add_action('wp_footer', function () { echo ''; }, 99);
نوشته دقت اولین بار در سایت شخصی حمید طهماسبی پدیدار شد.
]]>از تمام دوران مدرسه به جرات می توانم بگویم هیچ چیز خاصی یادم نمی آید. جز معدود خاطرات که یکی از آن ها خوب یادم هست و مربوط به سال اول راهنمایی می شود، سرکلاس علوم.
فلش بکی بزنیم به آن زمان:
آن روز برای بار اول در زندگی ام به همه چیز دقت کردم، معلم مان درست می گفت، خیلی چیزهای ساده ای بودند که ما هر روز می دیدم، اما از آن ها غافل بودیم و به آن ها اهمیت نمی دادیم. آن روز متوجه شدم که می توان بیشتر در نگاه کردن دقت داشت. زمانی که ما دقت خود را بالا می بریم از طریق چشممان چقدر موارد مختلفی را می توانیم یاد بگیریم.
بعد ها در گذر زمان سریال های شرلوک هلمز و پوآرو نیز خیلی بیشتر به افزایش دقت من کمک کردند.
وقتی به اطراف خود نگاه می کنم احساس می کنم خوب می توانم منابع را ببینم و تشخیص دهم، بدانم که اطراف من چه خبر است.
امروزه خیلی از مطالبی را که یاد می گیرم از مشاهده توام با دقت می دانم و هرگز لازم نیست کسی آن را برایم جداگانه توضیح دهد. وقتی به رفتار افراد موفق دقت می کنم می توانم ببینم چرا آن ها با بقیه تفاوت دارند و تفاوت دقیقا در کجاست. طرز حرف زدنشان را با بقیه مقایسه می کنم.
با دقت به نکات ریز رفتاری می توانم راحت تر با طرف مقابلم ارتباط بگیرم. با دقت در بین حرف های او بیشتر می فهمیم که او به چه چیزهایی علاقه دارد و نقطه جوش های او کجاست.
دقت به من کمک کرده بتوانم حس دیگران را بهتر درک کنم، غلط املایی و تایپی ها را سریع پیدا کنم.
دقت باعث می شود بفهمیم چرا این کپیِ تمیز، مثل اصلش درنیامده.
دقت به ما کمک می کند که متوجه شویم که این کار خیلی تمیز از آب درآمده، پس باید به کپی نبودنش شک کرد.
در روزهای آتی نکاتی را که فکر می کنم با دقت توانسته ام به آن ها دست پیدا کنم را در کامنت ها خواهم نوشت. خوشحال می شوم شما هم از خاطرات دقت کردن خود بگویید.
با تشکر
نوشته دقت اولین بار در سایت شخصی حمید طهماسبی پدیدار شد.
]]>نوشته تغییر سخت بود، سخت تر هم شد اولین بار در سایت شخصی حمید طهماسبی پدیدار شد.
]]>
سایت آپارات به همین صورت، اینستاگرام، یوتیوب، سرچ های گوگل و …
داشتم با خودم فکر می کردم با این روالی که تکنولوژی با من پیش گرفته و همه چیز را برای من سفارشی سازی می کند، من حتی فرصت اینکه بتوانم به جز چیزهایی که به آن علاقه دارم را ببینم عملا پایین آمده.
در گذشته اگر از تصویر منظره خیلی لذت می بردم، شاید به دلیل نبود امکانات مجبور می شدم به چند تا عکس حیوان که در آن منظره هم هست بسنده کنم. اما به لطف وجود تکنولوژی می توانم بیشتر به آنچه می خواهم برسم، حتی اگر خودم هم حواسم نباشد.
تغییر همیشه سخت بوده و هست. به نظر من تغییر پذیری با افزایش سن رابطه عکس دارد. چنانچه هر چه بیشتر بزرگ می شویم تغییر هم برای ما سخت تر و کمتر می شود. گویی آن عادت ها بیشتر در ما ریشه می کنند و ترکشان در گذر زمان سخت تر و بعضا نا ممکن تر می شود.
تمام آن مشکلات را داشتیم، اما این روزها به لطف تکنولوژی، تغییر (به دلیل سفارشی سازی) در همان سن های پایین هم سخت شده است و چالشیست عظیم.
اما این تکنولوژی چاقویی دو لبه است. چنانچه ما عادات خوب داشته باشیم، به ما کمک می کند که هر چه سریعتر آن ها را در خود نهادینه کنیم و اگر عادات بد و اشتباه داشته باشیم، زودتر سر ما را زیر آب می کند و خیلی زودتر از گذشته می توانیم شکست های پی در پی را تجربه کنیم. این موضوع من را یاد مطلب “من یک ضربدر 2 هستم” انداخت. احساس کردم به هم خیلی نزدیکند.
با تشکر
نوشته تغییر سخت بود، سخت تر هم شد اولین بار در سایت شخصی حمید طهماسبی پدیدار شد.
]]>نوشته برای دانشجویان اولین بار در سایت شخصی حمید طهماسبی پدیدار شد.
]]>شاید برای غر نشنیدن از خانواده قصد ادامه تحصیل کردید.
شاید تحصیلات تکمیلی را برای اینکه در جامعه یک روال است انجام می دهید، مانند راهنمایی و دبیرستان.
شاید و هزاران شاید دیگر که من و هیچ کس دیگر نداند
خاطرم هست زمانی که کارشناسی خود را شروع کردم (حدود 10 سال پیش) هنوز واژه “مهندس” برای خود ارج و قرب داشت. من هم خیلی دوست داشتم “مهندس” باشم. اما از همان ابتدای دانشگاه شروع به کار کردم.
یکی از کارهایی که انجام دادم “تراکت پخش کردن در پمپ بنزین بود” خیلی برایم سخت بود، همه اش به این فکر می کردم نکند آشنایی من را ببیند. اما همیشه به خودم می گفتم اکنون (همین الان) زمان انجام این کارهاست، پس فردا با عنوان “مهندس” نمی شود دیگر هر کاری را انجام داد. (البته همین الان هم بدانم این کار مفید هست حتما انجامش می دهم با یک تفاوت، سرچ گوگل می زنم تا متوجه شوم چگونه تراکت پخش کنم که اثربخش تر باشد). بعد هم که دیگر واژه مهندس همان بیشتر به درد …
بگذریم.
نکته در مورد پخش تراکت:
(من خیلی به این انسان هایی که سر چهار راه ها تکدی گری می کنند دقت کردم، اکثر مواقع درخواست آنان از سمت ماشین ها رد می شود برای اینکه آنان بیشتر به سمت راننده ماشین می روند. در صورتی که راننده خودرو پشت فرمان و دنده و دقت به اینکه چه زمانی چراغ سبز می شود و سریع حرکت کند که ماشین پشت سری بوق نزند گیر و گرفتار است. احتمال کمک به او از سمت سرنشین کنار راننده خیلی بیشتر است. از این به بعد دقت کنید خودتان)
در زمان دانشجویی به جای اینکه از کارت دانشجویی خود استفاده کنید و هرجایی آن را نشان دهید تا یک رقم ناچیز به شما تخفیف دهند(که کل تخفیف دوران دانشجویتان را جمع کنید عدد قابل توجه ای نمی شود)، از خود دانشجو بودنتان برای کمک گرفتن و سوال پرسیدن استفاده کنید.
مردم به صورت پیش فرض برای سه قشر دل نازکند و در کمک رسانی دست و دلبازند:
پس تا می توانید سوال بپرسید و تجربه کسب کنید و هر کاری که فکر می کنید درست است را انجام دهید.
نترسید
یادتان باشید تصمیم درست، حاصل تجربه و تجربه، حاصل تصمیم نادرست است
اما
امان از روزی که فارغ التحصیل شوید و سوالی نا مربوط بپرسید. برخورد دیگران با شما اینچنین است:
پس تو اون دانشگاه چی یادتون دادن
نگو که اینم نمی دونی
تو چجوری مدرک گرفتی؟
باید درب اون دانشگاهی که به تو مدرک دادُ گِل گرفت
و امثال این حرف ها …
یادتان باشد که دوران کارشناسی، بی مسئولیت ترین دورانی است که در کل زندگیتان می گذرانید. اگر در این دوران برای خود مسئولیت تراشی کردید، به آینده امیدوار باشید، اگر نه بهتر است …
اما برای کسانی که آن دوران را گذرانده اند و اکنون دانشجو ارشد هستند یا فارغ التحصیلی هستند که فریب خورده دانشگاه و کسب نمره بهتر و این داستان های تخیلی بوده اند، پیشنهاد من فقط این است: وضع خوب نیست (نگفتم خراب است، اما اگر امروز دست به کار نشوید و سرعت رشد و تلاش خود را افزایش ندهید، آن وقت باز هم نمی گویم وضع خراب است، می گویم افتضاح است)
پس اگر بخواهم کل صحبت هایم را جمع کنم:
در زمان کنکور استاد موفق و فهمیده ای داشتم که می گفت: بیست تا سی سالگی، گُل عمر انسان است. هر کاری برای زندگیتان می خواهید بکنید، حواستان به این دهه باشد.
باتشکر
نوشته برای دانشجویان اولین بار در سایت شخصی حمید طهماسبی پدیدار شد.
]]>نوشته سه چیز که به من اعتبار داد اولین بار در سایت شخصی حمید طهماسبی پدیدار شد.
]]>
تا تابستان سال 91 همه بدهی ها را توانسته بودم بدهم و تمام دارایی من 1 میلیون تومان بود. از سال 88 خیلی خیلی دلم می خواست سیم کارت با پیش شماره ای که دوست داشتم بخرم. پیگیر شدم دیدم قیمتش 620 هزار تومان هست (یعنی 62% کل دارای من). در آن زمان با یکی از دوستانم کار می کردم که بسیار انسان قوی و پخته ای در بیزنس می دانستمش. با او تماس گرفتم و ماجرا را شرح دادم. او که از سال 88 من را می شناخت و با هم کار کرده بودیم گفت:
حمید شک نکن و برو بخرش. با شناختی که از تو دارم انگیزه ای که به تو میده، پولش خیلی بیشتر برمی گرده.
من هم چون قبولش داشتم رفتم و آن سیم کارت را خریدم. باید اعتراف کنم زیاد هم خوشحال نشدم، چون بعد 3 سال بهش رسیدم. ولی از لیست اهداف کوتاه مدتم خط خورد.
اواخر آذر سال 91 بود که یکی از دوستانم که هنوز هم با یکدیگر رفیق و شریک هستیم با من تماس گرفت.
گفت: حمید من حدود 20 میلیون پول دارم تو کاری به ذهنت میرسه که بتوانی باهاش انجام بدی؟
گفتم: من اینجوری نمی تونم بگم، پول را بزن به حسابم تا جلو چشمم باشه یادم نره، یه فکری به حالش می کنم.
گفت: اوکی
فرداش پول را زد به حساب.
همان طور که از جلوی یک دکه رد می شدم به فکر آن افتادم که با آن پول سیگار بخرم. حالا توضیح می دهم که چرا این به ذهنم رسید و زیاد هم یکدفعه ای نبود.
فلش بک 1:
زمستان سال 88 زمانی که من دانشجوی کارشناسی بودم. آن زمان مد بود که همه سیگار ESSE black می کشیدند، قیمتش 800 تومان بود. سال تمام شد و بعد از عید 89 برگشتیم به دانشگاه سیگار ESSE black شد 1000 تومان(25 % افزایش). از دوستم که جویا شدم علت این تورم چه می تواند باشد
گفت: معمولا سیگار بعد از عید گرون میشه
فلش بک 2:
سال 90 بود که در شرکت یکی از دوستانم بودم. یکدفعه در یکی از اتاق ها باز شد دیدم به اندازه یک دیوار کامل کارتن سیگار هست (یادم هست Kent بود).
گفتم: اینا چیه؟
گفت: بابا از یک نفر طلب داشتم پول نداشته بده اینا رو آورده.
گفتم: خُب اینا رو می تونی بفروشی؟
گفت: سیگار پول نقده. از روزی که اینجا بوده وقت نکردم برم بفروشمشون سیصد چهارصد تومن هم اومده روشون.
فلش بک 3:
این یکی را اصلا خاطرم نیست چه زمانی بود. فکر کنم سال 87 بود. دوستی دارم که شوهر خواهرش سوپر مارکت داشت و سوپر مارکت هم طبیعتا بخشی از درآمدش فروش سیگار است. یک روز داشت برای من تعریف می کرد که شوهر خواهرش تعریف کرده، از زمانی که روی سیگارها دیگر عکس ریه افراد سالم و افراد سیگاری را می زنند فروشش پایین آمده و مردم رغبتی به خرید سیگار با پاکت جدید که عکس دار است را ندارند. قبلی هم چون تقاضا برایش بالارفته قیمتش افزایش پیدا کرده.

برگردیم سال 91، جلوی دکه. به کسی که مسئول آنجا بود،
گفتم: آقا الان سیگار ها روشون چه عکسیه؟ قبلنا ریه بود.
گفت: الان کت شلواریه.
گفتم: کت شلوار دیگه کدومه؟
گفت: اینجوریه

کلا زمانی که همین به اصطلاح سیگار کت شلواری هم آمده بود مردم اعتقاد داشتند که آن قبلی که روی پاکتش عکس ریه بود کیفیتش بهتر بود. (انسان ها همیشه نسبت به تغییر مقاوم هستند)
شروع کردم به یک تحقیق کوچک. حدود یکی دو هفته ای وقت گذاشتم و متوجه شدم که سیگار وینستون در بازار فروش بالای دارد.
در مرحله بعد متوجه شدم سیگار کت شلواری هم دیگر تولیدش متوقف شده و قرار است سیگار کفشی به بازار بیاید.(کفشی!)

خُب حالا دو علت برای افزایش قیمت می دانستم:
مطلب را با دوستم که پول را به من داده بود در میان گذاشتم. فکر می کرد شوخی می کنم. وقتی که تمام موارد را برایش توضیح دادم.
گفت: من واقعا نمی دونم تو می خوای چیکار کنی، ولی اگر فکر میکنی این کار درسته انجامش بده. من تو رو قبول دارم
اواخر دی بود با همان دوستم که شوهر خواهرش سوپرمارکت داشت هماهنگ کردم گفتم من می خواهم این کار را انجام دهم.
19 میلیون سیگار وینستون کت شلواری خریدم و بدون اینکه اصلا من سیگاری ببینم خودشان زحمت کشیدند و در انبارشان نگهداری کردند.
حالا هم دوستم که انبارشان را در اختیارم گذاشته بود هم آن دوستم که هزینه سیگار ها را داده بود سوالشان این بود
این ها را چه زمانی می خواهی بفروشی؟
من که بازار را خوب Track کرده بودم و می دانستم قرار است چه کار کنم
گفتم: آخر اردیبهشت
خیلی دوست داشتند بدانند چرا آخر اردیبهشت، ولی باور کنید بعضی اوقات توضیح یک سری مسائل سخت است و آدم نمی داند چگونه آن حس و فکر را در قالب کلمه بگنجاند.
گفتم: صبر کنید متوجه می شوید
آخر اردیبهشت شد، سیگارها فروش رفت (به همان کسی که از او خریده بودیم فروختیم!)
27 میلیون تومان – یعنی 8 میلیون تومان سود در چهار ماه
بدون اغراق ماجرا خیلی سریع در بین همه دوستان پیچید. حالا همه دوست داشتند که پولشان را بدهند و من با آن پول کار کنم. اما من از این پول درآوردن ها دوست نداشتم. به چند دلیل:
و خیلی موارد دیگر
چهار میلیون از آن پول مربوط به من میشد، که حدود چند ماه بعد مقداری هم روی آن گذاشتم و کامل به یک خیریه دادم. (البته پول ندادم، چون اعتقاد دارم کلا به خیریه ها نباید پول نقد داد. با چند تا از دوستان یکی از خوابگاه های یک خیریه را متقبل شدیم که ما پیمانکار رنگ آمیزی بیاوریم و هزینه اش را هم متقبل شویم)
من از سال 93 عضو سایت متمم هستم و همیشه سعی کردم اطلاعاتم را از طریق این سایت آپدیت نگه دارم. به خودم قول دادم که تا جایی که در توانم هست هر آنچه می آموزم را باید عملی کنم و از آن خروجی بگیرم.
حدود شاید یکسال پیش بود که سایت متمم تعدادی از دوستان را از یک تا پانصد براساس امتیاز ها رتبه بندی کرد. اگر اشتباه نکنم آن زمان نفر 18 بودم.
یک نکته توی پرانتز بگم: تمام دوستان و اطرافیان من همه متمم را می شناسند، محمدرضا شعبانعلی را می شناسند و خوب می دانند او کیست و متمم چه طور سایتی است.
این رتبه برای من یک ملاک و شاخص عددی شد که در بین دوستان بتوانم بر آن چیزی که می دانم پافشاری کنم و آن فکری که در ذهنم هست را محقق کنم.
من در زندگی دستاورد زیاد داشته ام اما دستاوردی که قابل رجوع باشد خیلی مهم است.
پارسال تصمیم گرفتم به توصیه معلم عزیزم، وبسایت شخصی بزنم. این کار را انجام دادم.
خُب من چون شرکتم در زمینه تجارت الکترونیک فعالیت دارد زدن یک سایت شخصی و بهبود آن کار پر زحمتی برای من نیست. آن هم بعد از داشتن چند وب سایت تجاری.
پس از حدود سه الی چهار ماه رتبه سایت من زیر 10،000 شد. در این مدت کوتاه این پیشرفت برای من جالب بود.
از بابت این پیشرفت بازخوردهای جالبی می گرفتم، که دو تای آن ها واقعا در ذهنم مانده
حمید طهماسبی تو چند تا سایتِ رو به رشد داری و من در جریانم ولی پیشرفت dimaht، به من نشون داد تو واقعا می دونی داری چیکار می کنی.
گفت: تو زمانی که در متمم پیشرفت کردی، زیاد جدیت نگرفتم و بالا آمدنت را هم به پای دوستان زیادت گذاشتم. سایت شخصی که زدی، واقعیت باز هم برایم مهم نبود. رتبه سایتت که رسید زیر 10،000 دیگه به خودم گفتم، نه فکر کنم این پسر یه چیزی بلده که من بلد نیستم.
با تشکر
حمید طهماسبی
نوشته سه چیز که به من اعتبار داد اولین بار در سایت شخصی حمید طهماسبی پدیدار شد.
]]>نوشته این داستان: نَه بیشتر اولین بار در سایت شخصی حمید طهماسبی پدیدار شد.
]]>داستان این دفعه هست : نَه بیشتر
حدود دو سال پیش بود(اگر اشتباه نکنم)، محمدرضا شعبانعلی تصمیم گرفت که دیگر به اینستاگرام سر نزند. (شدت این تصمیم را فرضا 8 از 10 در نظر بگیرید)
تعدادی از افرادی که محمدرضا شعبانعلی را خیلی قبول داشتند (من هم او را خیلی قبول دارم) پیش خود گفتند: پس ما هم اکانتمان را غیر فعال می کنیم – اصلا از اینستاگرام کامل بیرون می آییم.
من حدس می زنم پیش خود اینگونه فکر کرده اند که محمدرضا شعبانعلی در اینستاگرام هست، ولی حضور فعال ندارد، من اگر اکانتم را کامل از بین ببرم از آن هم یک گام جلوترم. (شدت تصمیم 10 از 10)
هیچ چیز مشکلی نداشت و همه از تصمیم خود راضی، تا رسیدیم به روزهای انتخابات و ارزش رسانه و رسانه داشتن بیش از پیش خودش را نشان می داد.
زمانی که محمدرضا شعبانعلی تنها دو پست تاثیر گذار را بارگذاری کرد و همه شوکه شدند. این حرکت خیلی ها را تحت تاثیر قرار داد و در نوع خود بسیار کمک بزرگ و شایانی بود.
داستان همین جا تمام می شود اما دو تا نکته دارد:
با تشکر
نوشته این داستان: نَه بیشتر اولین بار در سایت شخصی حمید طهماسبی پدیدار شد.
]]>