این داستان: کمک های نامشهود – تکمیل شده

شاید بهتر بود تیتر این پست می شد:حل تمرینِ هفت گام تا شکست (ماجرای اشتباهات انباشته) که البته تمرین آن را هم حل کردم. +

اما در ادامه مطلب که روزهای آینده می نویسم، متوجه می شوید چرا نام گذاری این پست شد: کمک های نامشهود

همانطور که قبلا به مدیریت مالی و اهمیت آن اشاره کردم، از سال ۸۶ که شروع به کار کردم درآمدهای ماهانه خود را در همان سالنامه هایی که برنامه ریزی می کردم به صورت سنتی می نوشتم و در پایان هر سال جمع می زدم که متوجه شوم درآمد آن سال چقدر بوده است.

تا اینکه رسید به سال ۹۳، در آن سال من به بالاترین درآمد ۸ سال فعالیت کاری خود رسیدم(خاطرم هست که درآمد آن سال دوبرابر درآمد من از ۸۶ تا پایان ۹۲ بود).

اواسط سال ۹۳ متوجه شدم وضع خیلی خیلی خوب است و این خیلی خوب بودن، کمی شک برانگیز است. با همین نگاه، به روند بازار دقت کردم و متوجه شدم یکی از مواردی که می تواند در سال های آتی ما را دچار مشکل کند فروشگاه های آنلاین هستند(و این اتفاق هم افتاد). درصدد زدن وب سایت اقدام به مشورت با یکی از دوستان کردم(در آن زمان فرق بین هاست و دامنه را نمی دانستم – این جمله اغراق نبود)

فکر کنم اواخر خرداد سال ۹۳ بود که تصمیم گرفتم فروشگاه آنلاین را راه اندازی کنم. اسم آن را گذاشتم مرکزش، چون اعتقاد داشتم که آدم باید هر چیزی را از مرکزش تهیه کند و این فروشگاه، مرکز فروش آنتی ویروس های اورجینال خواهد شد.

در همین حین به دلیل فروش بسیار بالا در بازار (سطح کشور) و میزانی طلب از چند شرکت، به میزان بسیار زیادی از نمایندگی های مختلف لایسنس به من داده شد (بالغ بر چند ده میلیون)

پیش خودم فکر کردم که تمام این ها را می توان به صورت آنلاین خیلی راحت تر فروخت. از همان دوستم (که برای مشورت پیش او رفته بودم) تقاضا که یک سایت فروشگاهی برای من بسازد. او برنامه نویس قوی در زمینه PHP بود. پس درنتیجه به اعتقاد او بهترین سایت فروشگاهی، سایتی بود که با PHP نوشته شود.

من که خیلی از این حرف ها پرت تر بودم گفتم: من نمی دونم، هر کاری صلاح میدونی بکن

از طرفی هم بازار و مدیریت فروش در کلان شهرها تمام وقت و انرژی من را می گرفت. ۴ ماه گذشت و من فقط یک دامنه داشتم که یک قالب لخت و خالی روی آن بود. دیگر آن دوستم هم جواب تلفن من را نمی داد. تا بالاخره یک روز تماس گرفتم و جواب داد و فقط خواهش کردم که دامنه را به نام من انتقال دهد و خواستم که این کار را خود او انجام دهد. چون من واقعا هیچ چیز نمی دانستم.

بعد از یکی دو ماه دوباره کار سایت آن دوستم دست گرفت.

بعد از ۴ ماه دوستم یک روز با من تماس گرفت (فکر کنم تو مهر یا آبان بود).

گفت: حمید جان، من خیلی درگیر هستم. سایتت رو می تونم آخر سال تحویلت بدم. اسفندماه

من که خیلی این زمان برایم دیر بود، با اینکه از سایت و برنامه نویسی هیچ چیز نمی دانستم ولی حس می کردم که این حرف ریشه در اهمال کاری دارد. بعد از اینکه من ابراز ناراحتی و نگرانی کردم، دوستم پیشنهاد دیگری داد.

گفت: توبیا یه کاری کن. من توی یک شرکتی برنامه نویسی می کنم. بیا این سایت رو بده به اون شرکته، اونجا خودم برات انجامش میدم اما خوبیش اینه که اگر من هم نرسیدم انجام بدم، بقیه برنامه نویس ها ردیفش می کنن.

تا اینجا حدود یک میلیونی هزینه طراحی قالب و بقیه ماجرا کرده بودم.

من به این حرف عمل کردم و در آذر ماه (اگر اشتباه نکنم) با شرکتی که او در آن کار می کرد، یک قرارداد دو ماهه برای اتمام سایت بستم. (حدود دو میلیون و نیم)

آن شرکت هم حدود پانصد هزارتومان از من بیشتر گرفت و سایت من تا آخر فروردین ۹۴ هم تمام نشد. دیگر حدود دو ماهی بود که آن دوستم جواب تلفن من را دوباره هم نمی داد و من فقط با شرکت طرف حساب بودم. سایت را از شرکت هم گرفتم و بیخیال انجام کار توسط آن ها شدم. (حقیقتی تلخ: فکر کنم کار قبلیشون پیک نیکی پر می کردن، حالا اومده بودن برنامه نویس شده بودن)

یک ماه بعد آن دوستم تماس گرفت و گفت: شرکت هستی، یه سر بیام پیشت.

گفتم: آره.

وقتی که آمد از بابت تمام مشکلاتی که برای من بوجود آورده بود عذر خواهی کرد و گفت که می خواهد شروع به کار کند و مبلغی که می خواهد هزینه کند به اندازه یک اتاق است. به من پیشنهاد داد که یکی از اتاق های  شرکت را اجاره کند. من که نسبت به این پیشنهاد بی میل بودم، به او گفتم که می تواند میزش را به شرکت بیاورد و به صورت رایگان مشغول به کار شود. (بابت مکان هزینه ای پرداخت نکند)

البته گفته بودم که در انجام کارهای فنی شرکت به سایر همکاران کمک کند.

در جهت جبران خرابکاری های گذشته، با اصرار بسیار، ادامه آن لاشه سایت را به دست گرفت و تا پایان شهریور ماه باز هم سایت تمام نشد. (میدونم الان دارید میگید چه احمقی بودی تو دیگه)

کمی کارهای بازار برای من سبکتر شده بود و طبق پیش بینی که کرده بودم فروش هر ماه از ماه پیش کمتر میشد. کمی به خودم آمدم و به یکی دیگر از دوستان که از لحاظ فنی قوی بود تماس گرفتم. طی چند تماس او من را بیشتر با طراحی سایت با وردپرس آشنا کرد. زمانی که به این دوستم که کارهای برنامه نویسی سایت را انجام می داد در مورد وردپرس گفتم، برگشت به من گفت: وردپرس کاری نداره من یه هفته ای میتونم برات ردیفش کنم.

شما فکر می کنید من اینقدر احمق بودم که باز هم به او اعتماد کنم؟

خیلی دوست داشتم که به شما بگویم که معلومه که نه

ولی با کمال تاسف باید بگویم، بله

یک هفته هم برای سایت وردپرس به او مهلت دادم و درنهایت نتوانست و من برای نیروی وردپرس کار آگهی زدم. آن سال با رفیق و همکار خوبم مجید پران آشنا شدم. (خصوصیت جالبی که مجید داشت و دارد، این بود که برخلاف قبلی ها بسیار خوش سلیقه، خوش قول و در دسترس بود. بعد از آن هرکس که می خواهد سایت طراحی کند می داند که من قطعا مجید را پیشنهاد می دهم)

بگذریم

تا شد بهمن ماه و آن دوست گرامی قصد ترک شرکت را داشت. بابت هفت ماهی که در شرکت حضور داشت از من تقاضای حقوق کرد و من هم بابت یک سری مسائل امنیتی سایت و یکسری معضلاتی که فقط کسانی که در کسب و کار آنلاین هستند متوجه می شوند، مجبور به پرداخت آن شدم.

بعد ها که حساب کردم متوجه شدم ضررهای مالی که به صورت مستقیم پرداخت کردم و لایسنس هایی که از دست دادم بیش از پنجاه میلیون برای من ضرر شدند.

فراموش نکنید این ها همه مقدمه بود و دلیل اصلی نوشتن این پست تحت عنوان “کمک های نامشهود” را توضیح خواهم داد اما ابتدا لازم بود که این فضا سازی صورت بگیرد.

زمانی که این دوست من از شرکت ما قصد رفتن داشت، به این صورت برای من حساب کرد:

  • حدود ۱۵ متر برای شما داکت نصب کردم
  • ۷ ماه اینجا کارکردم
  • این تعداد ویندوز عوض کردم
  • و …

می شود N میلیون و تو باید این مبلغ را پرداخت کنی.

 

من در اینجا وقتی به این حساب و کتاب برخوردم، از خودم پرسیدم واقعا من در مقابل برای او کاری انجام ندادم؟ خیلی به فکر رفتم.

 

فلش بک به سال ۹۰: آخرین باری که این حس به من دست داد زمانی بود که از دوره کارشناسی فارغ التحصیل شدم و قصد کار کردن داشتم. از طرف دوست پدرم به یکی از شرکت های عمرانی زیرمجموعه وزارت دفاع معرفی شدم. وقتی به آنجا رفتم برگه ای به من دادند تا من آن را پُر کنم. به قسمت مهارت ها که رسیدم چند دقیقه فکر کردم.

هیچ چیز نمی توانستم بنویسم. آیا من بی مهارت بودم؟ نه

چه می گفتم؟ مهارت های من از این دسته بودند:

  • مهارت شبکه سازی و هدایت تیم
  • پیدا کردن افراد قابل و نگهداری آن ها
  • پیدا کردن علایق نفرات اطراف و همکاری در بالاترین سطح پتانسیل آن ها
  • فروش و بازاریابی
  • تحلیل رقبا

و خیلی موارد دیگر که توانسته بودم با کمک آن ها موانع سال های قبل و بعد از آن سال را طی کنم.

اما این ها مواردی نبود که باید آنجا می نوشتم. خلاصه که به خاطر همین تا به امسال هنوز با من تماس نگرفتند که بروم و آنجا مشغول شوم.

 

برگردیم سر ماجرای اصلی.

پس از بررسی متوجه شدم من در این مدت خدمات بسیاری به این دوست عزیز ارائه دادم.

  • اینکه بتواند در چه ساعتی از خواب بلند شود و بیشترین راندمان را داشته باشد
  • چندین مورد خرج های بی اساس میلیونی که می خواست انجام دهم و جلوی آن را گرفتم
  • دوستانی که در کنار او بودند و خود او هم می دانست که با این اطرافیان نمی تواند به آن اهدافی که می خواهد دست پیدا کند. کمکش کردم و خُرد خُرد از جمعشون توانست فاصله گیرد.
  • سایت متمم را به او معرفی کردم و شدیدا به خواندن متمم تشویقش کردم تا بلکه دید او گسترش پیدا کند
  • توانست بعد از یک سال کارشناسی خودش را اخذ کند.(یک پروژه درسی در دانشگاه داشت و یک سال بود که به دانشگاه سر نزده بود. حدود یک ماه بود که می گفتم امروز برای تحویل پروژه اقدام کن ولی پشت گوش می انداخت. تا یک روز به من گفت: می ترسم، می ترسم برم دانشگاه. چون نمی دونم چه اتفاقی قرار بیفته. در جواب گفتم: هفته آینده آماده باش من همرات میام قول میدم که هر اتفاقی خواست بیفته من کمکت کنم.)

و خیلی کارای ریز و درشت دیگر. امروز اگر بخش یاز فعالیت من در سئو هست به دلیل عدم وفاداری به تعهدات این شخص است. والا من به کارهای تخصصی تر خود می رسیدم.

این کمک های نامشهود را چگونه می شود حساب کرد؟

این ها با کدام چرتکه و ماشین حساب قابل حساب کردن هستند؟

قیمت معرفی متمم به دیگران چند است؟

قیمت گرفتن کارشناسی قبل از مشمول شدن چند است؟

 

این مطلب را چندین ماه هست که می خواستم بنویسم. اما واقعا نوشتن از مواردی که متر ومعیار ندارد کار آسانی نیست و این چالش بار اول و آخر نیست که گریبان گیر من شده است.

اگر من دوستی را حمایت می کنم (فقط لفظی) و آن می رود و کاری را که اصلا فکرش را هم نمی کرده روزی بتواند انجام دهد، انجام می دهد. این یک کمک نامشهود است.

اگر امروز به دوستی می گویم دانشگاه دولتی یک شهر دیگر اصلا به زحماتش نمی ارزد و تو می توانی با درس خواندن در دانشگاه آزاد شهر خودت کلی فعالیت در کنار دوران مزخرف و بی فایده دانشگاه داشته باشی. این کمک نامشهود چگونه متر می شود؟

از این قبیل کمک های نامشهود دور من بسیار است اما متاسفانه هیچ گاه نمی توانم در جواب اینچنین صحبت هایی (۱۵ متر داکت کشیدم) حرفی بزنم.

نمی دانم خوب است یا بد (به نظر خودم خوبه) تمام کمک های من، فکری هستند. از جنس مشاوره هستند.

داستان کمک های نامشهود مانند راه رفتن روی طناب است، اگر زیاد در موردش صحبت کنم، مخاطب می گوید: می خوای بیا بابت فکرکردنت هم پول بدیم.

اگر هم اینجا نیایم و ننویسم که دیگر نمی دانم چه کنم. (واقعا نوشتن در مورد این موضوع از من انرژی گرفت)

 

با تشکر

حمید طهماسبی
این داستان: کمک های نامشهود – تکمیل شده
۴ امتیاز از ۲۳ رای

6 دیدگاه برای “این داستان: کمک های نامشهود – تکمیل شده

  1. حمید طهماسبی عزیز متاسفانه در دنیایی به سر می بریم که اگر کمک هایت بسیار بسیار بسیار مشهود هم باشند تفاوتی نمی کند الان تو انتظار داری دیگران کمک های نامشهود را درک کنند البته شب دراز است و قلند بیدار شاید روزگاری سرشان به یک سنگ بزرگ بخورد و برگردند و بفهمند کمک نامشهود یعنی چی؟ اما آنوقت خیلی دیر شده تو همه چیز را بخشیده ای و اصلا یادت هم نمی آید چی بوده و نبوده و یک لبخند کمرنگ خواهی زد. در این باره خیلی حرف دارم و این نالیدنت را واقعا درک می کنم با تمام وجود، به این خاطر خیلی دلم گرفت.
    و این سوال برایم باقی است چگونه به یکدیگر کمک کنیم که بابت کمک کردنمان رنج و عذاب نداشته باشیم. بدهکار نشویم؟تشکر دیگر جای خود

  2. سلام.
    این سایت شما رو چند روز پیش جناب فیلی برای سئو به من معرفی کردند اما الان ک اومدم چندتا مطلب خوتدم جز سئو….
    به فکر رفتم…
    چرا؟!
    چون به شدت شخصیت، سبک زندگی و موانع پیش رو مون یکی بوده!!! تقریبا همسن هستیم و من ۱ سال کوچکترم. از این کمک های نامشهود زیاد کردم، بدون اغراق… از تو خونه گرفته تا دوست و آشنا… کسی که چند سالی یک بار هم نمیبینمش و زنگ میزنه و ….
    هرکسی رو هر جایی میبینم تجربیاتم رو هرچند مختصر در اختیارش قرار میدم. در زمینه مهارت ها هم بسیار نقطه اشتراک داریم و من تمام سرمایه ای ک الان دارم برای همون مهارت و فروش موفقم توی بازار هست…
    و باز هم به فکر فرو رفتم… که چقدر ۲ نفر میتونن به هم شباهت داشته باشن!!!!
    الانم یک سری چیزهایی دیدم ک توی تصمیمم مصمم تر شدم!!! من ک اعتماد به نفس بالایی دارم ولی شما به این نکته توی شخصیتت اشاره نکردی، نه اینجا و نه توی بیوگرافیت توی سایت. اما کاملا مشخصه ک اعتماد به نفس بالایی داری…
    امیدوارم موفق باشی…

    1. سلام بر سجاد خسروی
      خیلی خیلی خوشحالم که با این وبلاگ آشنا شدی و اینجا میای و بهمون سر میزینی.
      حالا نگفتی من شبیه تو هستم یا تو شبیه من؟
      شایدم ما شبیه هم؟
      😉

  3. حمید جان
    از این کمک‌های نامشهودی که می‌گی، من ازت کم نگرفتم.
    راجع به برنامه‌ریزی و پیشنهاد درس توسعه مهارت‌های فردی متمم که آرامش فکری امروزم در متمم رو مدیون تو و متمم (در واقع بیشتر تو) هستم.
    راجع به اینکه ارشد بخونم یا نخونم که واقعا تصمیم سختی بود و بعدش به اون قطعیتی که رسیدم رو مدیون تو هستم.
    راجع به راه‌اندازی سایت که جرقه اولش رو نه محمدرضا که تو توی ذهنم زدی و به فکر فرو بردیم. هرچند بعدش هم از امین آرامش و بقیه دوستان یاد گرفتم ولی تو بهم انگیزه شروع دادی.
    حتی برای وردپرس هم دارم از راهنمایی‌های رایگانت استفاده می‌کنم و واقعا تو و مجید (البته اینجا هم بازم بیشتر تو) خیلی به من کمک کردین.
    یه وقتایی به کمک‌هات که فکر می‌کنم، احساس می‌کنم زیادی ازت کمک گرفتم. امیدوارم بتونم دوست خوبی برای تو بوده باشم و یه موقع بتونی بهم افتخار کنی.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *