این داستان: انحصار آفرینی

داستان اول:

امروز صبح باید یک مُهر برای شرکت سفارش می دادم، از همان صبح ذهنم درگیر مسئله ای بود و بسیار مشغول بود.

طبق معمول در گوگل سرچ زدم “مهرسازی”. نتایج آمد، به همان اولی یا دومی تماس گرفتم. یک سوال را دوبار پرسیدم و طرف مقابل که فکر کنم اول صبح از من بیشتر قاطی کرده بود با لحن تندی جواب داد. بهش گفتم کاسب باید خوش اخلاق باشد و گوشی را قطع کردم.

به یک سایت دیگر زنگ زدم، متوجه شدم دوباره همان آقاست و باز هم قطع کردم.

یکی دو ساعت درگیر کارهای دیگر بودم و دوباره رفتم سمت پیدا کردن مهر سازی. با 4 5 جای دیگر تماس گرفتم، یا جواب ندادند یا خیلی خیلی دور بودند یا می گفتند عصر زنگ بزن و …

در جستجوی نتایج می خواستم باز به آگهی دیگر تماس بگیرم متوجه شدم این هم همان نفر اول است، دوباره بیخیال شدم.

کمی بیشتر و بهتر تا صفحه 3 گوگل که گشتم به نکته بسار عجیبی برخوردم.

حدود 4 لینک از صفحه اول همان نفر اولی بود که با او تماس گرفتم. کلی از لینک های دیگر وبلاگ هایی بود که او به احتمال زیاد برای بک لینک دهی به سایت های اصلیش ساخته بود را می دیدم. در کلی سایت های آگهی مثل آفتاب، ایستگاه و … آگهی گذاشته بود ومتن آگهی او از بقیه حرفه ای تر بود.

هیچ راهی برای من نگذاشته بود، من باید به او سفارش می دادم. چون هم قیمتش پایین تر بود، هم تحویلش سریعتر و هم با این همه لینکی که از آن خود کرده بود عملا من مشتری را در انحصار خود درآورده بود. مُهر را به خودش سفارش دادم.

نمی دانم او کتاب “صفرتا یک” را خوانده بود یا نه، اما خوب آن را پیاده کرده بود. اینبار بد خُلقی که خوب است حتی اگر چند تا فحش هم به من می داد باز هم مجبور بودم به خودش سفارش دهم. من همیشه سرم را جلوی حرفه ها فرود آورده ام و خواهم آورد، چون می دانم که چقدر سخت است که در این بازار رقابت در هر اسکیلی که هستیم، بتوانیم به این شکل انحصار آفرینی ایجاد کنیم.

 

داستان دوم:

چند ماه پیش با یکی از دوستانم برای صرف شام به یکی از بهترین رستوران باغ های خیلی معروف رفتیم. آنجا به من و دوستم گفتند باید منتظر بمانیم تا تختی خالی شود و ما از آن استفاده کنیم.

دوستم به من گفت: حمید واقعا معذرت می خوام، میدونم تو از صف و منتظر موندن متنفری

بهش گفتم: آره درست میگی، اما نه برای حرفه ای ها و بهترین ها

 

 

آن کسی که تمام تلاش خود را کرده جزو بهترین ها باشد، جزو چند شخص برتر باشد، باید برای آن همه تلاش  احترام قائل شد.

به نظر من، هیچ وقت هیچ چیز الکی بزرگ نمی شود.

 

 

با تشکر

حمید طهماسبی
این داستان: انحصار آفرینی
4.6 امتیاز از 10 رای

2 دیدگاه برای “این داستان: انحصار آفرینی

  1. به تصمیم تون احترام میزارم.
    اما اخلاق برای من مهمه. کسی که برای من احترام قائل نباشه و درست صحبت نکنه، کوچکترین ارزشی برایم نداره و کوچکترین سودی به او نمی رسونم. تا حالا چندین معامله کوچک و بزرگ رو به خاطر همین بی احترامی ها کنسل کردم. از هیچکدوم هم پشیمون نیستم.
    چیزی که زیاده مهرسازی 🙂

  2. حمید اتفاق من هم چند وقت پیش به یه شرکتی برخوردم که در یک حوزه خاص چهار پنج محصول ارائه می کردند پنج شش تا سایت داشتند که به شکل پراکنده محصولاتشان در آن سایت ها بود وقتی کلمات کلیدی کسب و کارشون رو سرچ کردم در صفحه اول حداقل چهار لینک رو به خود اختصاص داده بودند این اتفاق برا چندین کلمه کلیدی تو کسب و کارشون بود و فقط تو یکی از سایت هاشون اسم شرکت اومده بود. برام این کارشون جالب بود اتفاقا با مدیرعامل اونجا هم صحبت کردم چون قرار بود براشون کاری انجام بدم وقتی صحبت می کردم فهمیدم نه چیزی از استراتژی محتوا می دونند و نه برند و نه خیلی چیزهای دیگه تو کسب و کار و تعدادی هم کارمند داشتند که حقوقشون همگی زیر دو تومن بود اما از نه صبح تا شش عصر برا اونها کار می کردن و حتی می خواستن یکی دو سایت دیگه و چند وبلاگ هم اضافه کنن تو سایت هاشون هم آدرس شرکت به شیوه مختلف نوشته شده بود یک بار پلاک یک بار روبروی فلان جا و…ترفندشون برا خودم هم خیلی جالب بود و دوست داشتم بدونم واقعا اسم این رو چی میشه گذاشت و این چجوری به ذهن اونا خورده فقط تنها چیزی که مدیرعاملش گفت این بود که ما برای سئو پول خرج می کنیم، تنها نکته تخصصی که ازش شنیدم. اما فکر نکنم پول چندانی با این اوضاعی که تو بازار تولید محتوا هست و با کمترین هزینه ممکن محتوا تولید میشه، این چند روز ذهنم واقعا مشغول کار اونها شده بود امروز که این مطلب تو رو خوندم تا حدی اون رو مشابه کار اونا دونستم. نتیجه ایکه گرفتم این بود اونها فعلا فقط به درآمد فکر می کنند و نه هیچ برند و ماهیت و چیز دیگه ای

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *