سه چیز که به من اعتبار داد

سال ۹۱ بود که دیگر میشد گفت حدود ۵ سالی بود از شروع کار کردنم می گذشت. در طول این ۵ سال فراز و نشیب های زیادی داشتم. الخصوص ضررهای مالی که توان را از من گرفته بود. در این ۵ سال فقط کار کرده بودم و به جرات می توانم بگویم به خودم هیچ هدیه ای نداده بودم به جز خرید یک گوشی nokia expressmusic در سال ۸۸ به قیمت ۳۲۰ هزار تومان (اگر اشتباه نکنم – دلار آن زمان ۱۰۲۰ تومان بود)

اعتبار

تا تابستان سال ۹۱ همه بدهی ها را توانسته بودم بدهم و تمام دارایی من ۱ میلیون تومان بود. از سال ۸۸ خیلی خیلی دلم می خواست سیم کارت با پیش شماره ای که دوست داشتم بخرم. پیگیر شدم دیدم قیمتش ۶۲۰ هزار تومان هست (یعنی ۶۲% کل دارای من). در آن زمان با یکی از دوستانم کار می کردم که بسیار انسان قوی و پخته ای در بیزنس می دانستمش. با او تماس گرفتم و ماجرا را شرح دادم. او که از سال ۸۸ من را می شناخت و با هم کار کرده بودیم گفت:

حمید شک نکن و برو بخرش. با شناختی که از تو دارم انگیزه ای که به تو میده، پولش خیلی بیشتر برمی گرده.

من هم چون قبولش داشتم رفتم و آن سیم کارت را خریدم. باید اعتراف کنم زیاد هم خوشحال نشدم، چون بعد ۳ سال بهش رسیدم. ولی از لیست اهداف کوتاه مدتم خط خورد.

اعتبار اول:

اواخر آذر سال ۹۱ بود که یکی از دوستانم که هنوز هم با یکدیگر رفیق و شریک هستیم با من تماس گرفت.

گفت: حمید من حدود ۲۰ میلیون پول دارم تو کاری به ذهنت میرسه که بتوانی باهاش انجام بدی؟

گفتم: من اینجوری نمی تونم بگم، پول را بزن به حسابم تا جلو چشمم باشه یادم نره، یه فکری به حالش می کنم.

گفت: اوکی

فرداش پول را زد به حساب.

همان طور که از جلوی یک دکه رد می شدم به فکر آن افتادم که با آن پول سیگار بخرم. حالا توضیح می دهم که چرا این به ذهنم رسید و زیاد هم یکدفعه ای نبود.

مثالی از یادگیری کریستالی:

فلش بک ۱:

زمستان سال ۸۸ زمانی که من دانشجوی کارشناسی بودم. آن زمان مد بود که همه سیگار ESSE black می کشیدند، قیمتش ۸۰۰ تومان بود. سال تمام شد و بعد از عید ۸۹ برگشتیم به دانشگاه سیگار ESSE black شد ۱۰۰۰ تومان(۲۵ % افزایش). از دوستم که جویا شدم علت این تورم چه می تواند باشد

گفت: معمولا سیگار بعد از عید گرون میشه

فلش بک ۲:

سال ۹۰ بود که در شرکت یکی از دوستانم بودم. یکدفعه در یکی از اتاق ها باز شد دیدم به اندازه یک دیوار کامل کارتن سیگار هست (یادم هست Kent بود).

گفتم: اینا چیه؟

گفت: بابا از یک نفر طلب داشتم پول نداشته بده اینا رو آورده.

گفتم: خُب اینا رو می تونی بفروشی؟

گفت: سیگار پول نقده. از روزی که اینجا بوده وقت نکردم برم بفروشمشون سیصد چهارصد تومن هم اومده روشون.

فلش بک ۳:

این یکی را اصلا خاطرم نیست چه زمانی بود. فکر کنم سال ۸۷ بود. دوستی دارم که شوهر خواهرش سوپر مارکت داشت و سوپر مارکت هم طبیعتا بخشی از درآمدش فروش سیگار است. یک روز داشت برای من تعریف می کرد که شوهر خواهرش تعریف کرده، از زمانی که روی سیگارها دیگر عکس ریه افراد سالم و افراد سیگاری را می زنند فروشش پایین آمده و مردم رغبتی به خرید سیگار با پاکت جدید که عکس دار است را ندارند. قبلی هم چون تقاضا برایش بالارفته قیمتش افزایش پیدا کرده.

اعتبار

برگردیم سال ۹۱، جلوی دکه. به کسی که مسئول آنجا بود،

گفتم: آقا الان سیگار ها روشون چه عکسیه؟ قبلنا ریه بود.

گفت: الان کت شلواریه.

گفتم: کت شلوار دیگه کدومه؟

گفت: اینجوریه

اعتبار

کلا زمانی که همین به اصطلاح سیگار کت شلواری هم آمده بود مردم اعتقاد داشتند که آن قبلی که روی پاکتش عکس ریه بود کیفیتش بهتر بود. (انسان ها همیشه نسبت به تغییر مقاوم هستند)

شروع کردم به یک تحقیق کوچک. حدود یکی دو هفته ای وقت گذاشتم و متوجه شدم که سیگار وینستون در بازار فروش بالای دارد.

در مرحله بعد متوجه شدم سیگار کت شلواری هم دیگر تولیدش متوقف شده و قرار است سیگار کفشی به بازار بیاید.(کفشی!)

اعتبار

خُب حالا دو علت برای افزایش قیمت می دانستم:

  1. ورود به سال جدید
  2. تغییر عکس روی سیگار

مطلب را با دوستم که پول را به من داده بود در میان گذاشتم. فکر می کرد شوخی می کنم. وقتی که تمام موارد را برایش توضیح دادم.

گفت: من واقعا نمی دونم تو می خوای چیکار کنی، ولی اگر فکر میکنی این کار درسته انجامش بده. من تو رو قبول دارم

اواخر دی بود با همان دوستم که شوهر خواهرش سوپرمارکت داشت هماهنگ کردم گفتم من می خواهم این کار را انجام دهم.

۱۹ میلیون سیگار وینستون کت شلواری خریدم و بدون اینکه اصلا من سیگاری ببینم خودشان زحمت کشیدند و در انبارشان نگهداری کردند.

حالا هم دوستم که انبارشان را در اختیارم گذاشته بود هم آن دوستم که هزینه سیگار ها را داده بود سوالشان این بود

این ها را چه زمانی می خواهی بفروشی؟

من که بازار را خوب Track کرده بودم و می دانستم قرار است چه کار کنم

گفتم: آخر اردیبهشت

خیلی دوست داشتند بدانند چرا آخر اردیبهشت، ولی باور کنید بعضی اوقات توضیح یک سری مسائل سخت است و آدم نمی داند چگونه آن حس و فکر را در قالب کلمه بگنجاند.

گفتم: صبر کنید متوجه می شوید

آخر اردیبهشت شد، سیگارها فروش رفت (به همان کسی که از او خریده بودیم فروختیم!)

۲۷ میلیون تومان – یعنی ۸ میلیون تومان سود در چهار ماه

بدون اغراق ماجرا خیلی سریع در بین همه دوستان پیچید. حالا همه دوست داشتند که پولشان را بدهند و من با آن پول کار کنم. اما من از این پول درآوردن ها دوست نداشتم. به چند دلیل:

  1. آن خرید و فروش در شان من نبود
  2. هیچ کاری من انجام ندادم (اصلا پول درآوردنِ بدون علم و دانشی بود. من توانایی خودم را بالاتر می دانستم)
  3. هیچ چیزی نساختم (با زبان امروزم اگر بگویم، هیچ ارزش آفرینی نکردم)
  4. از اسم دلالی هم حتی خوشم نمی آمد

و خیلی موارد دیگر

چهار میلیون از آن پول مربوط به من میشد، که حدود چند ماه بعد مقداری هم روی آن گذاشتم و کامل به یک خیریه دادم. (البته پول ندادم، چون اعتقاد دارم کلا به خیریه ها نباید پول نقد داد. با چند تا از دوستان یکی از خوابگاه های یک خیریه را متقبل شدیم که ما پیمانکار رنگ آمیزی بیاوریم و هزینه اش را هم متقبل شویم)

اعتبار دوم:

من از سال ۹۳ عضو سایت متمم هستم و همیشه سعی کردم اطلاعاتم را از طریق این سایت آپدیت نگه دارم. به خودم قول دادم که تا جایی که در توانم هست هر آنچه می آموزم را باید عملی کنم و از آن خروجی بگیرم.

حدود شاید یکسال پیش بود که سایت متمم تعدادی از دوستان را از یک تا پانصد براساس امتیاز ها رتبه بندی کرد. اگر اشتباه نکنم آن زمان نفر ۱۸ بودم.

یک نکته توی پرانتز بگم: تمام دوستان و اطرافیان من همه متمم را می شناسند، محمدرضا شعبانعلی را می شناسند و خوب می دانند او کیست و متمم چه طور سایتی است.

این رتبه برای من یک ملاک و شاخص عددی شد که در بین دوستان بتوانم بر آن چیزی که می دانم پافشاری کنم و آن فکری که در ذهنم هست را محقق کنم.

من در زندگی دستاورد زیاد داشته ام اما دستاوردی که قابل رجوع باشد خیلی مهم است.

اعتبار سوم:

پارسال تصمیم گرفتم به توصیه معلم عزیزم، وبسایت شخصی بزنم. این کار را انجام دادم.

خُب من چون شرکتم در زمینه تجارت الکترونیک فعالیت دارد زدن یک سایت شخصی و بهبود آن کار پر زحمتی برای من نیست. آن هم بعد از داشتن چند وب سایت تجاری.

پس از حدود سه الی چهار ماه رتبه سایت من زیر ۱۰،۰۰۰ شد. در این مدت کوتاه این پیشرفت برای من جالب بود.

از بابت این پیشرفت بازخوردهای جالبی می گرفتم، که دو تای آن ها واقعا در ذهنم مانده

  • یکی از بازخوردها مربوط به دوست برنامه نویسم میشد. به من گفت:

حمید طهماسبی تو چند تا سایتِ رو به رشد داری و من در جریانم ولی پیشرفت dimaht، به من نشون داد تو واقعا می دونی داری چیکار می کنی.

  • بازخورد بعدی از یکی از دوستان متممی بود:

گفت: تو زمانی که در متمم پیشرفت کردی، زیاد جدیت نگرفتم و بالا آمدنت را هم به پای دوستان زیادت گذاشتم. سایت شخصی که زدی، واقعیت باز هم برایم مهم نبود. رتبه سایتت که رسید زیر ۱۰،۰۰۰ دیگه به خودم گفتم، نه فکر کنم این پسر یه چیزی بلده که من بلد نیستم.

با تشکر

حمید طهماسبی

سه چیز که به من اعتبار داد
۴.۷ امتیاز از ۲۳ رای
Share

13 دیدگاه برای “سه چیز که به من اعتبار داد

  1. سلام و خداقوت
    من همیشه کم صحبت بودم و خیلی نوشتنمم خوب نیست. بی مقدمه فقط یه چیز میتونم بگم:
    ” از حمید طهماسبی چیزی جز پیشرفت انتظار نداشته باش. غیر ازین باشه یعنی حمید رو نمیشناسی”
    نمیتونم بگم واست ارزوی موفقیت میکنم چون نیازی نیس(هستی و روز به روز بیشتر هم میشه) میتونم بگم دوست دارم موفقیتت رو بیشتر ببینیم کنار هانیه جون که خواهر بی نظیریه.

    1. سلام
      ممنون
      با حمایت های امثال شما، آدم دیگه مجبوره پیشرفت کنه. پیشرفت نکنه تعجب داره
      در کل نظر لطفتان هست
      خوشحالم که اینجا کامنتتون را دیدم. امیدوارم شما هم در هر کاری که هستید موفق باید.👍

  2. حمید عزیز
    یه چیزی بود که خیلی وقت بود می خواستم بگم و حالا ترجیح دادم الان آن را اینجا بگویم.
    من هیچ وقت نگاه مثبتی به بیزنس‌من ها نداشتم. از وقتی هم که با متمم آشنا شدم برام یک مقدار سخت بود، با اینکه محمدرضا رو دیده بودم و خونده بودم و می شناختم و میدونستم من عاشق یادگرفتنم، اما با این حال باز هم از واردشدن به فضاش و خوندن درس های ام بی ای مثل تفکر سیستمی و ارزش آفرینی طفره می رفتم. میگفتم من فیزیک می خونم و اصلا این حوزه ها به من ربطی نداره و این ها همشون دنبال پول هستند. واقعا با عرض معذرتِ پیشاپیش، اعتراف می کنم تصورم همین بود.
    تو از جمله موفق ترین آدمهایی هستی که من دیدم. از همون روزی که توی همین وبسایت خوندم عاشق کارت هستی خیلی برام جالب بود. دقیقا این به روز نگه داشتن خودت که بهش اشاره کردی، همیشه در جست و جوی یادگرفتن و تلاش و تاثیر گذاری ات روی محیط اطرافت.
    شاید به خاطر رشته تحصیلیم بود که فکر می کردم آدم ها تنها باید دنبال دانش باشند و کار رو جدا از دانش می دونستم. کار از نظرم پول بود فقط.
    الان خوشحالم از اینکه مدل ذهنی ام درحال تغییره، از اینکه درس های ام بی ای متمم و می خونم و توی آرزوهام به دنبال استفاده کردن ازشون می گردم و بیشتر از همه خوشحالم که آدمهایی مثل تو رو می بینم و می خونم و ازشون تو این موارد یاد می گیرم.

    1. پریسا سلام
      ممنون که این بحث را اینجا مطرح کردی
      راستی سایت جدید مبارک
      پریسا من چندتا از کامنت های متمم و چند تا از پست های وبسایتت را خواندم.
      ازت یک سوال دارم. به نظرت تو آدم خوبی هستی؟
      به نظر من آره
      خُب میدونستی سرمایه هر کشور محدود هست؟ (بخصوص ما که زیاد با دنیای خارجی مراوده مالی نداریم)
      می دانستی بعضی ها حاضرند برا یبه دست آوردن پول دست به هرکار کثیف و تمیزی بزنند.
      اگر تو که انسان خوبی هستی سعی نکنی بخشی از این پول را مال خود کنی و در راه ( راه کسب ثروت الخصوص پول) به کسانی که تو فکر می کنی لیاقتش را دارند کمک نکنی، دیر یا زود همان هایی که حاضر نیستی حتی تو بهشت کنارشون بشینی، روی زمین باید براشون و توی شرکتشون کار کنی.
      پس تو که خوبی، سعی کن سهمت را برداری. بگذار فرقی باشد بین کسانی که لیاقت و استحقاقش را دارند(مانند تو) و کسانی که بی لیاقتند و از طرز فکرهایی مانند تو(که زیاد به پول اهمیت نمیدهید) سوء استفاده نکنند.
      نگذارید
      اجازه ندهید
      زر عزیز آفریده است خدای/ هر که خوارش بکرد، خوار شد (سعدی)

  3. سلام.جناب طهماسبی از خواندن مطالبی که قلمی میکنی لذت میبرم.مخصوصا این آخری(سه اعتبار) حسی پراز آرامش و امید به من داد.امید که همیشه شاهد بارش این انرژی مثبت باشیم.
    مطلبی که درباره جناب شعبانعلی نوشتی، منو یاد همشهری تون دکتر نکوروح مترجم بزرگ کشورمون انداخت. بیست سال پیش افتخار شاگردیشون رو داشتم.همیشه به ما عزت و احترام میکرد و میگفت شاگرد بالاتر از استاده.چون هم خودشه و هم استادش .
    این جمله تو هم که این دنیا یک شعبانعلی میخاد و نه دوتا… بسیار زیبا و به یادماندنی بود متاسفانه سیستم اموزشی و تربیتی کشورمون یک هدف بیشتر نداره و اون کپی سازی از شخصیت های بزرگ گذشته ست که نتیجه ش درجازدن در زمان گذشته خواهدبود.
    موفق باشی.

  4. سلام
    حمید عزیز
    مطلبت خیلی عالی بود. به قول محمدرضا زمانی عزیز، نوشتن از خودت به خواننده های وبلاگت حس خوبی میده.

    کمتر کسی از اطرافیانم هست که متمم رو بشناسه. اوایل سعی کردم متمم و روزنوشته ها رو به دوستانم معرفی کنم ولی وقتی مقاومتشون رو دیدم، دیگه تلاشی نکردم.
    از همون موقع هم تصمیم گرفتم که برای دیگران و اطرافیانم از متمم و محمدرضا نگم. دلایل زیادی برای این کارم دارم ولی از اصلی ترین دلایلم، فلسفه ایجاد متمم ( محل توسعه مهارت های من ) و تعریف مهارته.
    به نظر من چیزی که مهارت و دانش ما رو از هم جدا می کنه، نمود بیرونی مهارت هامونه. چیزی که در متمم در تعریف مهارت، با تصویری از یک فیل رقاص، این مفهوم رو به نمایش گذاشتند.
    وقتی می تونم بگم که متمم و روزنوشته ها برای من مفید بودند که دیگران، نمود عملی اون رو در رفتار و دستاوردهای من ببینند.
    به قول تو اگر متمم و همه مطالعات دیگه ای که داریم به نتیجه های عملی نرسه، نه تنها برای ما مفید نبوده
    بلکه چیزی جز یک سرگرمی نبوده اند. چیزی جز ابزاری برای فهیم تر جلوه دادن ما نبوده اند.

    نکته آخر: نمی دونم تو هم با من موافق باشی یا نه. ولی کافی توی متمم چندتا از کامنت های یک نفر رو بخونی تا درباره اون آدم و توانایی هاش و حتی پیش بینی از موفقیتش یه برداشت کلی به دست بیاری.
    همون کامنت ها من رو به اینجا کشوند و خوشحالم از این موضوع.
    مرسی ازت

    1. سلام بر امین جباری
      امین با نکته آخرت میشه گفت موافقم
      در مورد اینکه میگی خسته شدی به دیگران در این مورد صحبت کنی، می خواستم نکته ای بگم.
      در یک برهه ا یاز زندگی خیلی می خواستم به دوستانی که کمی از آن ها جلوتر بودم کمک کنم، اتفاقی که افتاد من را هم از حرکت باز داشتند. تجربه ای که در این زمینه هایی کسب کردم:
      ۱- هرگز به کسی که یک پلیه یا دو پله از تو پایین تر است کمک نکن، چون تو در موقغیت کمک کردن نیستی. بگذار زمانی که به پله دخ رسیدی حالا دست کسانی که در پله یک یا دو هستند را بگیر. چون دیگر نمی توانند باعث توقف تو از پیشرفت شوند، شاید سرعتت را کن کنند، شاید.
      ۲- اگر می خواهی به همه اطرافیانت کمک کنی (نه یک دو نفرشان) همه را به حال خودشان بگذار و تمام انرژی و وقتت را صرف پیشرفت خودت کن. آن ها این پیشرفت را خواهند دید و خودشان درپی علتش می گردند. حالا می آیند درست و ساکت جلویت می نشینند و
      می گویند: آقای جباری شما لطف کن بگو ما چیکار کنیم، ما بریم انجامش بدیم. (به همین سادگی)

      1. الان که فکر می کنم، خودم هم در زمان کمک خواستن، دنبال چنین آدمهایی رفتم و کمک افرادی که شاید یکی دو پله از من بالاتر بودند رو رد کردم.
        ممنون از اینکه این تجربه رو به اشتراک گذاشتی.

    1. سلام محمدرضا
      ممنونم
      چون دیدم شما دوست داشتی، اصلا یک دسته بندی جدا باز کردم که هر وقت از تجربه هام (که البته زیاد هم نیست) نوشتم با دسته بندی “کاشته های من” منتشر بشه.
      این ایده از کامنت تو دوست خوبم به ذهنم رسید. پس هر وقت دیدیش یادت باشه تو این اثر را در سایت من گذاشتی😉

  5. چند نکته که دوست داشتم اینجا حتما بگویم:

    – این مطلبی که در بالا ارائه شد را بیشتر برای کسانی نوشتم که از من می پرسند چه شد که تو امروز در این وضعیت قرار داری. چون تعدادشان این روزها بالا می رود و فک بنده دیگر جوابگو نیست و اهل دروغ و تعریف داستان های عجیب و غریب نیستم، گفتم یکبار برای همیشه اینجا بنویسم. تمام

    در این بخش روی صحبتم با دوستان هم کلاسی متممی است:(چهار نکته مهم)
    ۱- اگر ما در متمم هستیم و مطالعه داریم، هدف اصلی به کار بستن آن ها در کسب و کار و زندگی است وگرنه ارزش آن سایت هم بیشتر از همان کتاب هاب خشک آکادمیک نخواهد بود. من و تو که امروز دانش آموز آن دانشزار هستیم باید پرچم دار آن باشیم، اما با عمل مان، با توسعه مهارت هایمان، با در نظر گرفتن خروجی، با ارزش آفرینی که در نهایت همه این ها به ثروت آفرینی ختم شوند. امتیاز یک گیمیفیکیشن است برای درگیر تر کردن من و تو (که کار درستی هم هست) اما این حاشیه هست و اصل داستان همان است که گفتم و باز می گویم و صد باره می گویم: خروجی خروجی خروجی
    ۲- محمدرضا شعبانعلی انسان بزرگیست، همه می دانیم. اما مانند او شدن نه هنر است و نه مزیت. این دنیا یک محمدرضا شعبانعلی می خواهد نه دوتا. او موفق است چون یک نسخه اورجینال است نه یک کپی. او بدون داشتن کسی به این جایگاه رسیده. من و تو که با داشتن او اگر مثل او بشویم که نه تنها هنر نیست بلکه کفران نعمت است.
    ۳- دوستی که به من می گویی، فلان جا آشنا داشتم اما نخواستم پارتی بازی کنم و استخدام شوم. فلان موقعیت را داشتم اما به این فکر کردم کار اخلاقی نیست از آن استفاده کنم. بعد هم می گویی، خُب یادت هست. محمدرضا شعبانعلی گفت این کارها درست نیست. بله من یادم هست. اما نگفت آن کار ها را نکنید و دیگر هیچ کار نکنید. گفت آن کارها اخلاقی و درست نیست، سعی کنید استعدادهایتان را بشناسید. سعی کنید مهارتها یتان را گسترش دهید تا آن ها را به کاربندید نه باز همان رفتار و کارهای سابق را انجام دهیم.
    ۴- صرفا جهت اطلاع. تا اطلاع ثانوی بنده هیچ کتابی نخواهم خواند، چون تمام نیاز من در متمم رفع خواهد شد. من کمال طلب نیستم. دنبال خروجی هستم و با همین اطلاعاتی که تا همین الان دارم به نظرم برایم کافی است. اگر بتوانم همه آن را به کار بگیرم تا ۱۰ سال دیگر تامین هستم.

    1. سلام
      به شما تبریک میگم، بدون هیچ تعارفی، بابت دیدگاهی که دارید، بدون شک چنین دیدگاهی پشتوانه ای از تلاش و تجربه ی فراوان داره.
      دلم میخواد این نوشته و مخصوصا این کامنت رو چندبار دیگه بخونم، درس های مهمی درش هست.
      چندتا سوال توی ذهنم هست که اگه فرصت شد در قسمت تماس ازتون میپرسم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *