این داستان: نمی دانم چرا

شدت گرفتاری از اول سال تا به حال در حدی هست که تمام منابع فکری من را درگیر کرده (البته منظورم از گرفتاری، گرفتاری خوب و کسب وکاری هست). صفحه را برای نوشتن باز می کنم اما فکر و ذهنم برای نوشتن جمع نمی شود. اتفاقا کلی مطلب هم هست که دوست دارم راجع به آن ها بنویسم. (مثلا همین الان که در حال نوشتن این متن بودم یک کاری پیش آمد رفتم و حدود نیم ساعت بعد برگشتم.)

 

یکی از مطالبی که دوست داشتم در 9 شهریور در موردش بنویسم دو سالگی دیماتی (dimaht.com) بود، اما میزان درگیری کاری باعث شد زمانی متوجه شوم که 10 روز از آن گذشت. دوست داشتم از تجربه نوشتن در این دوسال بگویم و اینکه چه مزایایی داشته و چقدر برای آن هزینه کرده ام و در نهایت داشتن وبلاگ شخصی را توصیه می کنم یا نه و بحث راجع به هزینه فرصت آن (عیبی ندارد، در سال سوم قول می دهم گزارش کامل تری ارائه کنم)

 

مطلب دیگری که دوست داشتم در 16 شهریور راجع به آن بنویسم دوسالگی خدمت از ما بود. دوست داشتم کمی توضیح دهم که مدیریت یک کسب و کار service marketplace چه مزایا و چه مشکلاتی دارد و کمی صحبت راجع به پلتفرم های دوسویه و اینکه اسکیل کردن ما که برخورد کرد به دلار 10 15 هزارتومان برما چه گذشت (البته کلا حالمان خوب است و راضی تر از همیشه)

 

دوست داشتم در 6 مهرماه برای معلم خودم (محمدرضا شعبانعلی) متنی بلند و بالا بنویسم و دقیقا اشاره کنم به تک تک رفتارها، عادت ها، مدل ذهنی و … که در ما ایجاد کرده و این ها باعث شده که امروز روز چقدر به ما کمک کنند (مخصوصا در این شرایط حساس) و در نهایت تولدش را تبریک بگویم (می دانم که زیاد از این کار خوشش نمی آید، اما من دوست دارم)

 

در 15 مهرماه می خواستم در مورد 1600 روز (حدود چهار سال و نیم) حضور خودم در متمم بنویسم و بگویم فرق بین این 1600 روز حضور در متمم و عدم حضور در آن چه می توانست باشد. چه نکاتی یاد گرفتم و چه اتفاقاتی در این مدت برای من افتاد و بگویم که متمم خوانی و ماندن با متمم یکی از درست ترین تصیمات من در زندگی بوده است.

 

پی نوشت:دلایلی که هیچ وقت دوست نداشتم از مشکلاتم برای کسی تعریف کنم:

  • برخی تلاش می کنند نشان دهند، این مشکل تو که چیزی نیست من خودم مشکلات بزرگتری دارم (انگار مسابقه بدبختیه)
  • از دست کسی کار خاصی بر نمی آید، پس چرا ذهن آن ها را هم درگیر کنم
  • چه بسا خوشحال هم بشوند
  • برخی اوقات با گفتن جملاتی مانند: عمر دو روزه کجا رو می خوای بگیری. امکان دارد دیگر همان کنترل خودم را از دست بدهم و دهانم کنترل را به دست بگیرد

 

با تشکر

حمید طهماسبی
این داستان: نمی دانم چرا
این داستان: نمی دانم چرا
4.7 امتیاز از 15 رای
اشتراک گذاری با:

6 دیدگاه on “این داستان: نمی دانم چرا

  1. سلام
    خدا رو شکر که گرفتاری ها از جنس خوب هست.
    لطفا در بین این همه گرفتاری خوب، برای نوشتن هم وقت ویژه اختصاص بدهید. چون در کنار عیوبی که از گفتن مشکلات برای دیگران برشمردید، افرادی هم هستند که در کنار زمین های مشخصی که دلشان می خواهد واردش بشوند، به تماشا و تشویق مشغول هستند. دیدن همزمان تلخی ها و شیرینی ها کمک می کند تصویری نزدیک تر به واقعیت (نه خیلی سهل و در دسترس و نه خیلی دست نیافتنی و دور از دسترس) ببینند.

    1. سلام
      صخبتت را کاملا متوجه میشم
      می تریم از مشکلات شروع کنم به گفت
      1- حال همه رو بد کنم
      2- کسانی که هنوز استارت نزدن بترسن و هرگز شروع نکنن
      چون مشکلات ما الان مشکلات کوچیکی نیستن و این زیاد خوب نیست که دوستانی که اول راه هستن از اون ها اطلاع داشته باشن
      میگین هرگز به سرباز دوربین دو چشمی نده، چون می بینه جلوتر 4 تا تانک هست و اون فقط یک کلاش داره از هومنجا دور میزنه و بر می گرده (نقل به مضمون از پیام اختصاصی متمم)

  2. به نظر من تک تک روزهایی که یک فرد در یک سازمان یا یک مجموعه سپری می کند باید چیزی به دانسته هایش اضافه شده باشد . اگر سازمانی چیز جدیدی برای توسعه فردی نداشته باشد می تواند به شدت آسیب زننده باشد. چقدر خوب که شما حساب تک تک روزهاتون رو دارید و به این فکر میکنید بعد از متمم به کجا رسیدید

  3. سلام
    تبریک می گویم به شما و تیم محترم
    واقعا تلاش های جوانانی مثل شما قابل تقدیر است که می تواند الگوی خوبی برای خیلی از جوانان باشد که بدون هیچ تلاشی برای ارتقای مهارت هايشان، از زمین و زمان طلبکارند.
    بگذریم، خواستم از شما به خاطر این وبلاگ تشکر کنم. چون این وبلاگ نقطه عطفی در زندگی کاری ام (به قول انگلیسی زبان ها my career) به خصوص آشنایی با دوره کارآموزی دیجیتال مارکتینگ تیم خدمت از ما و شرکت در آن بود.
    تقریباً از یک سال پیش تمام پست های این وبلاگ را میخوانم، تماماً برایم آموزنده بوده است. و همواره مشتاق خواندن مطالب جدید شما هستم.

    با تشکر
    ارادتمند شما

    1. سلام علی جان
      ممنونم که به اینجا سر میزنی
      خوشحالم که مطالب برات مفید بوده
      و خیلی خیلی خوشحالم که دوره دیجیتال مارکتینگ رو دوست داری. از دور نظاره گر پیشرفتت هستم و واقعا لذت می برم. امیدوارم هرگز از این مسیر دور نشی( توسعه مهارت ها رو میگم)

  4. سلام حمید جان.
    خسته نباشی.

    انشاله اگر هر وقت گرفتاری‌ای هست، از نوع کسب و کاری‌اش باشه. 🙂
    دو سالگی «دیماتی» و همچنین دو سالگی «خدمت از ما» رو بهت تبریک میگم (اگر چه با تاخیر) و برای تو و همکاران خوبت آرزوی موفقیت های بیشتر در تمام سالهای پیش رو، رو دارم.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *