختلف باشه — قرض مالی، کار کردن اضافهوقت دیشب تا deadline رو رد کنی، جواب ایمیلهای مهم رو فردا موندن، یا «یهبار دیگه» جواب نه دادن به تمرین ورزشی.
نویسندهها توضیح میدن که این وامگیری یه «بهره» داره. قرض مالی بهره داره. کار اضافهوقت امشب یعنی فردا خستهتری و کمتر کار میکنی. ایمیلهایی که موندن انباشته میشن. اضافهوزنی که از رژیم گرفتن به تعویق انداختی برمیگرده. هر وامی از آینده، آینده رو فقیرتر میکنه.
جالبترین نکته اینه که این وامگیری عقلانی به نظر میرسه از داخل تونل. وقتی مشکل فوری روی میزته، وام گرفتن منطقیترین کار ممکنه. مشکل اینه که ذهن همیشه میتونه برای وام گرفتن توجیه بیاره، چون همیشه یه مشکل فوری وجود داره.
چرا خروج سخت است
بدترین قسمت ماجرا اینه که این چرخه وامگیری خودتقویتکنندست. هر چقدر بیشتر از آینده قرض بگیری، آینده کمبودتری داری. کمبود بیشتر یعنی تونلبینی بیشتر یعنی وامگیری بیشتر. این چرا خروج از فقر یا از چرخه مشغله مزمن انقدر سخته — نه به خاطر اراده ضعیف، بلکه به خاطر اینکه سیستم به گونهای طراحی شده که خودش رو تولید کنه.
نویسندهها مقایسهای جالب دارن: آدمی که از کمبود خارج میشه (مثلاً یه اتفاق خوب مالی میافته) اگه بدون آگاهی از این مکانیزم باشه، احتمالاً دوباره به همون وضعیت برمیگرده. چون عادت وامگیری و تونلبینی ادامه پیدا میکنه حتی وقتی کمبود رفعه. این توضیح میده چرا «اگه پول داشتم درستش میکردم» اغلب کار نمیکنه بدون تغییر سیستم.
Slack چیست؟
«Slack» یا «شلی» به منابع اضافهای میگن که بیشتر از حداقل نیاز دارید. وقتی ۲۰٪ از ظرفیت ماشینت خالیه، اگه یه جعبه اضافه برای حمل داشتی جا داری. وقتی ۲۰٪ از وقتت خالیه، وقتی یه کار اضطراری پیش میاد، میتونی جواب بدی بدون اینکه همه چیز بهم بریزه. Slack همون «جای خالی» هست که در بحران نجاتت میده.
نویسندهها میگن Slack از نظر روانشناختی خیلی مهمتر از اون چیزیه که فکر میکنیم. وقتی Slack داری، تصمیمهایی که میگیری کیفیت بهتری دارن — چون هر تصمیم «زندگی یا مرگ» نیست. وقتی کمبود داری، هر انتخاب کوچیک یه trade-off دردناکه. این خودش انرژی ذهنی زیادی میبره.
مثال کتاب خیلی گویاست: یه آدم ثروتمند اگه ساعتش رو گم کنه، ناراحت میشه اما زندگیش به هم نمیریزه. یه آدم فقیر اگه همون ساعت رو گم کنه، شاید مجبور بشه یه قبض رو دیر بده، که جریمه داره، که از پول خوراک کم میشه، که… همون اتفاق — نتایج کاملاً متفاوت. Slack این تفاوت رو میسازه.
چرا Slack نادیده گرفته میشه
مشکل اینه که Slack «اتلاف» به نظر میرسه. چرا ۲۰٪ از ظرفیتت خالی باشه؟ چرا پول اضافه در حساب بذاری؟ چرا وقت آزاد داشته باشی؟ از نگاه کوتاهمدت، این منابع «هدر رفته» به نظر میرسن. و وقتی کمبود داری، طبیعتاً این Slack اول مصرف میشه.
اما نویسندهها میگن این Slack نیست که هدر میره — این سرمایهگذاری در کیفیت تصمیمگیری آیندهست. سازمانهایی که Slack ندارن دائماً در «firefighting mode» هستن — همیشه دارن بحران رو مدیریت میکنن، هیچوقت پیشگیری نمیکنن، هیچوقت رشد نمیکنن. درست مثل آدمهای کمبوددار.
چرا فقر منحصربهفرد است
نویسندهها تأکید میکنن که همه کمبودها برابر نیستن. کمبود وقت گاهی انتخابیه — میتونی پروژهای رو رد کنی، یه deadline رو از دست بدی، یه تعطیلات بری. حتی رژیمگیرنده میتونه «یه روز استراحت» داشته باشه. اما فقر گریزناپذیره. نمیتونی ازش فرار کنی، نمیتونی ازش استراحت کنی.
این گریزناپذیری یعنی مالیات ذهنی فقر ادامهدار، مزمن، و تجمعیه. هر روز با همین بار ذهنی شروع میشه. خستگی تجمع میکنه. و برخلاف مشغله زمانی که گاهی فروکش میکنه، فقر معمولاً ادامه میده. این چرا اثرات شناختی فقر به مراتب شدیدتر از سایر انواع کمبوده.
همچنین، فقر یه تله خاص داره: آدمهای فقیر معمولاً نمیتونن با پول سایر کمبودهاشون رو حل کنن. آدم مشغول میتونه کسی رو استخدام کنه که کارهاش رو بکنه. آدم پُر از کالری میتونه… کمتر بخوره. اما آدم فقیر نمیتونه با پول بیشتر مشکلش رو حل کنه — چون پول نداره.
دانش پنهان فقیران
یه نکته جالب کتاب اینه که نویسندهها میگن فقرا در یه چیز واقعاً بهتر از ثروتمندا هستن: درک ارزش پول. وقتی هر ریال اهمیت داره، آدم میدونه دقیقاً چقدر هر چیزی میارزه. ثروتمندا معمولاً این دقت رو ندارن.
اما این «تخصص» یه هزینه داره. وقتی ذهنت همیشه داره محاسبه میکنه، انرژی کمتری برای همه چیز دیگه داره. این همون trade-off اصلی کمبوده: در چیزی که کمبود داری حاذق میشی، اما در همه چیز دیگه ضعیف میشی.
سازمانهای کمبوددار
نویسندهها جالبترین تعمیم رو اینجا میدن: همین مکانیزمها در سازمانها هم کار میکنن. شرکتی که همیشه در حال «firefighting» هست — یعنی دائماً داره بحران مدیریت میکنه — دقیقاً همون ویژگیهای تونلبینی و وامگیری از آینده رو نشون میده.
این شرکتها هیچوقت به برنامهریزی بلندمدت نمیرسن. هیچوقت به توسعه تیم نمیرسن. هیچوقت به نوآوری نمیرسن. چون همیشه یه بحران فوری هست. و هر بحران که حل میشه، بحران بعدی آمادهست — چون ریشه مشکل رفع نشده.
استارتاپها مثال خوبی از این پدیدهان. اکثر استارتاپها در حالت کمبود مزمن هستن — پول کم، وقت کم، تیم کم. این کمبود باعث میشه همیشه روی کوتاهمدتترین مشکل تمرکز کنن و از استراتژی، فرهنگ، و ساختار غافل بمونن. نتیجه: بعداً مشکلات بزرگتری پیدا میکنن که ریشهشون رو میشه در همون تونلبینی اولیه پیدا کرد.
اصل اول — Slack عمدی بسازید
مهمترین توصیه کتاب اینه که به صورت عمدی و آگاهانه Slack ایجاد کنید. این یعنی همیشه کمی کمتر از ظرفیت کامل کار کنید — حتی اگه «اتلاف» به نظر برسه. یعنی همیشه یه حساب اضطراری داشته باشید. یعنی یه روز در هفته بدون جلسه.
نکته ظریف اینه که Slack باید قبل از کمبود ساخته بشه، نه بعدش. وقتی کمبود شروع شد، تونلبینی باعث میشه ساختن Slack جزء اولویتها نباشه. باید در دوران فراوانی این کار رو کرد.
اصل دوم — تصمیمهای یکباره
یکی از قویترین راهحلهای کتاب اینه: به جای اینکه هر روز با اراده یه تصمیم رو دوباره بگیری، یهبار تصمیم بگیر و سیستم بساز. اراده زیر فشار کمبود اول خرج میشه. سیستم خودکار کار میکنه.
مثال: به جای اینکه هر روز تصمیم بگیری «امروز ورزش میکنم؟»، یهبار تصمیم بگیر «سهشنبه و پنجشنبه ساعت ۷ ورزش میکنم» و دیگه بازبینی نکن. به جای اینکه هر ماه تصمیم بگیری «این ماه پسانداز میکنم؟»، انتقال خودکار به حساب پسانداز تنظیم کن. این تصمیمهای یکباره «پهنایباند» ذهنی رو آزاد میکنن.
اصل سوم — محیط را طراحی کنید، نه اراده را
نویسندهها میگن سیاستها و سیستمهایی که روی «اراده» حساب میکنن شکست میخورن. آدمی که ذهنش زیر بار کمبود هست، اراده کمتری داره. سیستمی که محیط رو طراحی میکنه که رفتار مطلوب پیشفرض باشه، بسیار موثرتره.
این برای طراحی برنامههای اجتماعی هم صدق میکنه — برنامههایی که فرمهای پیچیده دارن، دقیقاً از آدمهایی که بیشترین کمبود ذهنی رو دارن بیشترین پهنایباند رو میخوان. و این برای طراحی محصول هم مهمه — محصولی که برای آدمهای خسته و پُرمشغله طراحی شده باید خودش ساده باشه، نه اینکه اراده بخواد.
اصل چهارم — از بار ذهنی پنهان آگاه باشید
آخرین توصیه کتاب اینه که یاد بگیریم «بار ذهنی پنهان» رو ببینیم. چه چیزهایی الان در پسزمینه ذهنم دارن اجرا میشن؟ چه کارهای نیمهتمامی دارن پهنایباندم رو میخورن؟
گاهی بستن یه پروژه نیمهتمام — حتی با شکست — آزادکنندهتر از نگه داشتنشه. چون هر پروژهای که «ممکنه روزی بهش برگردم» فضایی از ذهن میگیره. و اگه همزمان ۵ تا از این پروژهها داشته باشی، پهنایباند قابل توجهی رو از دست دادی.
زندگی بدون حاشیه امن
وقتی Slack نداری، مدام باید «این رو از اونجا بردارم، اون رو عقب بیندازم، این رو امروز somehow جمع کنم». کتاب نشون میده آدمهای تحت کمبود دائماً مجبور به juggling هستن — هزینهها رو اینطرف و آنطرف میکنن، بحرانها رو وصلهپینه میکنن، و بهجای ساختن آینده، فقط امروز رو نجات میدن.
این حالت خیلی مهمه چون از بیرون ممکنه شبیه بیبرنامگی دیده بشه، اما از درون، بیشتر شبیه بقای لحظهای هست. آدمی که دائماً جاگل میکنه انرژی ذهنی زیادی صرف «مدیریت کمبود» میکنه — نه صرف رشد. این خودش یه مالیات پنهان دیگهست.
نکته ظریف اینجاست که این juggling گاهی به نظر «مهارت» میرسه. آدم فکر میکنه چون میتونه همزمان خیلی چیز رو توی هوا نگه داره، خوب داره کار میکنه. اما کتاب میگه این توهمه — واقعیت اینه که اون آدم داره تمام ظرفیتش رو صرف نگه داشتن توپها میکنه، نه پیشبرد.
چرخهای که خودش رو میسازد
این شاید مهمترین نتیجهی کتابه: کمبود، کمبود بیشتری تولید میکنه. وقتی کمبود ذهن رو میگیره، آیندهنگری کم میشه، quick fix جذابتر میشه، هزینههای بلندمدت نادیده گرفته میشن، خطاها بیشتر میشن، و هر خطا گرانتر تموم میشه.
نتیجه؟ آدم در یه چرخه میافته: کمبود ← تصمیم ضعیفتر ← هزینه بیشتر ← کمبود بیشتر. این چرخه نه از بدجنسی آدمه، نه از تنبلی — از مکانیزم خود کمبوده. و چون از داخل منطقی به نظر میرسه، شکستنش بدون آگاهی از این مکانیزم تقریباً غیرممکنه.
مهمترین نکته درباره تله کمبود اینه که پول یا زمان بیشتر بهتنهایی کافی نیست. آدمی که از کمبود خارج میشه ولی سیستم فکری و رفتاریش عوض نشده، احتمالاً دوباره به همون وضعیت برمیگرده. کتاب میگه «اگه پول داشتم درستش میکردم» اغلب کار نمیکنه بدون تغییر عمیقتر در نحوه تصمیمگیری.
کتاب نمیگوید فقرا احمقاند. اتفاقاً پیامش اینه که فقر میتونه موقتاً کارکرد ذهن رو پایین بیاره. این تفاوت خیلی مهمه. چون اگه علت رو «شخصیت بد» بدونی، راهحل میشه نصیحت. ولی اگه علت رو «بار شناختی کمبود» بدونی، راهحل میشه طراحی بهتر، Slack، و کاهش اصطکاک.
این کتاب فقط درباره پول نیست. اگه پول کافی هم داشته باشی، باز ممکنه در فقر زمان، فقر خواب، فقر توجه، فقر آرامش، فقر روابط، یا فقر قطعیت زندگی کنی. کتاب بهصراحت این منطق رو به کمبود وقت، خواب، تنهایی، و انواع دیگه فشار تعمیم میده.
کمبود، تو را ضدآینده میکند. یعنی بهصورت طبیعی سوق پیدا میکنی به حل فوری، جواب سریع، قرض گرفتن از آینده، و بهتعویق انداختن چیزهای مهم اما غیرفوری. کتاب میگه scarcity باعث میشه آدم «منابع فردا» رو برای «آتش امروز» خرج کنه.
آدمهای پرمشغله هم نسخهی مرفه همین مشکل رو دارن. مدیرعاملی که هیچ Slack زمانی نداره، کسی که ۱۷ تب باز داره، کسی که پشتسرهم جلسه میچینه و هر روز reactive هست، همان منطق scarcity رو تجربه میکنه — فقط در قالب زمان و توجه.
این بخش مستقیماً دربارهی کسی هست که چند پروژه موازی داره، مهاجرت کرده، و روی چند جبهه همزمان داره جلو میره.
فقر زمان
من معمولاً روی چند جبهه همزمانی:
این دقیقاً همان شرایطیه که آدم احساس میکنه «وقت کم است» و وارد tunnel میشه. خطرش اینه که کارهای urgent جای strategic رو بگیرن(از focus dividend خوشت بیاد و فکر کنی این بهترین حالت توئه، ولی در واقع دائماً از فردا قرض بگیری.)
فقر توجه
آدمهای high-achiever گاهی کمبود رو با «برانگیختگی» اشتباه میگیرن. یعنی چون زیر فشار بهتر کار میکنن، فکر میکنن فشار برایشان مفیده. کتاب میگه بله، فشار میتونه تمرکز بده؛ اما همان فشار، همزمان blind spot هم میسازه. این blind spot میتونه health، روابط، networking پایدار، و ساخت سیستمهای آهسته ولی مهم باشه.
فقر Slack
یکی از مهمترین ضعفهای محتمل از نگاه این کتاب اینه که ممکنه حاشیه امن کافی در تقویم و ذهن و پروژهها نذاری. آدمهایی که دوست دارن شدید جلو برن اغلب این اشتباه رو میکنن. کتاب میگه آدم بدون Slack، حتی اگه باهوش و قوی باشه، شکننده میشه.
فقر قطعیت
مهاجرت، ساختن بیزنس در بازار جدید، آینده چند پروژه، و تصمیمهای بزرگ همزمان — اینا خودشون یه scarcity هستن: کمبود قطعیت. وقتی آینده مبهمه، ذهن naturally روی immediate control میره. یعنی بهجای بازی بلندمدت، گاهی میچسبه به کاری که همین امروز حس کنترل میده.
حساسیت به «نه» شنیدن
rejection هم میتونه bandwidth tax بسازه. چون هر «نه» فقط یه پاسخ نیست؛ میتونه بار شناختی و هیجانی ایجاد کنه و آدم رو به tunnel ببره — یا حمله، یا اجتناب، یا overcompensation. در زبان کتاب، این هم شکلی از scarcity است: کمبود امنیت روانشناختی.
کتاب Scarcity یه چارچوب کاملاً جدید برای فهمیدن رفتار انسانی میده. به جای اینکه بپرسیم «چرا این آدم این تصمیم احمقانه رو گرفت؟»، میپرسیم «چه کمبودی داشت که این رو منطقی جلوه داد؟»
«فقر احمق میکند» در اصل کتابی درباره تحقیر فقرا نیست؛ کتابیه درباره شکنندگی ذهن انسان زیر فشار کمبود. میگه وقتی چیزی کم است، ذهن capture میشه. این capture هم میتونه موقتاً تمرکزت رو بالا ببره، هم در عوض آیندهنگری، self-control، و کیفیت تصمیمهایت رو کم کنه.
پیام عملی کتاب اینه: همه فشارها رو با اراده حل نکن. برای خودت Slack بساز. تقویم پُر رو نشانه قدرت ندون. وقتی زیر فشار هستی، تصمیم استراتژیک نگیر. هرجا داری از آینده قرض میگیری، علامت scarcity است. اگه مدام reactive هستی، وارد tunnel شدی. برای کارهای مهم سیستم بساز؛ برای خودکنترلی، روی محیط و طراحی حساب کن، نه اراده.
آدم احمق به آن معنایی که ما فکر می کنیم یا نیست یا خیلی کم است. آدم ها
- یا اطلاعات ناقص دارند
- یا منافع پنهان
- یا توانایی محدود
محمدرضا شعبانعلی
نوشته خلاصه کتاب Scarcity (فقر احمق میکند) اولین بار در سایت شخصی حمید طهماسبی پدیدار شد.
]]>نوشته خلاصه کتاب صفر به یک با نگاه به بازار ایران اولین بار در سایت شخصی حمید طهماسبی پدیدار شد.
]]>امروز که این مطلب را آپدیت می کنم بیش از سی بار (درسال ۹۹ حدود ده بار) کتاب صفر به یک را خواندم و طی این پنج سال فانوس راه من بوده است.
اما
این بار با تکیه بر تجربه پنج ساله خود در خدمت از ما (که الان در تعداد سفارش روزانه رتبه یک صنعت خدمات آنلاین هست)، می خوام برایتان بگویم که چه قسمت هایی ار این کتاب در ایران قابل پیاده سازی نیست. (برای این منظور من آن قسمت ها را قرمز می کنم)

از دوست خوبم نیلوفر کشاورز بابت این هدیه بسیار تشکر می کنم.

برای هر شخصی که به دنبال راه اندازی کسب و کار نوپا می باشد، این کتاب بسیار مفید،کاربردی و الهام بخش است.
خلاصه ای از کتاب صفر به یک را با شما به اشتراک می گذارم. کتاب از ۱۴ فصل تشکیل شده است.
در مورد نویسنده:
پیتر ثیل یکی از موسسین پی پل بود. که از فروش پی پل در سال ۲۰۰۲ به Ebay حدود ۵۵ میلیون دلار بدست آورد (همان زمان ایلان ماسک ۱۶۵ میلیون دلار کسب کرد). بعد از آن شرکت سرمایه گذاری فاندرزفاند و داده کاوی پالانتیر را تاسیس کرد.
پیشگفتار:
سوال کلیدی که ابتدای کتاب با آن شروع می شود:
برخلاف نظر عموم مردم، به چه اصلی معتقد هستید؟
کمتر کسی می تواند متفاوت با آن چه آموخته است فکر کند. (نگاه متفاوت)
آینده زمانی اتفاق می افتد که جهان، متفاوت از امروز به نظر برسد. اگر هیچ چیز در جامعه ما تا صد سال آینده تغییر نکند، بنابراین آینده صد سال به تعویق افتاده است.
پیشرفت هایی که آینده را خلق می کنند پیشرفت های عمودی (نوآوری) هستند، همان هایی که ما را از صفر به یک می رسانند. نه پیشرفت های افقی (کپی کاری) که فقط باعث جهانی شدن می شوند.
تعریف فناوری از نگاه پیتر ثیل: در واقع، هر روش جدید و بهتر برای انجام کارها، را می توان فناوری به حساب آورد.
او معتقد است که از سال ۱۹۱۴ (جنگ جهانی اول) تا سال ۱۹۷۱ جهان در پیشرفت های عمودی بوده و توسعه فناوری سریع اتفاق افتاد. از سال ۱۹۷۱، نیز شاهد رشد سریع جهانی شدن و توسعه محدود فناوری (بیشتر در حوزه فناوری اطلاعات) بوده ایم.
پاسخ پیتر ثیل به سوال اول فصل:
بیشتر مردم فکر می کنند که آینده جهان با جهانی سازی تعریف می شود، اما حقیقت این است که فناوری اهمیت بیشتری دارد.
پیتر ثیل معتقد است از سال ۱۹۷۰ تا الان، به جز در موبایل (شیوه ارتباطی) و کامپیوتر اتفاق خاصی روی نداده است.
مهمترین قدرت یک شرکت جدید، در شیوه تفکر آن شرکت است
حتی مهمتر از چابکی، کوچک که باشی، فضا برای فکر کردن فراهم می شود.
اگر شما بتوانید باورهای ناردست رایج را شناسایی کنید، می توانید آنچه پشت آن مخفی شده است را پیدا کنید. یا به عبارت دیگر حقیقت متناقض آن را درک خواهید نمود.
در این مابین به گرفتن عضو جدید از طریق ریفرال هم اشاره می کند و می گوید روشی بود که برایشان خیلی کارا شد.
در این فصل به حباب دات کام اشاره می کند. زمانی که همه پی ساختن یک کسب و کار اینترنتی می روند بدون آنکه طرح آنان توجیه داشته باشد یا اینکه تمایزی داشته باشد.
چهار باور پیتر ثیل:
گیج کننده ترین چیزها مخالفت با مردم نیست، بلکه مخالفت با تفکرات خودتان است.(unlearning)
محیط رقابتی مردم را بی رحم می کند یا به سمت مرگ سوق می دهد.
در کسب و کار، پول هم یک مسئله مهم است و هم همه چیز
در اقتصاد انحصاری می توانیم در مورد چیزهای دیگر غیر از پول فکر کنیم
از نگاه پیتر ثیل، انحصار طلبی دو شکل هست:
همه شرکت های شاد متفاوت هستند: هر یک از این شرکت های موفق، انحصار بازار را با حل یک مشکل منحصر به فرد به دست آورده اند. همه شرکت های شکست خورده نیز یکسان هستند. آن ها موفق به فرار از رقابت نشدند.
رقابت به معنای سودآوری برای هیچکس، عدم تمایز معنی دار و مبارزه برای بقا است.
تجارت مانند جنگ است، این کلام ظاهرا شجاعانه است اما در نهایت ، کلامی مخرب است.
اگر نمی توانید یک رقیب را از سر راه بردارید، بهتر است با او دوست و متحد شوید.
گاهی مجبورید مبارزه کنید. اگر این گونه شد، باید مبارزه کنید و سعی کنید پیروز شوید. هیچ راه وسطی وجود ندارد. یا هیچ مشتی نزن یا اگر زدی شدید بزن و دعوا را به سرعت پایان بده.
اجرایی کردن این نصیحت گاهی سخت است چرا که غرور و افتخار می تواند در انجام آن خلل ایجاد نماید.
اگر رقابت را به عنوان یک نیروی مخرب و نه نشانه ای از ارزش می دانید، در حال حاضر عاقل تر از بسیاری از موجودات هستی می باشید.
امروزه ارزش یک کسب و کار به مجموع تمام پول هایی است که در آینده کسب خواهد کرد.
برای اینکه یک شرکت ارزشمند باشد، باید رشد کرده و رشد آن تداوم داشته باشد. اما کارآفرینان روی رشد کوتاه مدت تمرکز دارند.
سوال مهم: آیا این تجارت از هم اکنون حول و حوش یک دهه طول خواهد کشید؟
تجارت های انحصاری، منحصر به فرد هستند:
فناوری انحصاری یک شرکت باید از برخی ابعاد، حداقل ۱۰ برابر بهتر از نزدیک ترین رقیب خود باشد. زمانی که بهبودی ۱۰ برابر حاصل شد، از رقابت خلاص شده اید.
توضیح برای بازار ایران: به دلیل اینکه بازار ایران کوچک است ۱۰ برابری اتفاق نمی افتد در بهترین حالت ممکن ۵ برابری اتفاق می افتد. مانند: اسنپ-تپسی ، کافه بازار-مایکت ، دیوار-شیپور
مطالعه بیشتر: لیدرهای بازار چه می کنند؟
تاثیرات شبکه، یک محصول را کاربردی تر می کند. چرا که تفراد بیشتریاز ان استفاده می کنند.
تجارت براساس تاثیرات شبکه باید با بازارهای ویژه کوچک شروع شود.
همانطور که به سادگی طرح توسعه ای خود را در بازارهای مجاور گسترش می دهید تا حد امکان از رقابت جلوگیری کنید.
حرکت به عنوان اولین اقدام کننده، یک تاکتیک است نه یک هدف
برای موفقیت باید آخر بازی را قبل از هر کار دیگری مطالعه و پیش بینی کنید
اگر موفقیت بیشتر مسئله شانس بود، این نوع از کارآفرینان سریالی احتمالا وجود نمی داشتند.
جک دورسی موسس توییتر در توییتی به دو میلیون طرفدار خود در توییترش نوشت:
موفقیت هرگز اتفاقی نیست
البته این کاملا درست است که در حال حاضر افراد موفق با انجام کارهای جدید آسان تر به موفقیت می رسند و این می تواند به دلیل شبکه ، ثروت و تجربه آن ها باشد.
آیا می تواندی آینده تان را کنترل کنید؟
اگر به ایده به صورت قطعی نگاه می کنید، منطقی است که آن را بفهمید و برای شکل دادن به ان تلاش کنید.
یک فرد قاطع به دنبال تصمیم گیری برای بهترین کار و سپس انجام آن است.
انسان های خوشبین به آینده خوش آمد می گویند

یک شخص بدیبین غیر قطعی، به دنبال یک اینده خالی از امید است و هیچ ایده ای در خصوص اینکه چگونه با آینده متوجه شود، ندارد.
شخص بدبین غیر قطعی نمی تواند متوجه این موضوع شود که افول اجتناب ناپذیر می تواند سریع یا کند، ناگهانی یا تدریجی باشد. بنابراین وی ممکن است به خوبی بخورد، بنوشد و حتی در زمان حالف شادی کند، از این رو همه شیفته تعطیلات مشهور اروپا هستند.
یک شخص بدبین قطعی، باور دارد که آینده می تواند معلوم باشد و باید خود را برای آن آماده کند اما خالی از امید است.
ساده ترین راه برای رشد چین، تکثیر بی وقفه آن چیزی است که قبلا در دنیای غرب انجام شده است.
برای یک شخص خوش بین قطعی، آینده بهتر از اکنون خواهد بود البته اگر برای بهتر شدنش برنامه ریزی و تلاش نماید.
برای یک شخص خوش بین غیر قطعی، آینده بهتر خواهد بود اما نمی تواند که دقیقا چگونه این اتفاق می افتد، بنابراین هیچ برنامه مشخصی برای آن ندارد. او انتظار دارد که از آینده منتفع گردد اما هیچ منطقی برای طراحی آن در عمل ندارد.
در یک جهان غیر قطعی، مردم فرصت های بدون محدودیت را ترجیح می دهند. در این حالت پول از هر چیزی ارزشمندتر است و می توانید با ان هر کاری انجام دهید. اما فقط در یک آینده قطعی است که پول وسیله ای برای رسیدن به هدف مطلوب بوده و خود پول، هدف نیست.

خوش بینی قطعی زمانی جواب می دهد که شما آینده مورد نظر خود را بسازید.
در سیلیکون ولی که برخاسته از رشته های مهندسی است، شعار اساسی طراحی، “استارتاپ ناب” است که بتواند با محیط همیشه در حال تغییر “سازگار شود” و در آن “تکامل یابد”.
در استارتاپ طراحی هوشمند بهترین گزینه است.
کارآفرین بزرگ در درجه اول باید یک طراح باشد.
استیو جابز دریافت که از راه برنامه ریزی دقیق و نه از طریق تمرکز بربازخورد گروه های خاص یا نسخه برداری از موفقیت های دیگران، می توان دنیا را تغییر داد.
هرگز رشد نمایی خود را دست کم نگیرید.
کسب و کارهای انحصاری، ارزشی برتر از میلیون ها رقیب که محصولی یکشان می سازند، به دست می آورند.
اگر تنوع را جایگزین جستجوی شرکت های توانمد در کسب ارزش بیشتر نمایید، شرکت های نادر رده اوئل را از دست خواهید داد.
بزرگترین راز در سرمایه گذاری مخاطره آمیز این سات که بهترین سرمایه گذاری، آن سرمایه گذاری موفقی است که برابر یا بهتر از ترکیب تمام صندوق های سرمایه گذاری دیگر باشد.
در قسمت دیگر توضیح می دهد که سرمایه گذذارانی که قانون توان را درک می کنند، تا حد امکان، سرمایه گذاری کمتری انجام می دهند و اشاره دارد به تاکید می کند که داستان “همه تخم مرغ هایتان را در یک سبد قرار نده” همه جا درست نیست.
مطلب مرتبط: استراتژی تمرکز در برابر قاعدهی سبد و تخم مرغ
اما زندگی، یک پرتفولیو نیست. نه برای یک موسس استارتاپ و نه شخصا برای هر فردی.
اینکه چه کاری انجام می دهید، بسیار اهمیت دادر. باید به طور خستگی ناپذیر بر روی چیزی تمرکز کنید که ان را خوب انجام می دهید، اما قبل از آن باید سخت در مورد اینکه آیا این کار در اینده ارزشمند خواد بود، فکر نمایید.

اهداف سه دسته هستند:
رازها همان جایی هستند که رسیدن به آن سخت است اما اگر به آن برسید می توانید کلی پرده از آن ها بردارید و آن صفر به یک را طی کنید.
چهار تفکر برای ریشه کن کردن رازها وجود دارد:
اگر شما باور دارید که یک امر سخت، غیر ممکن است، هرگز برای دستیابی به آن تلاش نخواهید کرد. باور به راز یک حقیقت موثر است.
بهترین کارآفرینان این نکته را می دانند، هر کسب و کار بزرگ در پی یک راز شکل می گیرد که از دیگران پنهان است.
قانون ثیل: چیزی که از اول با نابسامانی راه اندازی شود، هیچ وقت درست نخواهد شد
زمان یکه قصد سرمایه گذاری در یک کار جدید را دارم اول گروه موسس را مورد مطالعه قرار می دهم. قابلیت های فنی و مهارت های تکمیلی، بسیار مهم هستند، اما اینکه افراد چگونه یکدیگر را شناختند و چطور با هم کار می کنند، نیز درست به همان اندازه اهمیت دارد. بنیان گذاران باید قبل از راه اندازی یک شرکت، از سوابق یکدیگر اطلاع داشته باشند یا با هم کار کرده باشند، چرا که در غیر این صورت کارآن ها مثل انداختن تاس، تصادفی است.
در اتاث هیئت مدیره هر چه افراد کمتر باشند بهتر است. یک هیئت مدیره سه نفره ایده آل است.
دور کاری باعث عدم همسویی شرکت می شود
هرچه یک شرکت به مدیر عامل کمتر پرداخت کند، شرکت بهتر کار خواهد کرد.
فرهنگ سازمانی چیزی جدا از شرکت نیست. فرهنگ جزء شرکت نیست بلکه فرهنگ خود یک شرکت است.
با توجه به اینکه زمان، ارزشمندترین دارایی شماست، صرف کردن آن با کسانی که هیچ گونه تصوری از کار کردن طولانی مدت با ان ها در اینده ندارید، عجیب به نظر می رسد. زمانی که نمی تواندی روابط بادوارم در محیط کاری داشته باشید، زمان ارزشمند خود را حتی به دلایل صرفا مالی در ان کار سرمایه گذاری نکنید.
استخدام شایستگی اصلی (core competency) هر شرکت است.
از همه مهمتر اینکه ، برای بردن جنگ، مبارزه نکنید. افرادی که از شنیدن وعده سوریس رایگان، مراقبت روزانه از حیوان خانگی یا نظایر این ها تحت تاثیر قرار می گیرد، فرد مناسبی برای گروه شما نیست. تنها مزایای اولیه مانند بیمه درمانی را پوشش دهید سپس وعده هایی که هیچ کس توانایی آن را ندارد بدهید. مثلا فرصت انجام کاری غیر قابل تغییر روی یک مسئله خاص در کنار افراد صاحب نام و بزرگ.
تعریف نقش ها تضاد را کاهش می دهد
حذف رقابت، ایجاد روابط بلند مدت را برای کارمندان آسان تر می کند که فراتر از حرفه ای گری است. مهم تر از آن صلح و ثبات داخلی است که بقای شرکت را تضمین می کند.
در قوی ترین سازمان ها، اعضا تنها با اعضای دیگر زمان می گذرانند. آن ها خانواده های خود و دینای خارج را نادیده می گیرند. در عوض آن ها احساس قوی تعلق و وفاداری را تجربه می کنند. ما برای چنین سازمان هایی یک عنوان داریم: فرقه
فرهنگ فداکاری محض از نگاه بیرون به نظر نوعی دیوانگی است، اما کارآفرینان باید فرهنگ فداکاری را جدی بگیرند.
در سرزمین رویاها بخصوص سیلیکون ولی، مهندسین به ساخت محصولات به جای فروش آن تمایل دارند. (که البته جلوتر پیتر ثیل می گوید که اینکار درست نیست)
تبلیغات برای آن نیست که شما را بلافاصله ترغیب به خرید کند، بلکه برای این است که تاثیری بر شما بگذارد و فروش در آینده انجام بگیرد.
همانند بازیگری، فروش زمانی که پنهان است موثرتر عمل می کند.
بهتر است به واژه توزیع (distribution) به عنون یک امر ضروری برای طراحی محصولات خود فکر کنید.
فروش فوق العاده و توزیع مناسب، حتی بدون تمایز در محصول، می توانند انحصار ایجاد کنند. مهم نیست که محصول شما تا چه حد قدرتمند است، حتی اگر به راحتی در میان مصرف کنندگان جا بیافتد و هر فردی که آن را امتحان می کند فورا به آن علاقمند شود، باز هم شما باید با استفاده از یک استراتژی توزیع قوی از آن پشتیبانی کنید.

هیچ استارتاپی در مراحل اولیه نمی تواند با شرکت هایی که بودجه بالایی برای تبلیغات دارند، رقابت کند.
هر فردی که برای اولین بار بر مهمترین بخش بازار که دارای پتانسیل ویروسی است، مسلط گردد، آخرین محرک اثرگذار در کل بازار خواهد بود.
فروش ضعیف به نسبت محصول بد، شایع ترین دلیل شکست کسب و کارها می باشد.
کامپیوتر ها مکمل انسان ها هستند، نه جایگزین آن ها. ارزشمندترین کسب و کارهایی که در آینده توسط کارآفرینان ایجاد خواهند شد، سعی در توامندسازی انسان خواهند داشت نه حذف و منسوخ کردن او.
فناوری یک راه برای خلاصی از رقابت در دنیای جهانی سازی شده است. علی رغم اینکه کامپیترها قدرتمند تر می شوند، اما نمی توانند جایگزین انسان شوند، این دو مکمل یکدیگر هستند.
در این قسمت داستان جالبی را پیتر ثیل تعریف می کند.
می گوید در زمانی که پی پال را داشتند کلاهبرداری در پرداخت ها اتفاق می افتاد. بالاخره توانستند الگوریتمی بنویسند که این معاملات را تشخیص دهد. در حدی که مدتی بعد آن را در اختیار FBI گذاشتند برای ردیابی جرایم مالی.
همین الگوریتم شد هسته بیزنس بعدی یعنی پالانتیر که امروز ۴۶ میلیارد دلار ارزش دارد.
فناوری بهتر در حقوق، پزشکی و آموزش و پرورش نمی تواند جایگزین افراد حرفه ای شود، بلکه به آنها اجازه خواهد داد که بیشتر و بهتر عمل نمایند.
هفت پرسشی که هر کسب و کاری باید به آن ها پاسخ دهد:
۱- سوال مهندسی: آیا توانسته اید یک فناوری جدید به جای بهبود تدریجی ایجاد نمایید؟
۲- سوال زمان بندی: آیا اکنون زمان مناسب برای شروع کسب و کار خاص شما می باشد؟
۳- سوال انحصار: آیا با سهم بزرگی از یک بازار کوچک شروع می کنید؟
۴- سوال گروه: آیا گروه درستی انتخاب کرده اید؟
۵- سوال توزیع: آیا حداقل یک کانال برای توزیع محصول خود دارید؟
۶- سوال دوام و ماندگاری: آیا موقعیت بازارتان در ۱۰ یا ۲۰ سال آتی قابل دفاع خواهد بود؟
۷- سوال محرمانه: ایا یک فرصت منحصر به فرد که دیگران ندیده اند، شناسایی کرده اید؟
چنین چیزی در همه زمان ها برای یک موسس اتفاق می افتد. مدیران اجرایی استارتاپ ها می توانند از لحاظ نقدی فقیر باشند ولی روی کاغذ میلیونر باشند. آن ها ممکن است بین عبوس بودن و جذابیت نوسان کنند. تقریبا همه کارآفرینان موفق به طور همزمان درونگرا و برونگرا هستند. زمانی که موفق می وشند، هم شهرت و هم رسوایی را جذب می کنند. زمانی که نمودار صفات آن ها را رسم کنید، به نظر می رسد صفتشان از یک توزیع غیر نرمال پیروی می کند.
توصیه برای کسب و کارها این است که به یک بنیانگذار خوب نیاز دارند. باید موسسینی که به نظر می رسند عجیب یا افراطی هستند را تحمل کنیم. به افرادی غیرعادی برای رهبری شرکت نیاز داریم که فراتر از توسعه تدریجی فکر کنند.
توصیه بنیانگذاران این است که امتیازات فردی و ستایش ها همیشه نمی تواند برایشان لذت بخش باشد گاهی اوقات ممکن است این خوشی جای خود را به بدنامی و درگیری بدهدف بنابراین لطفا مراقب باشید.
بیشتر از همه، قدرت خود را به عنوان یک فرد بیش از حد تصور نکنید. بنیانگذاران به این دلیل مهم نیستند که تنها کسانی هستند که کارشان ارزش دارد، بلکه ارزش آن ها به خاطر این است که یک بنیانگذار بزرگ، می تواند به بهترین نحو دیگران را وادار به کار کند و از ان ها نتیجه بگیرد. بزرگترین خطر برای بنیانگذاران این است که برای تبدیل شدن به اسطوره، تمرکز ذهنی خود را از دست بدهد، اما خطری به همان اندازه بزرگ برای کسب و کار ها وجود دارد که حس اسطوره بودن را از دست بدهند و سرخوردگی را به جای خرد اشتباه بگیرند.
مطالب مرتبط:
با تشکر
حمید طهماسبی
نوشته خلاصه کتاب صفر به یک با نگاه به بازار ایران اولین بار در سایت شخصی حمید طهماسبی پدیدار شد.
]]>نوشته آداب معاشرت (برای دختران و پسران جوان) اولین بار در سایت شخصی حمید طهماسبی پدیدار شد.
]]>امروز خیلی اتفاقی خلاصه ها رادیدم. به خودم گفتم اینجا ثبتش کنم که همیشه باشد.

نکته مهم: پیشنهاد می کنم اگر دغدغه آداب معاشرت یا اتیکت را به صورت جدی دارید حتما حتما فایل صوتی اتکیت را گوش کنید
برای آقایان که می خواهند از عطر یا ادکلن استفاده کنند: (استفاده از عطر و ادکلن لازم است)
عطر را در نقاط مچ دست، پشت گوش، قفسه سینه و داخل آرنج که دارای جریان خون قوی هستند بزنید. عطر را در هوا روبروی خود اسپری کنید و از آن عبور کنید تا به طور یکنواخت روی بدن بنشیند. پس از ۴ الی ۵ ساعت دوباره تمدیدش کنید.
[مطلب غیر مرتبط : سئو چیست و سئوکار کیست]
تفاوت فقط در میزان اسانس آن است(Eau de Cologne همان ادکلن و Eau Fraiche همان اسپری می شود)

یا می توانید کوتاه صحبت کنید یا بگویید که به آنان بعدا تماس می گیرید
با این افراد شما دستتان را پیش نبرید، بگذارید اگر او مایل بود دست خود را دراز کند.
۱- به یک خانم
۲- به شخص مسن تر از خودتان
۳- به یک شخصیت مهم
۴- به کسی که به شما معرفی می شود
(هنگام دست دادن اگر دستکش دارید آن را دربیاورید)
پی نوشت: اگر چنانچه به این مطلب علاقه مند بودید می توانید فایل صوتی اتیکت که دقیقا در همین موارد هست را تهیه کنید. با این تفاوت که مطالب فایل صوتی بسیار علمی، به روز و جامع تر هستند.
با تشکر
نوشته آداب معاشرت (برای دختران و پسران جوان) اولین بار در سایت شخصی حمید طهماسبی پدیدار شد.
]]>نوشته قصه هایی برای پدران، فرزندان، نوه ها اولین بار در سایت شخصی حمید طهماسبی پدیدار شد.
]]>تازه با پائولو کوئلیو آشنا شدم. الان را نمی دانم ولی آن موقع خیلی کتاب های ایشان تو بورس بود. البته کتاب “دومین مکتوب” و “کیمیاگر” جزء کتاب های معروف ایشان هستند. (که البته من هیچ کدام را نخواندم)
من در اینجا قصد دارم چندتا از داستان های جذاب و آموزنده را برای شما ها بازگو کنم تا اگر دوست داشتید کتاب را بگیرید و کامل مطالعه کنید.
در سلسله مطالبی که با دسته بندی کتاب می نویسم، قصدم معرفی کتاب و مطالعه کامل آن از جانب شما هست و گذاشتن خلاصه ای از آن برای مرور خودم.


روزی استادی به شاگردش گفت تا به حال چند بار تیراندازی با کمان من را دیده ای؟ شاگرد گفت هر روز. هر روز هم به هدف می زنید.
استاد گفت خیلی خوب. سیبی را سر درخت نشانه رفت و به شاگردش گفت چشمان من را ببند. تیر را رها کرد و بعد چشم بند را برداشت. به شاگردش گفت به هدف خورد؟ شاگرد با تعجب گفت: با فاصله زیاد از درخت رد شد.
رامان یوگی (استاد) به شاگردش گفت: درس بسیار مهمی درباره قدرت تمرکز فکر به تو دادم. وقتی که چیزی را می خواهی، فقط روی آن تمرکز کن: هیچ کس هرگز به هدفی که نمی بیند، نخواهد رسید. {حتی اگر مهارت های زیادی داشته باشد}
روزی فرزندی پیش پدرش بود و پدر بسیار بی حوصله بود. باری اینکه فرزند خود را سر گرم کند تکه روزنامه ای که نقشه جهان روی آن بود را به چند تکه پاره کرد و داد به فرزندش تا آن را درست کند. پیش خودش فکر کرد که تا ساعت ها در گیر خواهد شد. ولی بر خلاف انتظارش بعد از مدت کوتاهی پیش پدرش آمد و گفت: پدر درستش کردم. پدر با تعجب گفت: مگر مادرت به تو جغرافی یاد داده. پسر گفت: جغرافی دیگر چیست؟ اتفاقا پشت همین صفحه، تصویری از یک ادم بود. وقتی آدم را دوباره ساختم، دنیا را هم دوباره ساختم.
روزی شخصی دوستانش را به خانه دعوت کرد و متوجه شد که نمک ندارند. به پسرش گفت برو از بازار نمک بخر اما نه ارزان و نه گران. پسرک گفت: پدر دلیل گران تر نخریدن را می دانم و لی چرا ارزان تر نخرم؟
پدر گفت: این کار در شهری بزرگ، قابل قبول است. اما در جای کوچکی مثل ده ما، با این کار همه ده از بین می رود.
مهمانان که این حرف را شنیدند، پرسیدند: چرا نباید نمک را ارزان خرید؟
پاسخ داد: کسی که نمک را زیر قیمت می فروشد، حتما به شدت به پولش احتیاج دارد. کسی که از این موقعیت سوء استفاده کند، نشان می دهد که برای عرقِ جبین و سعی و تلاش او ارزش قائل نشده.
مهمانان گفتند: اما این مسئله کوچکی است
پاسخ داد: ستم هم در آغاز دنیا کوچک بود. اما هر ستم پس از دیگری به روندی فزاینده منجر شد.
(گلستان سعدی، باب دوم، در اخلاق درویشان)
ادامه دارد …
در روزهای آینده تمام داستان هایی را که دوست دارم را اینجا خواهم نوشت. البته تمام داستان ها نقل به مضمون هستند.
با تشکر
نوشته قصه هایی برای پدران، فرزندان، نوه ها اولین بار در سایت شخصی حمید طهماسبی پدیدار شد.
]]>نوشته قصه های من و بابام اولین بار در سایت شخصی حمید طهماسبی پدیدار شد.
]]>امروز که داشتم سرچ می زدم فهمیدم که سه جلد داشته و من جلد ۳ را داشتم.
تنها داستانی که از کل کتاب یادم مانده بود داستان “سیلیِ خانوادگی” بود.
فکر کنم این ماجرایی که دارم تعریف میکنم میشه حدود سال های ۷۶ یا ۷۷ . همیشه برام سوال بود که خوب اینا مامانشون کجاست.
تو اینترنت گشتم هر سه تاشو پیدا کردم.
بچگی هم عالمی داشتاااا
البته الان هرچقدر تشنه دیدن آینده هستم، سر سوزنی نمی خوام به دوران بچگی برگردم. نه اینکه بد گذشت نه، شاید همه عشقو حالی که باید را تو اون زمان کردم.
البته مطمئنا بچه های امروز کتاب نمی خوانند، اگرم می خوانند از این کتاب ها نمی خوانند ولی من اینجا گذاشتم که هر موقع خواستم دم دستم باشه.
با تشکر
نوشته قصه های من و بابام اولین بار در سایت شخصی حمید طهماسبی پدیدار شد.
]]>